سلام دوست جونا

به قول سایر دوستان با انشای تعطیلات عید در خدمتتون هستم.

عرضم به حضور انورتون روز ٢٩ تا عصر به تمیزکاری گذشت. جوجو عسلی خیلی بهم کمک کرد. عصرش با مامان خودم و مامان جوجو رفتیم برای خرید شیرینی و ماهی. بعدشم رفتیم برای لیلی سبزه خریدیم و شیرینی و سایر مواردی که مامانی قرار بود به همراه انگشتری که براش گرفته بودن ببرن. بعدشم سبزه و شیرینی ها رو من آوردم خونه و با اضافات روبان های جشن نامزدی تزئینشون کردم. شب هم شام همه ماهی هایی که برای شب عید خریده بودیم (ماهی قرمز نه هاا ) رو دادیم مامان جوجو توی فر پزید و شام با مامانم اینا همه خونه بابا اینای جوجو بودیم. خیلی خوش گذشت.

روز ٣٠ ام تا زمان تحویل سال داشتیم با جوجو می دویدیم. تمیز کاری تموم نشده بود. آخرش هم اتاق خواب موند. ١٠ دقیقه به سال تحویل سفره هفت سین نانازم رو انداختم . عکسش رو بعداً میذارم.

بعد هم سال تحویل شد و با جوجو کلی برای همه دعا کردیم. امسال هر دومون کنار سفره هفت سین گریه مون گرفت. چراشو نمیدونم اما منم معتقدم این عید با سایر عیدهامون فرق داشت. بعدشم رفتیم بالا خونه بابا اینای جوجو. عیدی گرفتیم و با اونا آماده شدیم که بریم خونه مامانم اینا. خونه مامان اینا هم که شام مونیدم خواهر بزرگم هم اومد و خیلی خوش گذشت. روز دوم عید ، برای مادر بزرگ جوجو دوباره عید گرفته بودن که خونه دائی کوچیکش جمع بودن. ما هم رفتیم و تا بعد از ظهر اونجا بودیم. عصر برگشتیم و شبش رفتیم خونه مامان بزرگم.

روز سوم قرار بود شبش بریم خونه خواهرم بزرگم چون اونا میخواستن برن شهرستان و تا ١۴ هم نمیاومدن. مامانم اینا سر راهشون اومدن دنبالمون که نتیجش این شد که خواهر دیگه ام با شوهرش و نی نی هاش اومدن خونمون عید دیدنی و کلی مارو شرمنده کردن. شب هم خونه خواهرم خیلی خوش گذشت. روز چهارم مامانم اینا رفتن شمال خونه دائیم و ما باهاشون نرفتیم. شبش رفتیم خونه دائی جوجو. اونجا با میزبان سال گذشته مون در اصفهان مواجه شدیم که برای خرید به تهران اومده بودن. برای فردا نهار من دعوتشون کردم خونمون.

 مامانی جوجو قرار بود باهاشون بره بازار. فرداش هم خیلی ریلکس ساعت ٩ از خواب ناز بیدار شدم و تازه با جوجو رفتیم بیرون دنبال خرید. برای نهار زرشک پلو و باقالی پلو با مرغ و سالاد ماکارونی و سالاد کاهو درست کردم. همه کلی از غذاهام تعریف کردن و بنده کلی مشعوف شدم. شب به همراه همون مهمون ها خونه مامان جوجو بودیم. میخواستن برای فرداش قرار بذارن و برن پارک چیتگر که من مخالفت کردم و گفتم بدون برنامه ریزی نمیشه و خدا رو شکر کنسل شد.

روز ششم اول صبح با یه درد جانکاه که نذاشته بود تا صبح بخوابم بیدار شدم. پای چپم رو اصلاً نمیتونیتم تکون بدم. انقد شبش از درد گریه زاری کرده بودم که بعد از صبحانه زود با جوجو به درمونگاه رفتیم. دکتر نتونست بفهمه علت درد چیه و برام ۴ تا آمپول کورتون نوشت به همراه عکس از پا و گفت تا یک هفته استراحت کن و حرکت نداشته باش. اگر خوب نشدی به متخصص ارتوپت مراجعه کن. ٢ عدد آمپول رو همونجا نوش جان کردم.

روز هفتم به استراحت و دیدن فیلم ها گذشت.

روز هشتم مامانم اینا از شمال اومدن. عصر یه سر با جوجو رفتیم دیدیمشون و فهمیدیم عازم شهرستان میباشن که ١٣ به در رو با خانواده دائیم و و سایرین باشن. ٢ عدد آمپول باقی مونده رو هم در محضر مامان نوش نمودیم. شام صرف شد و به خونه برگشتیم.

روز نهم خاله خانومم که عنقریبه نی نیش به دنیا بیاد برای ناهار اومد خونمون. مامان جوجو زحمت نهار رو کشید. و تا عصر خالم پیشم بود و عصر رفت.

روز دهم بهتر شدم و زنگ زدم خاله و شوهرش رو برای شب دعوتیدنم خونمون. به خاطر فشار بالاش باید غذاش ١٠٠% بی نمک بخوره. بهتر دیدم که جوجه درست کنم که متاسفانه جوجه هام خیلی بد شد. کلی حرص خوردم و اونا هم هی بهم خندیدن.

