Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 46
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام

فکر کنم به غیر از استاد امیر ، سایرین از نوشتن مابقی فلاش بک ها ناامید شدین. اما خوب متاسفانه باید بگم هنوز ادامه داره. البته مورد خاص دیگه ای نیست. اما یکسری خاطرات مربوط به ماههای اول ازدواجمون هست که برای خودم هنوز مهمه که داشته باشمشون.

فردای روز عروسی ساعت ١٠ با ضربات شدیدی که به در میخورد بیدار شدم. درو که باز کردم دیدم مادر شوهرم پشت دره. من که قلبم به شدت میزد و ترسیده بودم گفتم چی شده؟؟ گفت هیچی باباجون بلند شین دیگه. ١ ساعته اومدن براتون صبحانه آوردن. شما هنوز خوابین.

دلم میخواست جیغ بزنم بگم فقط وقتی کسی بمیره اینجوری در میزنن و دیگران رو از خواب بیدار میکنن. یادم اومد که در دوران عقدمون هم هر وقت خونشون بودیم صبح که میخواست بیدارمون کنه اگر ١ بار صدا میکرد و ما بیدار نمیشدیم خیلی شدید به در میزد. سعی کردم آروم باشم. گفتم من خوابم میاد صبحانه نمیخوام. گفت بذار اینا بیان بیارن بعد شما بخوابین.

زندایی کوچیکه با خواهر بزرگم اومدن با سینی بزرگ که توش پر از چیزای مختلف بود. ازشون تشکر کردم. و توی مدتی که اونا نشسته بودن و باهام حرف میزدن رفتم آشپزخونه و کتری کوچولوی نانازیم رو رو گاز گذاشتم تا اولین چائی زندگیم رو درست کنم. چند دقیقه بعد مادر شوهرم اومد با ٢ تا لیوان چائی. کتری رو که دید خندید و گفت اووووووه حالا نمیخواد از روز اول براش چائی درست کنی پررو میشه. و همه خندیدن. اما من ناراحت بودم. دلم میخواست خودم درست کنم اما نشد.

صبحانه رو خوردیم. قرار بود مراسم پاتختی بعد از نهار توی خونه مادر شوهرم برگزار بشه. یادم نیست غذا چی بود اما نهار رو مادر شوهرم برامون آورد. نزدیک ظهر هم خواهرم اومد خونمون تا برای مراسم بعد از ظهر آرایشم کنه. با همون وسایلی که داشتیم سریع موهامو درست کرد و آرایش کردم و لباس پوشیدم و رفتیم بالا. کادوی مامانم اینا تلوزیون بود و مامان اینای جوجو هم که گفتن کادوشون کامپیوتره. بقیه هم کادوهاشونو دادن. ٢ تا کادو به نظرم خیلی جالب بود. یکی کادوی دختر خاله جوجو که با اون وضع آنچنانیش یه ظرف کریستال ایرانی آورده بود. یکی هم کادوی مادرش که خاله جوجو بود. با اون ادعای بالا شهر نشینی و اونهمه دک و پز و تعداد ٨ نفری که به عروسی ما اومده بودن ٢٠ هزار تومن پول آورد. بقیه کادوهاشون عادی بود و بعد از افراد نزدیک خودم دائی دومی جوجو بیشترین کادو رو داد.

پول ها تحویل بابای جوجو شد. جوجو فرمودن چون ایشون جشن رو گرفتن باید کادوها به ایشون داده بشه. البته این به همین سادگی نبود و جر و بحث های خیلی زیادی پیش اومد. از جمله اینکه منم گفتم اگر کادوی عروسی ما  کمک به بابات میشه.پول جهیزیه من خیلی بیشتر از پول عروسیه که شما گرفتین و پول هایی که فامیل های من آوردن هم باید برای کمک به خانواده من داده بشه.که استدلال جوجو این بود که این جهیزیه بابتش از من رسید گرفتن (منظورش همون سیاهه جهیزیه بود که امضا نموده بودن ) شاید باورتون نشه اما این بحث تا ماهها توی خونه ما ادامه داشت. جوجو نمیخواست قبول کنه که حرف زور میزنه. من بهش میگفتم یکسال کار کردی حقوقت رو یکجا گرفتی دادی به بابات. بدون اینکه بگی من یکسال زن عقد کرده داشتم و حتی یک قرونش رو ندادی حداقل یه شاخه گل بخری برای من که منم دلم خوش باشه از دستمزد شوهرم نصیبی دارم. اما اون نخواست قبول کنه. منم زیر بار حرف زور نمیرفتم و این باعث قهرهای طولانی و بحث های شدید توی خونه نقلی ما شد.

 پول هایی که فامیل های من آورده بودن به اضافه کادوهای سر سفره عقد و پول شاباش های من دست مامانم بود که ٣ روز بعد از عروسی برام آورد.

اما من هیچ وقت پول های شاباش جوجو رو ندیدم. چیزی که من توی فیلم دیدم شاباش هاش بیشتر از چهارصد تومن شد اما خوب اونم داد به باباش. کسی این وسط فکر نکرد جوجو خانی که الان بیکاره بذاریم ١ قرون پول توی جیبش بمونه. 

خلاصه در پی جنگ های خونین صلیبی که هنوز هم که هنوزه ما در موردش به تفاهم نرسیدیم ،هیچی از کادوها رو من رسماً ندیدم.یه روز مامان جوجو اومد ازم پرسید پول کادوهای فامیل شما کجاست؟ گفت دست خودمه. گفت از اون پول بردارین و یه کامپیوتر بخرین.!!

بقیه اش رو که هم دادیم جای اقساط عقب مونده بانک که جوجو خان زحمت کشیده بود و طول دوران عقدمون نداده بود.

