Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه نازی نازی خودم

خوبین؟؟

ممنونم از دلگرمی هایی که توی این مصیبت عظما (کم دادن عیدی ) به من دادین.

جونم براتون بگه که این زنیکه قرار بود ٢ شب قبل بره با رئیس خنگول صحبت کنه.

من نمیدونم اینا زن و شوهرن یا مدیر و کارمند که صحبت هاشون مال شبه.

خلاصه دیروز که نشد برم ببینم چی افاضات فرمودن. الان ازشون پرسیدم که چی شد گفتن آقای رئیس خنگول گفتن من همین رو بیشتر نمیتونم بدم.

خوبه واله به کارمند شهرداری و دارائی و بیمه میتونه چند میلیون چند میلیون رشوه بده بعد ۵٠٠ تومن عیدی منو نمیتونه بده.

گفت حالا اگر خواستی میتونی بعد از ظهر بمونی صحبت کنی. توی دلم گفتم میترسم مزاحم خلوت شبانتون بشم باز تو جوش بیاری.

خلاصه که این شد.

در مورد دوست مهربونی هم که هم راهنمائیم کردن و هم زحمت کشیدن و برام کار پیدا کردن ، دوست خوب ، من که نمیتونم ببینمت و ازت به خاطر لطف انسانیت تشکر کنم. انشاله خداوند مهربونم همیشه دستت رو بگیره. در مورد پیشنهادت هم شاید اگر از هر طریقی به غیر از این وبلاگ بهم پیشنهاد میشد خوب ممکن بود بشه کاریش کرد اما اینجوری دیگه خیلی غیر ممکنه  و دوم اینکه از این خراب شده که برم چند وقتی رو استراحت میکنم. در هر حال هیچ وقت کار انسان دوستانت رو فراموش نمیکنم.

دوست جونای نازم نگفته بودم نامزدی حسین و لیلی افتاد این جمعه.

سفره عقد هم کنسل شد و افتاد برای زمان عروسی.

لیلی هم ٢ هفتست حسین رو هر روز از میلاد نور میکشونه به تیراژه از اونجا به تندیس و از تندیس به قائم. برای کفش و لباس. (حسین رو کلآً پشیمون کرده )

برای نامزدیش هم مامانش اینا گفتن به جای پارچه براش لباس بخرین. مامانی عسلم ٢ روز قبل با لیلی و حسین و خواهر لیلی رفتن برای لیلی لباس خریدن.

آرایشگاهش رو هم بهش فهیمه رو پیشنهاد دادم. زنگ زدن گفته برای نامزدی ١۵٠ تومن. خواهر لیلی هم متوجه شده که چون ١۵٠ تومنه کارش به درد نمیخوره و تصمیم گرفتن برن مهربانو توی همون ظفر که برای نامزدی ۶٠٠ تومن میگیره.

باز به پیشنهاد من که گفتم نگو نامزدیمه نگفتن و کارشون به ٣٠٠ تومن تقلیل پیدا کرده.

نمیدونم چی بگم بهشون. مامانم بهم گفت هیچی نگو. بذار هر کاری میخوان انجام بدن. (البته خودشون دارن خرج میکنن اما تعجبم از اینه که تو فکر این موجودات چی میگذره ) کلی خواهر شوهر بازی دارم در میارم نه؟؟

دیگه چی؟؟؟

آهان هنوز نه لباسی خریدم نه کفشی.

راستی موهام رو هم مش کردم. استخونی. مامانی نازم زحمتش رو کشید. خیلی خوشگل شد. (همه میگن) (خود شیفته شدید )

انقد حرف دارم. اما خیلی سرم شلوغه. انشاله بازم میام.

مواظب خودتون باشین

آهان راستی دیروز رفتم دیدم سبزه ام ٣ سانتی شده. انقد قربون صدقه اش رفتممممم جوجو ٢ ساعت بهم خندید.

دیگه رفتم.

تا بعد بای بای      

بعداً نوشت: الان رفتم توی وبلاگ رئیس بزرگ (داداش رضا ) و دیدم که پدر بزرگوارشون به رحمت خدا رفته. تسلیت میگم بهشون این ضایعه بزرگ رو. من بلد نیستم حرفهای قشنگ بزنم اما برای آمرزششون و تسلی خاطر داداش رضا میتونم دعا کنم. شما هم فاتحه بخونین.