Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دانشجوی قهرمان خوش آمدی به وبلاگ :D
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

 

سلام سلام صد تا سلام

خوبین دوست جونام؟؟

 اول از همه بذارین قضای یه مورد رو که باید پنجشنبه ادا میکردم به جا بیارم.

تفلد فاطمه جونم  بوده پنجشنبه. یه دست  و یه هورااااااااااا (منم جو خاله نرگس گرفتم) فاطمه جونم تولدت مبارک عزیزم.

 انشاله 100 سال به خوبی و خوشی با آقا مهدی زندگی کنی.

بعدشم اینکه من برگشتم. بله میدونم که میدونین. امتحانام 2 تاش خوب شد. اندیشه اسلامی و حسابداری مالیاتی. صنعتی 2 و آمار خاک بر سر هم لب مرز تشریف دارم. بسته به الطاف تصحیح کننده. نمیگم استاد چون پیام نور که استاد نداره. صاحب درست و حسابی نداره یه چیزی توی مایه های ایران.

ایام خیلی سختی بود. شبا تا ساعت 3-4 بیدار. صبح ها از ساعت 7 بیدار. از همه بدتر یه چیز بود. حسین یه بازی جدید گرفته بود. با لیلی می اومدن خونمون و با جوجو سه نفری بازی میکردن. منم هی با حسرت نگاهشون میکردم.

دیگه اینکه هفته مخوفی رو گذروندیم. یادتون هست که گفتم مغازمونو شهرداری خاک بر سر خراب کرد. بین مغازه و حیاط یه در کوچولو هست که شیشه اونم شکسته. ما به خاطر اینکه کارشناس دادگستری باید می اومد و تعیین خسارت میکرد نه میتونستیم درست کنیم و نه میتونستیم دیوار بکشیم. خلاصه اینکه همونطوری مونده بود. از اونجایی هم که سقفش مثل جیگر زلیخا (کتایون ریاحی) آویزون بود هیشکی جرات نمیکرد بره توش و اجناس داخلش رو بیرون بیاره. اما یه دزد شیر ناپاک خورده جرات کرد و رفت و نصف کالاها رو به یغما برد. تا اینجاش مشکلی نبود به غیر از اعصاب خوردی و پرش های شب و نصف شب جوجوی بیچاره و دویدن به سمت حیاط به خاطر سر و صداهایی که از توی مغازه می اومد. فردای روزی که دزد محترم تشریف فرما شده بود و من بدبخت هم دیگه از توی خونه موندن میترسیدم اما مجبور بودم بتمرگم سرجام و درسم رو بخونم ، جوجو و داداشش و باباش برای کاری همشون با هم رفتن بیرون.

 نزدیک تاریک شدن هوا بود که احساس کردم از توی حیاط داره صدا میاد. رفتم بیرون و پرده ای رو که جوجو روی درب کوچولوی بین حیاط و مغازه انداخته بود زدم بالا ، کسی نبود توی کوچه هم خلوت بود اما وقتی روی کرکره له و لورده شده رو نگاه کردم احساس کردم سایه ای حرکت کرد. ترسیدم زود پرده رو انداختم و دویدم بالا. مادر شوهرم رو صدا کردم ازش پرسیدم بابا اینا نیومدن؟؟ اونم گفت نه. با عصبانیت رفتم زنگ بزنم به جوجو اینا ببینم برای چی همشون رفتن بیرون. قرار شد یکیشون زود بیاد خونه. یکمی با مامان جوجو صحبت کردم و خداحافظی کردم که برم پائین سر درس و مشقم. هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. از کنار در کوچوی مغازه که رد شدم باز وسوسه شدم پرده رو بزنم بالا ببینم سایه ای که دیدم هنوز هست یا رفته. پرده رو زدم بالا توی مغازه تاریک بود و خوب دیده نمیشد. سرم رو یه کمی به میله ها نزدیک تر کردم که بهتر ببینم ، یه دفعه از 30 سانتی متری صورتم یه چیزی رد شد. آنچنان جیغی کشیدم که هنوزم که هنوزه سینه ام میسوزه. نمیدونم چطوری از پله ها دویدم بالا. مامان جوجو طفلی منو اونجوری دیده بود نمیدونست چیکار کنه. گریه میکردم و میلرزیدم. هی گفت چی شده؟ آخرش که یه کم نفسم جا اومد با گریه گفتم یکی توی مغازه هست. به من یه لیوان آب داد و رفت که خودش ببینه. من چسبیده بودم به دیوار و گریه میکردم. 1 دقیقه بعدش اومد و بغلم کرد و بوسم کرد و گفت گربه بود. از من اصرار که خودم دیدم آدم بود از اون انکار که نه خیر گربه بود.