زندگی مشترک منو جوجو شروع شد در حالی که هر ٢ تامون بیکار تشریف داشتیم.

تا مدتها که از مواد غذایی که مامانم برای گذاشته بود شاید باورتون نشه چند قلمش هنوزم که هنوزه تموم نشده استفاده کردیم. مواد غذاییی هم که باید تازه خریداری میشد هر روز توسط مامان جوجو برامون تامین میشد.

مادر شوهرم خدایی هیچ وقت نذاشت توی اون ایام چیزی کسری داشته باشیم. همیشه قبل از اینکه هر کدوم از اقلام مواد غذاییمون تموم بشه سریع جاش رو پر میکرد.

شب اولین روز عروسی برای مادر زن سلام رفتیم خونه مامانم اینا. جوجو اینا برای مامانم یه گوشواره خریده بودن که من خوشم ازش نیومد و با جوجو و مامانش رفتیم عوضش کردیم و یه دستبند خریدیم.

خدایی در مقابل تابلو فرش ٣٠٠ هزارتومنی سال ٨۵ اون گوشواره خیلی کم و زشت بود و من دلم نمیخواست در اولین برخورد جوجو کوچیک بشه.

دستبند رو بردیم و تابلو فرشی رو که عکسش رو قبلاً گذاشتیم مامانم به جوجو کادو داد.

یکی از من پرسیده بود این مادر زن سلامه یا داماد سلام که مادر تو هم کادو داده. ما میگیم مادر زن سلام اما خانواده دختر هم با دامادشون کادو میدن.

از خانواده مادری جوجو فقط دائی کوچیکش و دائی دومی که جوجو میگه مثل بابا بزرگشه مارو پاگشا کرد. نه هیچکدوم از خاله هاش و نه هیچکدوم از دائی های دیگش  مارو دعوت نکردن.

اما خانواده پدریش همه عموها و عمش ما رو پاگشا کردن.

البته دختر خاله بزرگش هم برای قراری که میخواست یخچالش رو بفروشه و مامان من میخواست برای کسی که نیاز داشت بخره و بهش بده مارو دعوت کرد که یخچال رو ببینیم. در واقع قصد دیدن یخچال بود که توفیق اجباری نصیبش شد و مارو هم پاگشا کرد.

چقدر حرفهای خاله زنکیی هست. اما من به خاطر اینکه باید باید این روزها یادم بمونه باید بنویسم.

یه چیزی حدود ٧ ماه جوجو بیکار بود. بعدش دوباره برگشت و توی شرکت سابقش شروع به کار کرد. توی مدتی که بیکار بود هرچی بهش گفتم بیا برو ثبت نام کن و دیپلمت رو کامل کن حریفش نشدم که نشدم. میگفت الان حوصله ندارم.

٢ ماه توی اون شرکت کار کرد و دوباره اخراج شد. البته اخراج جوجو ریشه در همون اختلاف هایی بود که با محل کارش داشت و نه از بلد نبودن و یا مشکل داشتن با انجام کارش.

اگر تاریخ ها هی عقب و جلو میشه چون همونطوری که دارم به خاطر میارم مینویسم.

حدود ٩ ماه از عروسی گذشته بود که وام پیوند آسمونی به اسممون در اومد. ۵٠٠ تومن من . ۵٠٠ تومن جوجو. خدایی الان که دارم مبالغ رو مینوسم واقعاً شرم آوره. نمیدونم این دولت فکر کرده با این مبالغ چه غلطی میشه کرد.

وام رو که داشتیم میگرفتیم باز با جوجو دعوامون شد. سر اینکه من گفتم وام من رو من از مامانم میپرسم اگر نخواست میدمش به تو. میدونم حرفم اشتباه بود اما به خاطر حرصی بود که از کادوهای عروسی به دلم مونده بود و میخواستم جوجو رو حرص بدم. به خدا حتی نمیخواستم بدمش به مامانم دلم میخواست یکمی اذیتش کنم که بحث جدی شد و منم لج کردم و به زور پول رو دادم به مامانم. جوجو نمیدونست به زوره. چون مامانم چند بار بهم گفت این پول رو بذارین شما جفتتون بیکارین شاید جوجو تونست باهاش کاری کنه (البته پشت سر جوجو) و منم گفتم ما بیکاریم و نمیتونیم قسطش رو بدیم.

وام جوجو رو هم دومین سفر زندگی مشترکمون رو باهاش رفتیم البته با ۴ نفر دیگه. (سفر اول رو با مامانم اینا رفتیم مشهد. مهمون مامانم اینا بودیم که خیلی هم خوش گذشت )

ما ماه عسل که نرفتیم. یعنی مامان جوجو هی میگفت دستمون باز بشه شما یه سفر از ما طلب دارین که هنوزم که هنوزه قسمت نشده. اون مسافرت هم مامانم اینا میخواستن برن مشهد که منو و جوجو و مامانش هم باهاشون رفتیم.

توی اون مسافرت مادر شوهر مهربونم نمیدونم چش شده بود. خیلی به من گیر داد. هر حرفی میزدم باهام مخالفت میکرد و میگفت اینطوری نیست. منم خیلی ناراحت میشدم. نمیفهمیدم چرا جلوی خانوادم باهام اینطوری برخورد میکنه. به خاطر همین هم بیشتر ساعاتی که هتل بودیم توی اتاق خودمون بودم و پیش اونا نمیرفتم.

از نظر معنوی اون سفر خیلی خوب بود.

خوب فعلاً تا همین جا بماند بقیه اش برای بعد. برای رضای خدا هم که شده برم یه ذره کار این شرکت خراب شده رو انجام بدم