Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تعطیلات نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام دوستای خوبم 

خوبین؟

صبح زیبای بارونی همتون به خیر و شادی باشه انشاله. انشاله که همتون بر خلاف من جمعه خوب و بی نظیری رو گذرونده باشین.

اون هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که بیام آپ کنم. البته سرم هم خیلی شلوغ بود.

اما پنجشنبه قرار بود بریم برای لیلی علوس ملوسی سرویس طلا رو بخریم. در همین راستا هم بنده بسان اسب رمیده از سر کار به سوی خونمون دویدم.

مامانمم اون روز با جوجو رفته بود که اون زمینی که قبلاً گفتم کلاهبرداری بود با 2 تا زمین عوض کنن. این خودش جریانی بس مفصل داره. در شرحش همین بس که آقای کلاهبردار دوست جوجو میباشد که بعد از 5/1 سال که از وعده و وعیدش گذشته همچنان اصرار داره که کلاهبرداری نیست و در حالی که تمام شواهد و قرائن بر کلاهبرداری تأکید دارن. جوجو هم همچنان اصرار داره دوستش کلاهبرداری نکرده. خلاصه فعلاً که با 2 تا زمین با موقعیت بدتر عوضش کردیم ببینیم چی میشه. توی مسیر مامان و جوجو رو دیدم و با هم رفتیم خونه. (هر کی خونه خودش).

سریع رفتم خونه مامان اینای جوجو نهار خوردیم و دویدم دوش گرفتم و بعدشم جوجو منو برد خونه مامان اینای خودم. اونجا مابقی عملیات حاظر شدن رو انجام دادیم. کلی با حسین کلنجار رفتیم تا بهش حالی کردیم که طرز رفتارش با لیلی خوب نیست. خیلی باهاش خشن حرف میزد. نمیدونم علتش چی بود. اما لیلی هم هیچی نمیگفت. خلاصه کلی تهدیدش کردم  اگر باهاش بد رفتاری کنه اول پیش همه یکی میزنم توی گوشش بعدشم ولشون میکنم و میام. بالاخره هم ساعت 4 لیلی اینا رضایت دادن که بیان و رفتیم بازار.

لیلی بود و مامانش و خواهرش – من و مامان و حسین. پدرمون رو در آورد تا انتخاب کرد. حاظر نبود هیچ سرویسی برداره. میرفت میچسبید زنجیر و پلاک های نازک و دخترونه که اسپرت بودن. آخرشم گفتم لیلی جون از اینا هم برات میخریم. اما الان باید یه سرویس برداریم. بالاخره با وساطت مامانش و خواهرش رضایت داد یه نیم ست ایتالیایی برلیان برداشت. که یه دستبند هم از همون مدل براش یافتیدیم و سرویسش تکمیل شد. بعدشم رفتیم انگشتر نامزدیشونو پیدا نمودیم. حالا مسخره اینجا بود که حسین مثلاً داماد بود بچمون خجالت میکشید بیاد بمونه کنار لیلی. همش 2 کیلومتر جلوتر از ما میرفت. کلی بهش چشم غره رفتم تا اومد نزدیک ما موند.

 انگشتر رو هم که حسین از بین انگشتر ها پیدا نموده بود خریدیم. چون چند روز دیگه تولدلیلی هست یه گردنبند ظریف هم از مدلی که دوست داشت گرفتیم و بعدشم پیش به سوی خونه. مامانش اینا خوشحال بودن. کاملاً از صورتشون معلوم بود که انتظار تا این حد رو نداشتن. مامانش طفلی همش میرفت و تشکر میکرد. ما هم باز باهاش کلی صحبت کردیم و سعی کردیم دلش رو آروم کنیم. حلقه رو هم که مامانش گفت الان نخریم بمونه برای بعد.

شب خواهرم اومد خونه ما. کامپیوترش خراب شده بود. میخواست چند تا طرح با اتوکد بزنه که موفق نشد. کامپیوتر ما هم که نمیدونم چه مرگش شده بود هر کاری کردم برنامه رو قبول نکرد.

قرار شد بمونه برای فرداش.

