سلام دوستای نازم.

یه پست طولانی در پیش دارین و از الان بگم ، چون من کل هفته دیگه رو نیستم هر کسی حوصله نداره ،میتونه هفته بعد هر روز بیاد و 10 خطش رو بخونه.

از پنجشنبه هفته قبل باید شروع کنم که حسین (داداش کوچولوی مجنونم ) خبر داد که در پی بد قولی بابای لیلی جهت قرار خاستگاری و نامزدی و الی آخر ، ایشون و لیلی خانوم تصمیم گرفتن دوباره فرار کنن. ما هم که در فرار قبلی شاهد قولهای 100% پدر و مادر لیلی و بعد از برگشتن بچه ها بد قولی اونها بودیم ترجیح دادیم دخالتی نکنیم (البته دخالت هم میکردیم کسی به حرفمون گوش نمیداد) خلاصه شنبه صبح قرار شده بود حسین بره در مدرسه لیلی خانوم و بعد از امتحان با ایشون متواری بشه که بعد از کلی صحبت تونستیم حد اقل راضیشون کنیم از تهران خارج نشن و خونه غریبه ای نرن. قرار شد بیان خونه ما. بله بنده به طرز خفنی در این فرار بزرگ همدست بودم. اینجوری حداقل خیالمون از بابت اینکه کجا هستن راحت بود و میتونستیم مواظبشون باشیم.

 

 شنبه ظهر زنگ زدم دیدم بله عملیات با موفقیت انجام شده. شب هم حسین خان گفتن چون لیلی خجالت میکشه ما نریم خونمون و مهمون خونه بابای جوجو باشیم. از اونجایی که این بچه ته تغاری هست و بسیار ننر بار اومده، میدونستم بگم نه میگه پس ما میریم. ناچاراً قبول کردم. اما 2 ساعتی رفتم خونمون و باهاشون حرف زدم. لیلی رو برای اولین بار بود دیدم. خیلی بچه بود. وقتی داشتم حرف میزدم و اشتباهاتشونو میگفتم به من گفت آخه من توی خونمون هیچی یاد نگرفتم. هنوز خیلی بچه ام. !!!!!!  یه لحظه خواستم بگم برای فرار کردن بزرگ بودی؟؟؟ اما تمام سعیم رو کردم چیزی نگم که ناراحت بشه. توی این مدت هم بابا و مامانش پدر حسین رو در آوردن انقد زنگ زدن. اونا میگفتن بیارش قول میدیم و فلان بهمان. حسین گفت دیگه کلاهتون سرم نمیره و تا عقد نکنین و رضایت محضری ندین لیلی بی لیلی.

خلاصه آخر شب هم رفتم خونه مامانم اینا و به آقاجونم که چشمشو عمل کرده بود سر زدم. که یکی زنگ زد که آره من سرهنگ فلانی ام و آقای ... از پسرتون به جرم آدم ربایی شکایت کرده. مامانمم گفت منم نمیدونم کجاست بگو اقای ... دنبال شکایتشو بگیره. برگشتم خونمون. دیدم یارو به حسین هم زنگ زده و تهدید کرده. خلاصه حسین هم میخواست از خونه ما بره که به هزار مصیبت نگرش داشتم.

فرداش که از سر کار برگشتم خونه دیدیم نیستن. از جوجو پرسیدم پس این جوجه ها کوشن؟؟ گفت نمیدونم کی جاشونو لو داده مامان و بابای لیلی اومدن دنبالشون که از اون یکی در خونه فرار کردن ( خونه ما 2 بر هست و به غیر از در سمت ما که توی خیابون باز میشه از خونه مامان اینای جوجو هم یه در توی کوچه باز میشه ) خلاصه جوجو و داداشش انقد غر زدن که اره اگه با مامور اومده بودن در خونه رو پلمپ میکردن و فلان میکردن و بهمان میکردن که من هم جوگیر شدم و زنگ زدم یه عالمه به حسین توپیدم و بعدش هم قطع کردم. خلاصه اینکه بعد چند ساعت که با ماشین بابام خیابون گردی کرده بودن قرار شد بیان خونه مامانم اینا (گفتیم پدر و مادرش حتی تصور هم نمیکنن که شما انقد خنگ باشین که بیایین خونه مامان اینا) خلاصه اومدن و دیدیم لیلی بدبخت داره از خستگی و اعصاب خوردگی پس میافته.