یه نکته هم روز دهم داشت و اون این بود که از خواب که بیدار شدم دیدم پا دردم دوباره شروع شده و این بود که خونه رو که یه کمی هم ریخت و پاش بود جمع نکردم و منتظر شدم تا جوجو از بیرون بیاد و جمع کنه. ساعت ١١ بود که دیدم در زدن. فکر کردم مادر شوهرمه. به سختی از جام بلند شدم و در رو باز کردم. دیدم زن عموی شوهرم پشت در هست. تعجب کردم. مادر شوهرم معمولاً وقتی مهموناشون بخوان بیان پائین زنگ میزنه و بهم خبر میده تا آماده باشم. بعدشم عموی شوهرم و پسرشوت و عمه شوهرم اومدن خونمون. به سختی بلند شدم و شروع به پذیرایی کردم. عموی شوهرم هم ١ ساعتی در مورد لر بودنم سر به سرم گذاشت که آخرشم حریفم نشد. بعدشم مادر شوهرم اومد و وقتی اونا بلند شدن با اونا رفت بالا. بعداً هم بهم گفت که زن عموی جوجو یکدفعه بلند شده و اومده پائین و هر چی هم مادر شوهرم بهش گفته بوده من مریضم و باید بهم خبر بده صبر نکرده. کار اون هم در نوع خودش برام جالب بود.

ما امسال به خاطر اینکه عمو و عمه جوجو برای مراسم عید مامان بزرگ جوجو نیومدن عید خونشون نرفتیم و مثلاً قهر کردیم. (البته من ترجیح دادم تک روی نکنم و به احترام مادر شوهرم و با مشورت با ایشون ما هم خونه عمو و عمه شوهرم نرفتیم)

روز یازدهم صبح تا چشمم رو باز کردم جوجو گفت نهار خونه مامان اینائیم. بعدشم مامانش زنگ زد تاکید کرد. فهمیدم خبریه و بعد از تحقیق فهمیدم خاله اش اینا خونه مادر شوهرم دعوت دارن. نهار رو هم در کنار اونا و عروس جدیدشون که خیلی خوشم میاد بهش صرف کردیم. تا عصر به ورق بازی با اونا گذشت. برای سیزده به در هم قرار شد اونا بیان و با هم بیرون بریم.

روز دوازدهم هم به تهیه مواد غذایی روز سیزده به در گذشت. جوجو تا ظهر سر کار بود. بعدشم اومد خونه و تا شب فیلم دیدیم. قرار بود خاله جوجو برای شب بیاد و خونه مادر شوهرم باشه که صبح زود حرکت کنیم. ساعت ١١ شب در زدن. دیدیم به قول رشتی ها اووووووووو عروس جدید خاله اومده خونمون عید دیدنی که به دنبالش سایرین هم اومدن. سایرین تا ١ نشستن. پذیرایی و قلیون و پلی استیشن تا ساعت ٢ طول کشید. من همش حرص میخوردم اینا چرا نمیرن بخوابن. فردا سخته بیدار شدن.

ساعت ٢ عروس هم رفت و شوهرش همچنان داشت با جوجو بازی میکرد. منمن نشستم دیدم نخیر کار اینا تمومی نداره. گفتم یه کم برم توی اتاق دراز بکشم. اما از اونجایی که میترسم به تنهایی توی اتاق بمونم خوابم نبرد که نبرد. هوای اتاق هم یکمی زیاد گرم بود و حسابی کلافه ام کرده بود از همه بدتر و فجیع تر دل پیچه ای گرفته بودم که داشت منو میکشت. بازیشون تا ساعت ۴ ادامه داشت. انقدر حرص خوردم و عصبانی بودم از دست جوجو که راحت میتونستم چشماش رو با ناخن هام در بیارم.

ساعت ۴ که بالاخره رضایت دادن و پسر خالش رفت جوجو خواست بیاد بالشتش رو برداره و حتماً باقی ساعت رو هم پای تلوزیون سپری کنه که دید من بیدارم و فکر کنم خطر رو احساس کرد که داشت قربون صدقه ام میرفت که من با عصبانیت یه مقدار حرف شایسته نثارش کردم و پتو بالشتم رو برداشتم و رفتم توی هال خوابدیم. بیچاره هر چی خواست من ببخشمش نشد که نشد. منم گریه کردم تا خوابم برد. فرداش بیدار شدیم. اولش خواستم نرم سیزده به در. اما دیدم بیخود هم سیزده خودم رو خراب میکنم هم بقیه رو. تسویه حساب با جوجو رو گذاشتم برای بعد.

چشمای بدبختم داشت کور میشد. عروس خاله رو هم که من مطمئن بودم اونم تا ساعت ۴ که شوهرش بره بیدار بوده رو به زور چک و لگد از تخت کشیدن بیرون. شوهرش که تا آخرین لحظه بیدار نشد.

خلاصه رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. عصرش هم اومدیم فیلم سیزده به در و بعدشم فیلم شمال رفتن عروس خاله رو به دوستاشون دیدیم.

روز چهاردهم هم صبحش خونه تمیز کردم. شبش هم مامانم اینا رو که از مسافرت اومدن دعوت کردم خونمون.

این بود انشای من.

فکر نمیکنم کسی حوصله داشته باشه تا اینجا رو بخونه. اما اگر خوندی یه تکبیر از طرف من بپذیر. من مجبور بودم کامل بنویسم. دفتر خاطراته دیگه نه؟؟

خوش باشین و پایدار