فردا صبح ساعت 30/8 با صدای مامان جوجو بیدار شدم. اومده بود جوجو رو بیدار کنه. قرار بود دیوار رو که خراب کرده بودن فعلاً درست کنیم تا دوباره ازداخل مغازه رو ترمیم کنیم. به جوجو گفتم زیر کتری رو روشن کنه. وقتی داشت میرفت بالا بهش گفتم برای صبحانه که می آیی؟ گفت نه دیگه همون بالا میخورم. گفتم یه جمعه هم که من خونه ام میری صبحونت رو بالا میخوری؟؟ و بعد هم پشتم رو بهش کردم. صدام کرد برنگشتم اونم رفت. خیلی ناراحت شدم. دیگه خوابم نبرد. پنیر نداشتیم. رفتم لباسم رو پوشیدم. خواهرم رو بیدار کردم و بهش گفتم دارم میرم پنیر بخرم. وقتی از خونه اومدم بیرون دیدم شب قبل بارون اومده و هوا عالی بود. منم دلم گرفته بود رفتم تا میدون میوه و تره بار و برگشتم.(البته پیاده)

وقتی اومدم صبحانه رو با خواهرم آماده کردیم و داشتیم میخوردیم که جوجو اومد و گفت برای من چایی نریختین؟؟ منم محلش نذاشتم. خواهرم رفت براش یه چایی ریخت. 2 لقمه خورد و بلند شد رفت. میدونستم بالا صبحانه اش رو خورده.  تمام طول هفته رو 2 وعده صبحانه و نهارش رو خونه مامانش اینا میخوره. حداقل نصف شبهای هفته رو هم شام خونه مامانش اینائیم. در حال حرص خوردن و غر زدن بودم که خواهرم رفت خونشون که هارد کامپیوترش رو بیاره وصل کنیم به کامپیوتر من ببینیم روشن میشه یا نه.

 10 دقیقه بعدش در زدن. در رو که باز کردم دیدم مامان جوجو بود. دعوتش کردم داخل . اخم کرده بود. حالش رو پرسیدم. تشکری کرد و ساکت موند. حال بابا و برادر جوجو رو پرسیدم. باز تشکر کرد و ساکت موند. اخمش ادامه داشت و با یه لحن طلبکار حرف میزد. با اینکه خودم حال خوبی نداشتم ، یه کمی سر به سرش گذاشتم اما دیدم انگار نه انگار. بعدشم گفت برای چی نیومدی بالا صبحونه بخوری؟؟ گفتم خواهرم خونمون بود. ابروشو انداخت بالا و گفت آهان. چشمام داشت از تعجب گرد میشد. اصلاً معنی رفتارش  رو درک نمیکردم. نمیدونستم چشه و برای چی ناراحته. با چشمای گرد شده از تعجب داشتم نگاش میکردم که بدون مقدمه گفت خداحاظ و برگشت رفت.

من مونده بودم اصلاً برای چی اومده بود. دیگه اعصابمو گذاشته بودن زیر سنگ آسیاب. خواهرم که اومد انقدر غر زدم که صداش در اومد. برای نهار هم داداش رضام اومد خونمون و نهار رو ساعت 3 خوردیم. و مامان زنگ زد که شب بریم خونشون. تا ساعت 8 شب موندم خونه. یکسری کتابهام رو جمع کردم. بابای جوجو اومد و سر دادگاهشون با شهرداری یه کمی با جوجو بحث کرد و بعدشم از داد و بیداد جوجو قهر کرد و رفت. شام رفتیم خونه مامانم. بعد سریال یوزارسیف هم اومدیم خونه. (عصر جوجو رفت یه سی دی دیگه از اتوکد خرید و اومد ریخت رو سیستم. شب خواهرم وقتی ما میرفتیم خونه مامانم اومد خونه ما تا کارهاش رو انجام بده).

جوجو از صبح ساعتی 1 بار ازم میپرسید دوستم داری؟؟ منم که دچار افسردگی حاد شده بودم میگفتم آره (آره ای که از صد تا نه بدتر بود)  خلاصه آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه عالمه وعظ و خطابه برای جوجو گفتم و تهدیدش کردم که داره بد میره رو اعصابم  و در آخر هم بهش گفتم حرف امروز صبحش رو فراموش نکردم و تلافی خواهم کرد .

واقعاً این روزها رفتار های جوجو روی اعصابم میره. نه رفتارهای عشقولانه ای هااا نه اصلاً – رفتارهای اقتصادیش و بی مسئولیت بازی هایی که در میاره.

امروز عصر قراره برم دندون عقلم رو بکشم. کم چرت و پرت میگفتم از این به بعد مجبورید بدترش رو تحمل کنید.

ببخشید طولانی بود.