Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
آشتی شدیم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

صبح به خیر، خوبین؟؟

پیرو تذکرات خصوصی و غیر خصوصی دوستان مبنی بر طولانی شدن مدت قهر من با آقای جوجو خان ، و در ادامه در پیش بودن عید و اضافه بر اون چشم غره های بابا و ننه های محترم بازم مبنی بر اینکه میدونن ما اینهمه مدته قهریم ، و اینکه ملاحظه نمودم جوجو نهایتش اینه که توی لحن حرف زدنش پشیمونیشو نشون بده و بچم مغزش بیشتر کار نمیکنه ، تصمیم گرفتم این دفعه رو هم راه بدم.

حالا چطور شد که تصمیم گرفتم؟ جونم براتون بگه دیروز که من نتونستم برم ختم دائیم. جوجو و مامانش رفته بودن. غروب که رسیدم خونه و داشتم تند تند نماز ظهرم رو میخوندم جوجو خان در رو باز کرد و تشریف فرما شد. سلام کرد و رفت توی اتاق. من نمازم که تموم شد به یکباره انقلابی در درونم رخ داد که هییی دختر ببین عمر آدمها چقدر کوتاهه. اگه فردا پس فردا افتادی مردی ٢ روز زندگی رو به قهر گذروندی. اونم با چه قصدی؟؟ جوجو ادب کنی؟ جوجو اگه ادب شدنی بود مامانش ادبش میکرد. پس این موجود رو باید همینگونه پذیرفت. رفتم توی اتاق و باهاش آشتی نمودم. اونم به وسیله یه بوس کوجولو.

دیگه جوجو هم هی گفت اره تو نامردی و تو منو تنها گذاشتی و از این حرفها که میدونم خودش هم قبول نداشت و بعد هم گفت که من یه حرف زده بودم تو چرا میخواستی من ضایع بشم؟؟؟ گفتم من به خاطر اینکه گفتی به تو مربوط نیست باهات قهر کردم. ایشون هم این حرف رو کلاً انکار کرد.

بعدشم گفت هر کی گفته غلط کرده. (اینو هر وقت حرفها و کارهای خیلی بد انجام میده میگه) در ادامه هم کلی معذرت خواهی نمود و عنوان نمود که دیشب میخواسته بره گل بخره (اینم هر وقت قهریم و من میرم آشتی میکنم میگه ) و امشب هم میخواسته بیاد دنبالم و ازم معذرت خواهی کنه. که من زودتر رسیدم خونه.

بهش گفتم آخه ٢ هفته هست ما هر شب توی خونه تنهائیم تو از من معذرت خواهی نکردی امشب میخواستی در حضور مامانت معذرت بخواهی؟؟ گفت آره. شیطونه داشت میگفت بگو خوب پاشو بریم در حضور مامانت معذرت بخواه که یکی زدم توی دهنش و گفتم شیطونه خفه شو.

بعدشم قرار بود حسین و لیلی شام بیان خونمون که بهشون بابت دعواشون مشاوره بدم که وقتی حسین زنگ زد جوجو گوشی رو گرفت باهاش حرف بزنه که رفت بیرون و حرف زد. حسین اینا اومدن با یه جعبه شیرینی.

و جوجو گفت (البته در گوشم) که این شیرینی آشتیمونه و اون گفته حسین بخره. (فلسفه در گوشیش رو نمیدونم چون عالم و آدم خبر داشتن ما قهریم ).

خلاصه که بچه ها بودن و شام خوردیم و اونا قلیون کشیدن و بعدشم براشون شیر موز درست کردم. جوجو و حسین لیلی رو بردن رسوندن خونه و جوجو یه کاری داشت سمت تهرانپارس که قرار بود آخر شب من باهاش برم که حسین گفت من بمونم استراحت کنم اون با جوجو میره وشب میاد خونمون میخوابه. رفتن و ساعت ١ اومدن.

یه دوست محترم هم سوال پرسیده بود وقتی به شوهرم محل نمیذارم چه احساسی دارم. خوب مطمئنم هیچ خانومی که زندگیش رو دوست داره به هیچ عنوان دلش نمیخواد توی زندگیش موردی پیش بیاد که به مردش بی محلی کنه. مطمئن باش احساس خوبی نیست. اما بعضی وقتا خانوما دلشون میخواد مردشون نوازششون کنه و ازشون دلجویی کنه بابت چیزی که شاید حتی تقصیر خانم باشه. فلسفه اش رو نمیدونم. اینم حسی هست که خداوند در زنها قرار داده. دیگه جایی که تقصیر آقا باشه که تکلیف روشنه.

البته من در این قهر یه چیزی فهمیدم. اصلاً مثل دفعات گذشته ناراحت نبودم. برام هم مهم نبود. چون خیلی زیاد از جوجو رنجیده بودم. و انگار داشتم به اینکه کنار جوجو باشم و ازش دور باشم و باهاش حرف نزنم عادت میکردم. مطمئنم این به خاطر شدت رنجشم هست. امیدوارم جوجو دیگه هیچ وقت این حرف و کار رو تکرار نکنه. چون من اینبار هم نبخشیدمش. البته هنوز ...

دیشب بهش میگم من هنوز نبخشیدمت. مثل جوجو ها سرشو آورد پائین و گفت انقد مسخره بازی در میارم تا ببخشیم. و همین حرف باعث شد بغضم رو فرو بدم ولبخند بزنم بهش.

در هر حال تجربه تلخی بود برام.

خیلی طولانی شد. ببخشید. اما اومدم خبر بدم که نگران نباشین.

راستی یه ایده جالب برای عید. یه بته سیر رو بذارین توی آب تا سبز بشه. سیر سفرتون خیلی خوشگل تر میشه. جاش اگه گرم باشه خیلی زودتر سبز میشه.