Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
در ادامه...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوستای خوبم

صبح به خیر،

با اجازتون میخوام یه آپ طولانی دیگه هم بذارم، خدا رو چه دیدین شاید توی این هفته مردم و دیگه اصلاً نیومدم. لا اقل شما یه مدت بیکار نمونین.

والله از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، پدر و مادر من آدمهای زحمت کشی هستن و هیچ وقت به خودشون اجازه ندادن آبروی کسی رو ببرن ، همینطور هم به بچه هاشون. من اگر میخواستم کل ماجرا رو توضیح بدم باید سریال یانگوم میساختم از اعمال این پدر عروس گرامی.

دفعه اولی که بچه ها فرار کردن سر یه شرط بندی احمقانه و 100% بچگانه بود. اونم به پیشنهاد دختر خانوم. مامانم و بابام رفتن با بابای دختر خانوم حرف زدن که اجازه بدن اینا نامزد بشن. شاید یه مدتی بعد بفهمن که خیلی زوده. آقای پدر عروس خانوم هم گفت باشه. شب نشده پدر مادرم بچه ها رو به زور و تهدید برگردوندن. آمدن همانا و پدر عروس خانوم جواب هیچ تلفنی رو ندادن همانا. به همین جا هم ختم نشد و در بیرون از خونه برای داداش من خیلی مزاحمت ها بوجود آوردن. البته این مال یک سال پیشه و ناگفته نماند که این دوستی 3 ساله قدمت داره و بازم ناگفته نماند از اونجایی که این دختر خانوم خیلی خیلی ساده لوحه اگر مراقبت های برادر من ازش نبود پدر و مادرش گوششونم خبردار نمیشد که با چه دوستهای آنچنانی میگرده. بگذریم... برادر منم بچه بود در نتیجه لج کرد. البته قبل از لجش خیلی سعی کرد به پدر این دختر خانوم بفهمونه که دخترشو میخواد. به همین خاطر هم کلاً از درس و مدرسه افتاد و رفت پی کار.

 اما اونقدر فکرش مشغول این قضیه بود که آخرش نتونست سر کارش هم بمونه. ما خیلی سعی کردیم بهش بفهمونیم. تا حدی هم موفق شدیم.

کم کم داشت فراموش میکرد که دختر خانوم محترمه بازم فیلش یاد هندوستان کرد. حسین هم فقط 17 سالش بود (سنش رو دیروز اشتباه کردم ، الان 18 سالشه) دوباره احساساتش (به تبع سنش ) جوشید و روز از نو روزی از نو. دختر خانوم  عین هر روز زنگ میزد به برادر بیچاره من که توی خونه کبابم کردن، فلانم کردن، بهمانم کردن ، پدرمو در آوردن و ... حسین هم احساس رابینهود بهش دست داد، به دختر خانوم هم علاقه داشت این شد که بد قولی و اذیت های خانواده دختر خانوم هم مزید بر علت شد و زمینه فرار دوم رو فراهم کرد. بازم فرار کردن. باز هم پدر و مادرش قول دادن که تا بیائین اصلاً نامزدی چیه عقدتون میکنیم و فلان میکنیم و بهمان.

 اینبار هم باز با اینکه مامانم قسم خورده بود دخالت نکنه (به خاطر اینکه دفعه قبل پدر دختر خانوم نفهمیده بود حرف زدن با یه بزرگتر به حرف زدن با یه بچه فرق داره و کلاً حرفهایی که با پدر و مادرم زده بود رو فراموش کرد) باز هم به خاطر اینکه گفتن داریم سکته میکنیم و داریم میمیریم داداشم رو مجبور کرد لیلی جون رو برگردونه. داداشم قسم میخورد میگفت  لیلی 3 ساعت گریه کرد گفت من بر نمیگردم. اینا هم دروغ میگن هم من برگردم اذیتم میکنن.