 در همین موقع هم مامانم زنگ زد و وقتی اومدم بهش توضیح بدم چی شده باز اشکم سرازیر شد. اونم مسخره ام کرد به خاطر ترسو بودنم و بعدشم یکم سر به سرم گذاشت و قطع کرد. تا اومدن جوجو و باباش اینا همونجا پیش مادر شوهرم موندم. بعدشم رفتیم خونمون. جوجو طفلی هی نازم کرد و قربون صدقه ام رفت و گفت به هیچ عنوان با هیچ سر و صدایی هم طرف اون در نرم.

اون شب تا صبح نتونستم بخوابم. تا خوابم میبرد احساس میکردم صدای خش خش میاد. از ساعت 6 بیدار بودم اما نمیدونم چه مرگم بود هیچ حس نداشتم بلند شم نمازم رو بخونم. ساعت 7 بود همینطوری که خواب و بیدار بودم احساس کردم صدای خش خش اومد. فکر کردم باز توهم زدم اما خوب که گوش دادم دیدم نخیر توهم نزدم. جوجو رو یواش بیدار کردم . اونم بلند نشد . بعد دوباره صدای شیشه اومد. تمام کف مغازه شیشه ریخته بود و صدای راه رفتن روی خرده شیشه می اومد. به جوجو گفتم تورو خدا بلند شو صدای شیشه میاد. جوجو طفلی هم مثل برق از جاش پرید و در رو بدون صدا باز کرد و پا برهنه دوید توی حیاط. من تا اومدم از پنجره نگاه کنم دیدم دوید توی کوچه. تپش قلبم که چند سالی میشد خوب شده بود دوباره برگشته بود. قلبم داشت از سینه ام می اومد بیرون. یک دفعه دیدم از بیرون سر و صدا میاد. پریدم زود چادر نمازم رو از روی مبل برداشتم و دویدم بیرون. دیدم جوجو دست یه مرده رو گرفته و داره فحش میده. افغانی بود. سر و وضع هپلی. دزده  اونقدر میچرخید و پیچ و تاب میخورد که گفتم الانه که فرار کنه. نمیدونستم چیکار کنم دویدم توی حیاط و با جیغ و داد بابای جوجو رو صدا کردم. از ترسم دور خودم میچرخیدم. بعدشم رفتم بیرون و دستم رو گذاشتم روی زنگ ایفونشون و تا بیرون نیومد بر نداشتم. مادر شوهرم که اومد باز مثل دیشب داشتم میلرزیدم. الان که دارم تایپ میکنم هنوزم دستام داره میلرزه. خلاصه بعدش رفتم از توی خونه برای جوجو کفش و کاپشنش رو آوردم و تا اومدن 110 و بردنه دزده داخل نرفتم. تا با چشم خودم ندیدم که بردنش باورم نشد.

خلاصه مابقیش اینه که چون دزده سنش کم بود و خیلی هم التماس کرد پدر شوهرم رفت رضایت داد. دلش نیومد بفرستنش زندان. بعدشم که عصر 2 تا زن افغانی اومدن در خونمون و انقدر اشک تمساح الکی ریختن. خانواده جوجو خیلی ساده و دل رحم هستن. نه اینکه فکر کنین من اورانگوتانم. نه اما مطمئن بودم دارن دروغ میگن. پسره صبح تا اومدن 110 هی التماس کرد بعدش که 110 اومد رفت جلو و به سروانه گفت من دنبال یه لقمه نون بودم اینا زدن فک و فوک منو داغون کردن. ما همه چشمامون گرد شده بود چون جوجو فقط مچ دستشو نگه داشته بود تازه نسبت هیکل جوجو رو به اون که میدید میفهمیدی که یک ضربه جوجو منجر به قتل آقای دزد میشده.

خلاصه که کلی ترسیدیم و لرزیدیم و آخرشم دزد رفت پی کارش. تپش قلب من اما خوب نشد که نشد. هر 1٠ ساعت یه قرص تپش قلب خوردم تا تونستم امتحانام رو بگذرونم. البته اتفاقات ریز و درشت توی این روزها خیلی افتاد اما هم از حوصله شما خارجه هم من وقت تایپ کردنشو ندارم.

دیروز هم سرماخوردگی جوجو به طرز ناجوانمردانه ای به من منتقل شد و نتیجه اش نوش جان کردن یک عدد پنی سیلین بود. الانم دارم از گلو درد و بدن درد میمیرم.

همین دیگه. مواظب خودتون باشین که سرما نخورین .