Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤
 

سلام

نميدونم اين دفتر خاطرات چرا اينقدر نحسه. از اون روزی که اينجا رو افتتاح کردم روز خوش نديدم انگار عالم و آدم با من سر ناسازگاری دارن

درد جسمی از يه طرف داره از پا ميندازتم و درد روحی از طرف ديگه.

بابا وقتی مادر آدم هم فکر کنه بچش داره فيلم بازی ميکنه که از فشار درد نميتونه از جاش تکون بخوره و وقتی کسی که ادعا ميکنه تو همه دارو ندارشی اصلاْ حالتو نپرسه و وقتی شنيد حالت خوب نيست به خاطر لجو لجبازی ۲ تا کوچه رو طی نکنه تا ببينه مرده ای يا زنده آدم دردشو به کی بگه؟

وقتی توی خونه بچه ارشد باشی همه بی حسابو کتاب بيانو برن اما تو واسه رفتن تا خونه نامزدتم بايد حساب پس بدی آدم دردشو به کی بگه؟

آخه چرا وقتی يکی نجابت ميکنه و احترام نگه ميداره همه فکر ميکنن نمی فهمه بايد بزنن تو سرش و براش تصميم بگيرن؟

چرا وقتی يکی اشتباه ميکنه و به روش نمياری که مثلاْ غرورشو نشکنی چرا بايد فکر کنه که اينقدر ببويی که کارشو تکرار کنه؟

چرا همه دنيا بی جنبه شدن؟

چرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا؟

دفتر خاطرات جديدم تو چرا اينقدر بدبختی که تا الان هرچی نوشتم از سختی بوده؟

الان دوست دارم برم. به جايی که نه جوجومو ببينم نه حتی خانواده خودمو. به جايی که هيچ کس نگه تو چرا اينجوری کردی؟ چرا اونجوری کردی؟ چرا فلانی اينجوری کرد؟

چرا نمی يايی؟ چرا نميری؟چرا نشستی؟چرا پاشدی؟ چرا نفس ميکشی؟ چرا زنده ای؟

بابا بيخيال منم توانم حدی داره  ای بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!

نميدونم چرا بعضی وقتا حتی عزيزترين ها هم راضی به زجر آدم ميشن؟

يعنی حق هم دارن چون من هميشه عادت دارم ببخشم و کوتاه بيام. نميدونن الگه اون روی سگم بالا بياد قيد همشونو با هم ميزنم.

خدايا توهم که زد حال ميزنی بابا بذار بيام پيشت ديگه جون من حال منو نگير

ای به قربانت همه بزهای من

ای فدايت هی هيو هيهای من

تو کجايی تا شوم من چاکرت

چاروقت دوزم زنم شانه سرت

ايندفعه کمک کن حال همشونو بگيرم باشه؟  ببين چه جوری حال منو ميگيرن اما دوست ندارم تو حالشونو بگيری گناه دارن تو کمک کن خودم يه حال اساسی ايندفعه بهشون ميدم. دمت گرم. خيلی مخلصم اوس کريم. بازم بنازم به لطف و محبت تو که با اين همه بدی و ناسپاسی منو تنها نميذاری. بابا تو ديگه کی هستی. خدا جون اگه بدونی چه حالی ميکنم وقتی ميبينم مثل تويی منو خلق کرده  

به خودت قسم خيلی دوست دارم. منو درياب  

ديگه اينکه فقط از يه چيزی الان خوشحالم و فقط يه چيز و اون اينکه بالاخره خاله جونمم داره عروس ميشه. پنجشنبه انشالله نامزديشه.

اما من تا يه حالی به اين جوجوی بی معرفت و مامی عزيزم ندم ايندفعه دلم خنک نميشه

اون از بی معرفتی جوجو اينم از مامانم که ميدونه من خوشم نمياد کسی به کارم دخالت کنه اما بی تجربگی منو کرده دليل و ميخواد سر از همه چی دربياره

ديشب احساس کردم باز دارم دچار حمله عصبی ميشم. لرزش تمام وجودمو گرفته بود و بی حس شدن رگهای سرم و سرد شدن بدنمو احساس ميکردم. از ترسم که باز مثل اوندفعه نشم شروع کردم بلند بلند با خودم حرف زدن. بابا مگه تو نبوی بهت ميگفتن خيلی بی عاری؟ پس چرا واسه ۲ کلمه که نه حتی يه دنيا حرف ميخوای خودتو خفه کنی؟ بلند بلند به خودم ميگفتم آروم باش و حتی خودمو آروم نوازش کردم که جای خالی جوجو زيادی به نظرم نياد . يه لحظه آروم ميشدم اما ۱ دقيقه بعد از فشار گريه باز نفسم بند ميومد. يعنی نميفهمن دارن منو نابود ميکنن؟

خدا جونم شکايت نيستا اما قول دادی . من گفتم هرچی تو برای من بخوای ميگم چشم و سر تسليم ميارم پائين اما تو هم کاری کن که من نخوام اعصاب و روان هزينه کنم. پليز يه گوشه چشمی بنداز (قربانت برم)

جوجو امروز صبح زود ساعت ۸ زنگ زد. گفت حالت چطوره؟ بچه پررو !!! خواستم بگم به توچه؟ اما بازم دلم نيومد. آخه جوجو فقط ۱ سال از من بزرگتره به قول اين شير فرهاد هيچی هم نوفهمه.

دليلم دارم برای حرفم. وقتی اشتباه ميکنه به جای معذرت خواهی پررو بازی در مياره و به جای اينکه از اخلاق بخشندگی من سو استفاده کنه مياد واسم قيافه هم ميگيره. بعد وقتی ميگم تو اين اشتباهو کردی ميگه ميدونم ببخشيد  بابا روتو برم!

آره ديشب نيومد حال منو بپرسه امروز صبح زنگ زده چطوری؟ گفتم برات مهمه؟ بازم پرو بازی کرد : نه فقط خواستم حالتو بپرسم. گفتم زنده ام   بعدشم خداحافظی کردم.

فردا رئيس جونم از مسافرت مياد . همه عزا گرفتن. مياد دوباره همه رو بيچاره کنه

امروز قراره بپيچونم زود برم. ميخوام برم خونه بابا بزرگم. که هيچ کدومشونو نبينم. اما بازم جوجو زد تو نقشم. زنگ زد گفت ميام دنبالت. نتونستم بگم الان با قيافت حال نميکنم نيا. دلم نمياد دلشو بسوزونم اما خدا شاهده من زبونم اينقدر ميتونه تلخ باشه که وقتی بخوام همچين ميسوزونم که طرف تا آخر عمرش يادش نره. اما چيکار کنم که با جوجو ميخوام يه عمر زندگی کنم.

ظرف غذا روی ميز بهم دهن کجی ميکنه. هم ضعف شديد دارم هم حالم از غذا بهم ميخوره. مجبورم بخورمش. از ديروز نهار که فقط سالاد خوردم تا الان به جز ۲ چايی ۳ تا قرص مسکن هيچی نخوردم. اينم نهار امروز. با خاطره نويسی قاطی شده.

شايد اين هفته خالی ببندم و به بهونه امتحان ۲-۳ روز مرخصی بگيرم و برم مسافرت.

خدا کمک کنه بتونم.

فعلاْ