 اما خوب بازم برای جلوگیری از سکته پدر محترم عروس خانوم برگشتن و اینبار مادر ایشون ضامن شده بود که کارشونو درست کنن. اما بعدش به جای وفای به عهدشون نذاشتن دخترشون بره مدرسه و فالگیر و رمال آوردن و دعا گرفتن و به دختر خودشون دادن و بچه بیچاره رو تا نزدیک مرگ بردن. البته از این فال و فالگیر بازی پدرش بیخبر بود. بازم برادرم با تمام توهین هایی که بهش کردن دست برنداشت. حسین هم دیگه انقدر فکر کرده بود و گریه کرده بود داشت دیوونه میشد. ما بازم تموم سعیمونو کردیم که منصرفش کنیم. چون نه تنها برای ازدواجشون زود بود که از نظر ما اونا خانواده ای نبودن که بتونن بچه رو طوری تربیت کنن که به درد زندگی بخوره.

 اما حسین منصرف نشد و گفت من 3 سال با این دختر بودم. 2 بار باهاش فرار کردم. باباش نمیفهمه. همه میدونن این دختر 2 بار با من فرار کرده. کی میاد اینو بگیره فردا و از همین قبیل استدلال ها. دوست داشتن و علاقه حسین یا واقعی یا تب تند هر چی که بود ما نتونستیم از بین ببریمش. و در نتیجه هم همین فرار آخری پیش اومد.

الان این دختر عروس ماست. من هر چیزی که در مورد خودش یا خانوادش بگم ببخشیداا اما تف سر بالا میشه اما مجبورم برای رفع یکسری ذهنیات بد که به ذهن بعضی از دوستان مهربون که خیلی هم نگران بودن بگم که پدر مادر عروس ما دارای یکسری شرایط خاص هستن. از جمله اینکه مادر خونه هیچ نقشی توی هیچ تصمیمی نداره و شخصیتش هیچی به حساب نمیاد. از جمله اینکه پدر این خونه خیلی واضح دوست دختر میگیره و باهاش توی شهر گردش میکنه. البته من به هیچ عنوان منکر اینکه برای بچه هاش یه پدر خیلی خوبه نیستم اصلاً ، این آقا با تمام مشکلاتی که داره برای بچه هاش یه زندگی خیلی مرفه فراهم کرده، اما توی اون خونه هیچ کسی از مادر حساب نمیبره هیچ به راحتی هم بهش توهین میکنن که البته متاسفانه به مشکلات فکری و ذهنی خود مادر برمیگرده.

 هدف من از گفتن این چیزها ابداً کوبیدن خانواده عروسمون نبود. گفتم که تف سربالا میشه. بلکه خواستم بدونین با وجود این شرایط بار اومدن همچین بچه ای خیلی دور از انتظار نیست. علت عجله برادر منم این بود که میگفت این دختر تا وقتی بچه هست میشه عوضش کرد و این نوع تربیت رو از سرش بیرون کرد. به 20 سال که برسه دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.

فکر کنم حداقل 50% ما میدونیم دختری که با این شرایط فرار کنه با چه شرایطی عقد میشه (اگر کار به شکایت و این موارد برسه ) اما ما هیچ وقت راضی نشدیم در ادامه حماقت های پدر دختر خانوم مابقی آبروشونم ببریم.

لازم میدونم نظر عموی عروس رو هم بعد از فهمیدن ماجرا بگم. ایشون بعد از اینکه جوجو کل قضیه رو از اول براش تعریف کرد ، گفته بود از برادرم تعجب میکنم که چطور اینهمه مدت با بچگی اینا بچگی کرده. این قضیه ها رو نباید کش داد. باید یا اینوری بشه یا اونوری. و البته با کمک ایشون بالاخره این قائله ختم به خیر شد.

خوب اینم از توضیحات من. البته بازم میگم من به هیچ عنوان منکر حماقتی که حسین و لیلی کردن نمیشم.  اما کاریه که شده و فقط از دستم برمیاد براشون آرزوی خوشبختی کنم و تا زمانی که از آب و گل در بیان تا جایی که دخالت محسوب نشه کمکشون کنم تا راه رو بشناسن.

روز و روزگار برهمتون خوش باشه و ایام به کامتون باشه. تورو خدا اونایی که نماز میخونن و نمیخونن برای من دعا کنید این ترم از شر این درسها خلاص بشم.

دست علی یارتون.