 

 رفتم توی اتاق یه کمی باهاش حرف زدم و عروسک های شاصخین (شاسخین ) رو هم که حسین قبلاً براش خریده بود و نتونسته بود بهش بده براش بردم که ذوق زده شد و عروسک هاشو گرفت توی بغلش. همش با خودم فکر میکردم خیلی بچه هست.

خلاصه بابای لیلی که در آخر دید کاری با شکایت از پیش نبرد و دید که حسین تخس تر از اونیه که از شکایت بترسه رضایت داد برن عقد کنن. رفتن که محضر نامه داده بود برای آزمایش. قرار بود فرداش برن آزمایش. شبش لیلی دندون درد حسابی گرفت که محبور شدیم چند تا مسکن باهم بهش بدیم. دکتر هم نمی اومد از ترسش. اسپری هم بدش می اومد. فرداش که رفته بودن آزمایش جواب آزمایش لیلی خانوم معتاد در اومد. (به خاطر قرص هایی که خورده بود ) که قرار شد بفرستن آنالیز و فرداش که دیروز باشه (سه شنبه) جواب بدن. دوشنبه شب با مامان که صحبت کردیم خواستیم براشون سفره عقد بندازیم و داشتیم برنامه ریزی میکردیم که مامان زنگ زد گفت مامانش زنگ زده گفته هیچ برنامه ای نریزین. سه شنبه هفتم شهدای کربلاست و بعداً خودمون عقد مفصل میگیریم. منم گفتم پس حالا که سفره نمیندازیم حداقل براشون سفره قند سابی درست کنم که رفتم مروارید رنگی و اکلیل و ... خریدم و تا ساعت 2 نصف شب داشتم سفره قند جینگیلی مستون براشون درست میکردم. جوجوی نازم اسماشون خوشگل نوشت و با اکلیل درستش کرد. بعدش هم شروع کرد به بازی با سونی که در همون حین هم طی یه صحبت که بعدش به مشاجره تبدیل شد با هم قهر کردیم.

 دیروز صبح که اومدم سر کار خبر دار شدم که جواب آزمایش رو گرفتن و مشکلی نبوده و قرار عقد رو برای عصر گذاشتن. قرار بود آخوند رو بیارن خونه. مامانم زنگ زد خواهر بزرگم اومد. خونه رو تغییر دکوراسیون دادن و یه عالمه میوه و شیرینی خریدن. قرار شده بود جشن نگیریم. اما مامان گفت حداقل دور هم جمع بشیم که بچه ها ناراحت نشن که مامان لیلی هم ok داده بود.

منم که هنوز خیلی از دست جوجو ناراحت بودم یه اس ام اس بهش  دادم به این مضمون:

 

(( آدما از آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن

آدما آدمو تنها میذارن

خاک بر سر آدما که انقد بیشعورن ))

 

 جوجو هم جواب نداد. میدونستم موبایلش شارژ نداره. ساعت 3 بهم زنگ زد و باهام حرف زد انگار نه انگار. آخرشم یواش توی گوشی گفت حالا خوبه باز جزو آدما به حسابم آوردی. (از خونه مامانش اینا زنگ میزد،)

دیروز ساعت 4 که به زور از دست این اورانگوتانا در رفتم و تاکسی گرفتم که زود برسم خونه. زنگ زدم به جوجو که بیاد میدون نزدیک خونه دنبالم که گفت ما محضریم و میخواییم عقد کنیم. عصبانی شدم و زنگ زدم به مامانم که دیدیم اونم خیلی عصبانی بود و گفت اینا (مامان بابای لیلی) برنامه رو به هم زدن منم هی نق زدم که پس سفره قند که درست کردم چی؟؟ مامان هم گفت ولش کن زود خودت ماشین بگیر بیا. تاکسی گرفتم و رفتم محضر. عمو و مامان لیلی بیرون توی اون سرما مونده بودن. داداش حسینمم با یه پیرهن نازک همونجا توی سرما بود. پرسیدم مامان اینا و لیلی کوشن؟؟ گفت میان. فهمیدم که بابای لیلی نیومده و عموش هی گفته شما بیائین اون هم میاد. حسین هم گفته بود اون بیاد ما هم می آئیم.

