Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیلوفر در خون نشست
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستاممم

خوبین؟؟

من که بد بدم. اگه بدونین چه بلاهایی که به سرم نازل نشد.

چهارشنبه عصر مامانم زنگ زد شرکت که می آیی غروب بریم خونه لیلی اینا درباره مراسم نامزدی و اینا قرار بذاریم؟ گفتم ok

شبش رفتیم خونه لیلی اینا و در نهایت این شد که مامان لیلی خانوم بدون شوهرش اجازه نداشت هیچ قراری رو بذاره ( حالا خوب بود مامانم ظهر بهش زنگ زده بود که بیائین اینجا درباره مراسم صحبت کنیم که ایشون فرمودن شما میخوائین عروس ببرین شما باید بیائین ) مامانم هم  وقتی دید ما اینهمه اومدیم و اینا فقط نمیدونم و اجازه ندارم تحویلمون میدن خیلی ناراحت شد و در نهایت گفت من نمیتونم بیخیال بشینم ببینم چی پیش میاد. شما هم با شوشوتون صحبت کنین ما رو خبر کنین.

خواهر لیلی هم فرمود ما هم باید جشن عقد بگیریم هم جشن عروسی که مامانم هم گفت ما یه جشن بیشتر نمیگیریم. هر کدوم که شما بخوائین (میگفت جشن عقد با 300 نفر مهمون  نمیدونم عروسیشون چه خبره ) بعدشم خواهرش گفت باید اتاق عقد درست کنین ما هم گفتیم چشم. بخوائین روز جشن نامزدیی که شما میگیرین سفره میندازیم نخوائین روز عروسی توی تالار. که اینم بدون اجازه باباشون نتونستن جواب بدن.

خلاصه که احتمال 90% روز 25 اسفند جشن نومزدنگ داداشی حسین و لیلی جونه.

بعدشم روز جمعه که قرار بود برم کمک مامانم برای انجام کاری. ساعت 5 صبح در حالی از خواب بیدار شدم که دیدم صورتم غرقه به خون شده.

دیدم بعله خون دماغ شدم و گرگ بیابون نبینه که تا ساعت 6 صبح توی دستشویی بودم و در آخر هم دیدم بند نمیاد یک قاشق آبلیمو رو ریختم تو بینیم که تا انتهایی ترین سلولهام هم سوخت. بعدشم رفتیم پیش مامانیم که ساعت 30/10 صبح که برای برداشتن چیزی رفتم زیر میز نهار خوری وموقع بیرون اومدن حساب و کتابهام اشتباه از آب دراومد و لبه تیز میز انچنان بر فرقم کوبیده شد که سر بنده شکست و برای بار دوم در اون روز صورتم غرقه به خون شد.

با اجازه اطبا محترم نرفتم بخیه بزنم چون ترسیدم جاش روی سرم بمونه (جلوی سرمه ) و با یه روغن گیاهی سر و ته قضیه رو هم اوردم.

به خاطر خون رویزی های شدید روز جمعه هنوزم که هنوزه سر درد دارم.

جمعه شب هم رفتیم خونه خاله خانومم که سیسمونی دخملشو ببینیم. کادو یه عروسک خریده بودم که شنیدم گفتن همه چیز داره و بهتره پول ببرین. منم پول بردم.

آخر شب هم خسته و مرده برگشته شدیم خونمون. از دیروز هم داشتم به امور کامپیوتر که ویروس بی پدر و مادر زده بود ترکونده بودش میرسیدم. (کامپیوتر شرکت) الان هم قراره از شرکت حسابداری بیان برنامه حسابداریمون رو روی سیستم بیارن.

منم از صبح داشتم توی اینترنت دنبال تزئین اتاق عقد میگشتم. قراره من و خواهرم اتاق رو تزئین کنیم. یه ایده خوب میخواستم که البته چیزی پیدا نکردم. ایده های شما دوستان گلم رو با کمال میل پذیرا میباشم.

بعدشم اینکه دارم میمیرم دیگه.

آهان از چهارشنبه شب هم با جوجو خان دوست ننمودم.

توی قسط فامیلیی که داریم این ماه نوبت جوجو خان میباشد.

بماند که با چه شرایطی تا حالا اقساطش پرداخت شده ، اما شوشوی بنده هیچ لازم ندونسته که از من سوال کنه این وام رو باید چکار کنیم و خودشون قول وام رو با باباشون دادن. (البته قرار بود این وام برای قسط خونه 100 ساله ها (همون 99 ساله) باشه که چون تا الان اعلام نکردن بیائین پرداخت کنین جوجو تصمیم گرفته در این بین بده دست باباش ) من مخالف این مورد نبودم و نیستم چون خودم خیلی بهتر از جوجو به شرایط مالی خانواده واقفم اما ناراحتی من بابت اینه که من این وسط چکاره ام؟؟

ایشون هم وقتی بهشون اعتراض کردم فرمودن اصلاً به تو مربوط نیست.

هر چی این 2-3 روز خواستم بر مبنای رفتارهایی که حکایت از پشیمونیش داره باهاش آشتی کنم یاد اون لحظه ای که بهم گفت به تو مربوط نیست میافتم پشیمون میشم و میبینم نمیتونم فعلاً ببخشمش.

چون من موندم که توی این زندگی چی به من ربط داره و چی ربط نداره.

وقتایی که اوضاع خیط و خرابه من باید زن زندگی باشم و یه جوری سر و تهش رو هم بیارم اما وقتایی که موجودی مالی میرسه بنده چکاره حسن میباشم.

برام من که خیالی نیست. مطمئنم خودش فهمیده چیکار کرده و چه حرفی زده اما من تا دلم خنک نشه بیخیال نمیشم. حالا چطوریش رو خدا عالمه..

از داداش رضا وبلاگ کوچانه خبر ندارم. پدر محترمشون در بستر بیماری بودن. متاسفانه نرسیده و نتونستم برم خبر بگیرم. من برای سلامتی و شفای ایشون دعا کردم. دوستای گلم شما هم لطفا دعا کنین.