Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
پشت کوهی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟؟

من نبودم ٣ روز. رفته بودم کمک مامانم.

بچه ها تا حالا که نوشته های منو خوندین به نظرتون اومده که ممکنه من از پشت کوه اومده باشم؟؟

الان ١ ربع رفتم توی دستشویی و تمام زوایای جسمیم رو که انسانها میبینن برانداز کردم. شکل اونایی که از پشت کوه اومدن نیستم.

اما نمیدونم چطور شده که توی شرکت فکر کردن من از پشت کوه اومدم و فقط ١ حقوق رو به عنوان عیدی بهم دادن.

امروز صبح که خواستم بعد از ٣ روز بیام شرکت اول صبح گفتم خدایا امروز روز خوبی باشه. من خسته ام. حوصله در گیری ندارم.

صبح تا پام رو گذاشتم توی شرکت زنیکه اومده ٢۵٠ داده به من میگه اینم عیدیتون.

اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم بگم چرا ٢۵٠ تومن. تا ١ ساعت هم دستام میلرزید. از اینکه چی در موردم فکر کردن.

بعدش زنگ زدم به جوجو که آرومم کنه. اعصابم خورد شده بود. جوجو هم میگه اشکال نداره خدا بده برکت.

گفتم چی چی رو خدا بده برکت.

اونم نتونست آرومم کنه. آخرش سعی کردم به خودم مسلط باشم و رفتم پیش زنیکه بهش میگم عیدی منو چطور حساب کردین؟؟

انگار من کارگر روز مزد ساختمونم میگه امسال اینطور حساب شده. گفتم اما من ١ سال کار کردم و ٢ تا حقوق حق من میشه. میگه آقای... گفتن فعلاً این باشه تا ببینیم سال بعد چی میشه. گفتم یعنی ادامه داره؟؟ گفت ممکنه. دیگه داشت روی سگم بالا می اومد گفتم اما من به عیدیم احتیاج دارم. و اونم گفت صحبت میکنم.

انگار رئیس جمهوره که صحبت میکنه.

من نمیدونم چرا باید گیر یه همچین موجودات احمقی بیافتم.

یا چرا انقدر احمقم که این موجودات رو تحمل میکنم.

دلم داره میترکه. نه اینکه فکر کنین میمونم تا این یارو حقم رو بخوره نههه. حرصم گرفته که چی فکر میکنن که اینطوری باهام رفتار کردن.

یکی بیاد بزنه توی سر من.

توی این ٣ سالی که ازدواج کردم تمام ایام قبل از عیدم در نهایت اعصاب خوردی بودم.

پارسال این موقع با اون دختره دیوونه درگیر بودم یا بهتر بگم اون با من درگیر بود (راستی نگفتم به عقوبت کارهاش رسید و شرکت امسال اخراجش کرد )

سال قبلش بیکار بودم و حرص بیکاری رو میخوردم. سال قبل ترشم به همین منوال.

اینم از امسال.

 

خوب گور بابای هر چی کار و این موجودات خبیث.

میخوام سعی کنم آروم باشم. سیر من سبز شده. ٣ روز قبل هم گندمم رو کاشتم.

امروز صبح هم توی ظرف سفالی سال قبل که مامانیم برام سبزه آورده بود گذاشتم.

اوضاع عاطفی هم خوبه شکر خدا. مشکل من کاره فقط. اگر یه کار درست با یکسری همکارهای درست داشتم الان میتونستم ادعا کنم جزو خوشبخت ها هستم. اما وجود موجودات مزخرف روزهام رو تاریک کرده.

اگر اینها سر عیدیم بازی در بیارن میرم ازشون شکایت میکنم.

هر کدومتون از روند این کار اطلاع دارین لطفاً کمکم کنین.

دوست های بلاگ فایی نمیتونم براتون پیغام بذارم. کدی که باید وارد کنم رو نمیده. به محض اینکه درست شد می آم به دیدنتون.