 بالاخره بابای لیلی اومد. خیلی دلم براش سوخت. داشت گریه میکرد. عموهای لیلی هم اخم کرده بودن (البته آقاجونم رفته بود دنبال بابای لیلی و کلی دلداریش داده بود و از خونشون آورده بود ) طفلی بابام که هنوز چشمش درد میکرد و اون حفاظ روی چشمش رو هم برداشته بود و اذیت بود. بالاخره به آخوند خنگ حالی کردیم که رضایت بابای لیلی رو بگیره. باباش هم امضا کرد و چون حالش خوب نبود رفت. از در که داشت میرفت بیرون لیلی و مامانم و خواهر بزرگم اومدن. باباش و عمو کوچولواش اصلا ً نگاه هم بهش نکردن. رفتم بیرون دیدم بچه بغض کرده. مامانش هم که انگار نه انگار این بچه خلافی کرده بغلش کرد و بوسش کرد. از مامانش پرسید عمو توی محضره چیکار کنم؟ مامانش هم گفت برو دستشو ببوس. رفت از عموش معذرت خواهی کنه که عموش اجازه نداد و با وساطت آقاجونم عموش هم بوسش کرد. خلاصه در بین دلهره همه خطبه عقد هم خونده شد.

 این وسط هم جوجو که داشت فیلمبرداری میکرد چند دقیقه ای یکبار دستشو میذاشت رو سینش و خم میشد طرف من و بلند میگفت چاکر خانوم خانوما. منم که بهم تی تاب داده بودن و داشتم ذوق مرگ میشدم و در عین حال هم خجالت میکشیدم و هی بهش چشم غره میرفتم. مهریه هم سال تولد عروس خانوم قرار گرفت. 1371 عدد سکه بهار آزادی.

 آخونده دقیقه ای یکبار میگفت این خیلی زیاده. آخرش باز حالیش کردن باباجون به تو مربوط نیست. مامانم اینا خواستن خیال خانواده لیلی از هر جه راحت باشه. آخرش هم مامانم اصرار کرد که بیائین خونه ما که بیشتر با هم آشنا بشیم که عموی بزرگش گفت ما هنوز به خانوم هامون نگفتیم و نمیدونن. خلاصه قرار شد برای حفظ آبروی لیلی و خانوادش عقد کاملاً مخفی بمونه و ما از اول بریم خاستگاری و نامزدی و بعد محرم و صفر هم جشن عقد بگیریم.

بعد از محضر هم مامانم و جوجو، لیلی و حسین رو بردن دست بوس بابای لیلی تا از دلش در بیارن. بالاخره جوجو با کلی زبون ریختن پدر لیلی رو خندونده بود و قرار شده بود اونا زنگ بزنن و قرار خاستگاری رو بذارن.

موقع شام دیدم حسین بعد چند روز داره میخنده و غذا میخوره. خودش که هی میخورد و میگفت 4 روزه غذا نخوردم. از بس استرس داشت نتونسته بود هیچی غذا بخوره. خدا رو شکر خانواده لیلی هم از برنامه ای که مامانم برای احیای آبروی اونا ریخته بود راضی شده بودن.

اینم از عروس و داماد 16 و ١٩ ساله ما که موقع اذان مغرب 24 دی ماه به عقد هم در اومدن. براشون آرزوش خوشبختی میکنم.

با جوجو هم آشتی کردم  و همه چیز به میمنت و خوشی تموم شد.

هفته دیگه هم برای 2 تا امتحان نیستم. مواظب خودتون و آرزوهای قشنگتون باشین.

 

توضیح: در واقع نه ما و نه خانواده لیلی با این ازدواج موافق نبودیم. در اینی که این 2 تا جوجه هر کدوم حداقل 10 سال دیگه فرصت داشتن برای ازدواج کردن،هیچ شکی نبود. اما ما حریفشون نشدیم. هر کاری ما کردیم و یا خانواده لیلی کردن دست بر نداشتن. خانواده لیلی که کارشون به دعا و رمال و فالگیر و اینا هم رسید. اما خوب افاقه نکرد مادر. در نتیجه پدر مادر من دیدن اینطوری اگر پیش بره آبروریزی بزرگی میشه و بهتره ما با این بچه ها بچگی نکنیم. پدر مادر لیلی هم بالاخره به این نتیجه رسیدن که دخترشون حاظر نیست دست برداره و بهتره بیشتر از این آبروی خودشونو نبرن. با اینکه ما هم به اندازه اونا مخالف بودیم اما دیروز بابا و مامانم نهایت سعیشونو کردن که به اونا دلداری بدن و بهشون اطمینان دادن که برنامه های بچه ها رو به بهترین وجه براشون انجام میدن.