سلام دوست جونای نازمممممم 

ولنتاین همتون مبارک. برای اونایی که مزدوج شدن آرزوی زندگیی سراسر عشق و محبت دارم. برای اونایی هم که در حال مزدوج شدنن آرزوی روزهایی طلایی سراسر شور و عشق و هیجان دارم و البته بازم با چاشنی محبت و برای مجردهای عزیزم هم آرزوی بخت و اقبالی در حد تیم ملی دارم.

خوبین؟؟

من الان خوبم اما تعطیلات مزخرفی رو گذروندم. پنجشنبه که مامانم طفلی بیرون جایی کار داشت و تا شب نمیتونست بیاد خونه از شهرستان براشون مهمون اومد. منم برای اینکه بهش کمک کنم ظهر بعد از نهار رفتم خونشون و غذاهاشو درست کردم. و کلی هم با خواهر و برادرهای عزیزتر از جانم صحبت کردم.

من نون کور نیستم به خدا اما چون حوصله مهمون نداشتم و خسته بودم تصمیم داشتم برم خونمون که مجبور نشم هیچگونه تعارفی به مهمونا بکنم و اونا هم دور از جون قبول کنن که مامان نذاشت و گفت بمون و مطمئن باش اینا قبول نمیکنن بیان خونتون. خلاصه که موندیم و از خستگی مرده شدیم.

آخر شب هم رضا اومد خونمون. اتاقش رو اشغال کرده بودن. که اونم آخر شب رفت خونه دوستش که صبح زود با هم برن استادیوم.

قرار بود پنجشنبه داداش جوجو منو ببره به فروشگاه دوستش که برای جوجو کادوی ولنتاین بگیریم. که من تا آخر شب مشغول بودم.

قبلاً هم به مامانم سفارش شکلات تلخ داده بودم که مامانی نازم برام خریده بود. گفتم اشکال نداره صبح جمعه میرم.

که صبح جمعه هم تصمیم بر این شد که بریم بهشت زهرا سر خاک مادر بزرگ جوجو. جوجو که صبح جمعه ساعت ۵ صبح رفت سر کار. منم با مامانش و داداشش و پسر خالش رفتیم بهشت زهرا و تا برگشتیم ساعت شد ١٢. مامان جوجو هم رفت نهار درست کنه که ما بریم بالا. جوجو هم از سر کار اومد. یه کمی خوابید ساعت ٢ رفتیم بالا برای نهار. فکر میکردیم بازی فوتبال ساعت ٣ هست. که داداش جوجو اومد و خبر داد که ۵ دقیقه هست بازی شروع شده. از بازی نگم برای اونایی که استقلالی هستن که حتماً حال منو درک میکنن  و اونایی هم که پرسپولیسی هستن مییدونم چه عروسی توی دلشون دارن  و بهشون تبریک میگم.

بعد بازی هم رفتیم خونمون. دیگه دیدم قسمت نشد برم کادوی ولنتاین برای جوجو بخرم همون شکلات رو بهش دادم که ایشون فرمودن ولنتاین دیگه مال ما نیست و از این حرفها (میدونستم یادش نیست و اون هم فکر میکرد این برای دوران دوستیه ) خلاصه منم کلی شرمنده اش نمودم (با همون یه شکلات ) و بعد نمیدونم چه مرگم بود حالم گرفته بود از جوجو خواستم بریم بیرون که رفتیم و همه جا خیلی خلوت بود و با حالی گرفته تر برگشته شدیم.

برای شام ساندویچ مرغ درست کردم. خوردیم. بعد از شام من داشتم ظرفها رو توی دکوری جدیدی که تازه نصب کرده بودیم میذاشتم و جوجو هم بقیه شامش رو میخورد. من چون بالای کابینت بودم ٢-٣ بار جوجو رو بلندش کردم برام کاری انجام بده. دفعه آخر بلند نشد منم باهاش قهر کردم. اونم قهر کرد و خلاصه شب ولنتاینمون به قهر انجامید. اونم طبق عادتش زمان قهر خوابید و منم یوزارسیف رو دیدم و کلی رو رومیزی جدیدی که برای عید داشتم درست میکردم کار کردم و بعدشم خوابیدم.

امروز صبح هم وقتی می اومدم دیدم یه شتر نانازی رو آوردن سر خیابون بستن که برای روز اربعین کشتش کنن بدبخت رو. دلم براش سوخت.

امروز هم کلی فحش های مناسب نثار روح جد و آباد BRT نمودم و الانم که اینجام.

این بود انشای من

 

شهرزاد جون نانازیم دوست قشنگم خوب من سوالی که ازم پرسیدی رو کجا جواب بدم؟؟ ببلاگت که نظردونی نداره. من خودم لباس نامزدیم رو از شانزلیزه خریدم. بازار حافظ و شانزلیزه هم لباسهای خوبی داره هم قیمت هاش به نسبت بقیه جاها خیلی مناسبه. شاید تو نپسندی عزیزم. اما از هر جایی که لباس بخری امیدوارم بهترین لباس گیرت بیاد که ازش راضی باشی و دوم اینکه دیگه دلم داره بال بال میزنه زودتر عقد شما بشه و تو بیایی با خاطرات مزدوج شدن.

فاطمه جون خیلی مخلصیم. تو عزیز دلمییی

سارایی دلم برات یه ذره شده هاا. آپ نمیکنی مادرر؟؟

ممسی جات خیلی خالیه زود برگرد.