Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عجب صبری خدا دارد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم.

شرمنده تونم بابت پست خصوصی. یه حرفهایی روی دلم مونده بود. یعنی یه چیزایی بود که هم دلم میخواست ثبت بشه و یادم بمونه هم اونقدر دیگه خصوصی بود که نمیشد اینجا گذاشتش. مطمئن باشین چیز مهمی رو من مخفی نمیکنم. یعنی خوشم نمیاد.

آخه با دوستای مهربونی مثل شما چطور میتونم این کار رو بکنم. اما این پست در واقع نجواهای من با خودم و خدای خودم بود.

خوب حالا میریم سر اخبار.

اول که هنوز هم با جوجو آشتی نکردم و نمیکنم. چون خیلی بچه پرروه. یه معذرت خواهی کوچیک میکرد من ازش میگذشتم. اما چون خودشو زده به پررویی و انگار من حرفی زدم که اون برنجه در نتیجه ایندفعه رو تو راه بیا که راه نیام.

بعدشم اینکه یه دائی ناتنی داشتم که ٢ هفته پیش تصادف کرده بود . جوون بود و دکتر. ٢ تا بچه کوچولو داشت. پریشب فوت شد. دیشب که فهمیدم خیلی حالم خراب شد. باهاش رابطه ای نداشتیم. اما همون تعداد دفعات کمی هم که دیده بودمش خیلی دلم سوخت. بیچاره زن و بچش.

بعدشم دیگه نگران زخم سرم نباشید. خوب خوب شد.

خون دماغمم ١٠٠ بار براش رفتم دکتر. ارثیه و خوب شدنی نیست. راه حلش هم شدنی نیست. عصبانی نشم. سرم رو خم نکنم. تو آفتاب نرم... میشه به نظر شما؟؟

دیگه اینکه چون نمره هام نیومده مجبور شدم این ترم هم ثبت نام کنم و یه شهریه مفت بریزم به حلق این دانشگاه مفت خور.

و در آخر فکر کنم رئیس بو برده بود که میخوام از این خراب شده برم. دست پیش رو گرفته که پس نیافته. ٢ روز قبل که بازرس بیمه اومده بود اسم منو رد نکرده. انقدر این موجود احمقه که با خودش فکر نکرده وقتی لیست بیمه من تا الان رد شده و تو اسم منو الان رد نمیکنی یعنی دروغ گفتی و من میتونم پدرت رو دربیارم.

بعدشم مرتیکه یادش رفته چقدر به خاطر مزخرفاتی دروغی که تحویلم داد و یه دونه اش رو عمل نکرد رفتار این زنیکه دیوونه رو تحمل کردم. یجوری قیافه میگیره انگار ارث بابای گور به گورش رو خوردم.

خدا رو شکر کار جوجو شروع شده. هرچند من حقوقی ازش ندیدم. اما وقتی سر کار نیام دیگه مجبوره پول بیاره . از کجاش هم به من مربوط نیست.

همین دیگه. از رفتارهای این یارو عوضی انقدر حرصم گرفته که رگهای گردنم همش گرفته و داره تیر میکشه.

من نمیدونم چرا من بدبخت از کار شانس ندارم. (بگو از چی داری...)

راستی یه رژیم من دراوردی شروع کردم. تا الان هم هیچی کم نکردم.

دلم گرفته.. حالم داره از این فضای پر از دورنگی و دود سیگار به هم میخوره.

میخواستم عیدی و اینا رو بدم دوربین بخرم. اما بیخیال شدم. یعنی مجبورم ها. چون قسط ثابت دارم. باید تا چند ماه اقساطم رو پرداخت کنم. تا شاید یه کار پیدا کردم. شایدم نکردم. نمیدونم چرا با اینکه خودم میخواستم نیام دیگه الان که فهمیدم این کار رو کرده (بازرس بیمه) انقد عصبانیم و حرصم گرفته.

زنیکه انگار نه انگار به خاطر چپاولی که داره میکنه میخواد هیشکی نباشه و سر از کارش درنیاره ٢ روز پیش توی آسانسور به من میگه لعنت به پول که آدمها رو از هم دور میکنه. منم توی دلم گفتم نه که تو وجودتو براش نفروختی. فکر کرده با گله کورها طرفه. واسه من هی سخنرانی میکنن. چقدر نفرت انگیزه بدونی کسی که داره با فریاد از حق طلبی حرف میزنه کسیه که حاظره آدم و عالم روخفه کنه تا ٢ ریال بیشتر بگیره.

به خدا من از صبح تا شب با یه همچین موجوداتی طرفم.

نمیدونستم چرا وقتی ظهرها اینجا نهار میخورم حالت تهوع میگیرم. فکر میکردم مال غذای رستورانه. اما فهمیدم انقدر اینا موقع ناهار مزخرف میگن که من حالم بد میشه.

خودشون فسق و فجور عالم رو میکنن بعد با اون زبون نجسشون میشینن پیامبر و حضرت فاطمه وحضرت علی رو نقد میکنن و هر هر میخندن.

حالم بده بچه ها بدددد.

دیگه نمیدونم چرا خدا انقدررررررر میخواد از نظر کار بهم فشار بیاره.

نگین که همه جا همینطوره. من اصلاً با کار زیاد و راه دور و اینا مشکل ندارم. اما همیشه توی محیط کارم با مواردی طرف بودم که برام غیر قابل تحمل شدن. دیگه خسته شدم.

گور بابای دنیا و پول و استقلال مالی کردن.

اینهمه عذاب بکشم که میخوام زندگی بسازم. میخوام زندگی ١٠٠ سال دیگه هم ساخته نشه.

ببخشید سرتون رو درد آوردم.