Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
همینجوری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟؟

منم خوبم خدا رو شکررررر. اولش خواستم بنویسم خوب نیستم چون دیشب تا ساعت ٣ خوابم نبرد و الان کسلم دیدم در مقابل اتفاقاتی که این روزا برامون می افته خیلی مسخره هست.

از پنجشنبه بگم که مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد. همه راضی بودن بهشون خوش گذشت. مهمونا برام عزیز بودن. شبش هم رفتیم خونه مامان اینا.

دیروز هم از صبح دلم شور میزد. عصر دیگه طاقت نیاوردم و از راه رفتم خونه مامان اینا که دیدم الحمدلله همه خوبن. قرار شد برام شام بیان خونمون که اومدن و آخر شب هم رفتن. بعدشم که جوجو زود خوابش گرفت و من موندم و بی خوابی.

نمیدونم چه مرگمه. در حالی که از خستگی و بی خوابی در حال مرگم خوابم نمیبره. دیشب هم یه فیلم هندی داشت نشون میداد ٣ ساعت. اولش خیلی قشنگ بود آخرش حالمو به هم زد.

بعدشم اینکه دوستای گلم ، آدرس ایمیلی که توی پروفایل من میبینن وجود خارجی نداره. چون پرشین اجباری کرده بود آدرس ایمل رو ، منم یه چیزی همینجوری گذاشتم. خلاصه ایمل برام نزنین لطفاً. از هرگونه چت کردن هم معذورم بدارین شرمنده ام. هر پیغامی که دارین برای کامنت خصوصی بذارین به جز خودم کسی نمیبینه. البته مجبورم جوابش رو توی صفحه ای که الان جلوی روتون هست بذارم (البته در صورت اینکه بتونم جواب بدم) خلاصه اینکه زیر و روی من همین صفحه ای هست که میبینین.

دیگه اینکه قرار بود عید بریم قشم. فعلاً که کنسل شده.

مامانم و مامان جوجوبعد از عید میخوان برن کربلا. مامان میگه پولی که میخواستی بیاری قشم بیا کربلا. ۵ سال پیش که آخرای جنگ عراق و آمریکا بود من به دلم افتاده بود برم کربلا. مامان و آقاجون رو راه انداختم اونا هم منو نبردن. چون به قول خودشون ناامن بود. حالا مامان نمیدونه که من همه وجودم اونوری پرواز میکنه. اما با مرخصی ٢ هفته ای چیکار کنم؟؟

راستی یه تصمیماتی رو چند وقتیه گرفتم. نمیدونم چرا اینجا ننوشتم. اول از همه اینکه تصمیم گرفتم لیسانسم رو تبدیل به فوق دیپلم کنم. میدونم میدونم خنگیه. اما خسته شدم. به هیچ عنوان دیگه کشش ندارم. با این حال هم مجبورم ١ ترم دیگه بخونم فکر کنم. آخه هیچ زبان انگلیسی و تربیت بدنی پاس نکردم متاسفانه.

دوم اینکه میخوام از کارم استعفا بدم. نه الان هااا نه. تصمیم دارم دیگه توی اداره و شرکت کار نکنم. محیط های مزخرف این شرکتها. شنیدن حرف هر آدم مزخرف بیشعوری واقعاً از توانم خارج شده. موهای جلوی سرم داره سفید میشه. احساس دلمردگی میکنم. حوصله هیچ کسی رو ندارم. منی که سال به سال کسی اشکم رو نمیدید زرتی اشکم سرازیر میشه. میدونم مشکلاتی که توی زندگیم بود توی این ٣ سال خیلی اذیتم کرد اما وجود این آدما هم مزید بر علت شده. موندم کار جوجو یه کمی بگیره. یک ثانیه اینجا رو تحمل نمیکنم.

البته به هبچ عنوان قصد ندارم برم بشم خانم خونه. این کار هیچ وقت از عهده من بر نمیاد. خیلی فکر کردم که چیکار کنم. خیلی ها بهم آرایشگری رو پیشنهاد داد. اما من از آرایشگری متنفرم.

در ادامه فکری اومد توی سرم که حتی اینجا جرات نکردم بنویسمش.

من به عکاسی علاقه شدیدی دارم.

این ٣ ماهه توی سرمه. اون هفته به جوجو گفتم. میدونم یادگیری و راه اندازی آتلیه هزینه های خیلی زیادی داره. میدونم فعلاً از توان ما خارجه. اما خوب آرزو که بر جوانان عیب نیست. خلاصه که این روزهای تلخ که بگذرن به امید خدا میخوام برم دنبال چیزی که بهش علاقعه  دارم.

البته من مربی آموزش رانندگی هم میتونستم بشم. بدم هم نمی اومد. تحقیق کرده بودم درآمدش هم خوب بود. اما جوجو انقد جون کند تا بهم بفهمونه خوشش نمیاد.

منم که خانوم خوب حرف گوش کن (به قول گلنوش آیکن دختر خود شیفته)

شما چی فکر میکنین؟؟ ٢ تا چیز برام مسلم شده.درس رو فعلآً نمیتونم ادامه بدم. شاید بعدها بعد از اینکه کمی آرامش بیشتری توی زندگیم بود و برنامه زندگیم رو غلطک (قلطک - غلتک - قلتک ) افتاده بود. و کار هم برام مسلمه که حداقل اینجا با این شرایط نمیتونم کار کنم. میدونم بقیه جاها هم اگر بدتر نباشه بهتر نیست. اما من دیگه تحمل شنیدن حرف زور رو ندارم. حتی اگر نتونم عکاسی روانجام بدم ترجیح میدم خانم خونه باشم تا کارمند این شرکتها )

منتظر نظرات و راهنمائیهاتون هستم. اینا الان شده بزرگترین دغدغه های ذهنی من.

یه چند روزی هم بود که این خانوم همکارم مهربون شده بود. نگران بودم. اما کارش با یه یادگرفتن طریقه ساختن ایمیل و یه حمله خصمانه از طرف رئیس به من به پایان رسید. البته امیدوارم. الان دوباره قیافش شده مثل اورانگوتان. اینجوری من اروم ترم. حداقل میدونم کرمشو ریخته فعلاً فشاری بهش نمیاد.