Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مادر شوهر مهربانم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام دوستای گلم

ببخشین منو. خوشم نمیاد بد قول باشم اما دیگه میدونین من توی زندان آلکاترا کار میکنم و یه زندانبان عقده ای ترشیده میتونه همه برنامه های آدم روبهم بزنه.

قراره امروز پشت سر مادر شوهرم غیبت کنم. این اصلاً معنیش این نیست که دوستش ندارم. به خدا خیلی دوستش دارم. یکم از مامانم کمتر. اما یه وقتایی یه کارهایی میکنه و یه حرفهایی میزنه که واقعاً از زن به این مهربونی که همه به خوبیش اعتراف میکنن بعیده.

یه چند وقتی بود که حرف زن گرفتن داداش جوجو توی خونه به شوخی و خنده زده میشد. همه میدونستیم که حداقل ١ سال دیگه وقت لازمه. من هرچی از جوجو پرسیدم داداشت کیو میخواد؟ گفت نمیدونم. هرچی از مامانش پرسیدم گفت نمیدونم هیچی نمیگه. علت سوال من نه فقط فضولی، بله کنجکاوی در مورد اینکه تنها جاریی که من خواهم داشت کی هست.

چند بار از داداش جوجو سوال کردم گفت هنوز کسی مد نظرم نیست. مامانش دختر یکی از فامیل هاشون رو توی اصفهان پیشنهاد داد که با نظر من و تائید خودشون رد شد. اون دختر فوق العاده دختر خوبیه. خانواده اش هم حرف نداره. همین مهمون های توی عیدمون بودن. اما من پرسیدم که برادر شوهرم میتونه مدام در راه رفت و آمد اصفهان باشه با توجه به اینکه اون دختر تنها بچه خونشون هست و خیلی خیلی به خانوادش وابسته؟؟ گفتن نه. بعد من دختر دختر خالشون رو پیشنهاد دادم. اسمش ندا هست. روز ١٣ به در رو باهم گذروندیم. خواهر زاده همون دختر خاله های کذایی جوجو.

داداش جوجو انگار که ذهنش جرقه ای زده باشه گفت ااااا تا حالا به ندا فکر نکرده بودم. من گفتم به شرط اینکه اخلاق و رفتارش مثل خاله هاش نباشه. مامان جوجو سریع گفت نه. ندا با اونا فرق داره. و  تائید کرد که رفتار دختر خاله ها اصلاً خوب نیست و ندا خیلی خانومه.

اینا گذشت تا روز ١٣ به در که من دقت کردم دیدم ندا همش به داداش جوجو نگاه میکنه. خوشحال شدم و گفتم خوبه اگر اون داره به این فکر میکنه اینم حواسش به اون هست.

تا اینکه یک هفته پیش یه روز عصر که رفته بودیم خونه بابا اینای جوجو؛ و داشتیم با مامانش و داداش حرف میزدیم باز حرف زن گرفتن داداش شد. گفتش چون شما خونه ٩٩ ساله بردین باید برین پرند، تا من ازدواج کنم بیام اینجا (همیشه خیلی از این شوخی ها میکنیم) و منم حرف رو جدی کردم و گفتم ببین بچه، ما که میخواهیم خونه رو بکوبیم و بسازیم. لازم نیست تو بری بیرون مستاجری. یکم تو هم مثل ما صبر کن. خونتون هم که بزرگه. این قسمت بالا رو بساز برای خودت. یکی دو سال دیگه دستتون باز میشه خونه رو بکوبید ٣ طبقه بسازید.

بعدش پرسیدم تو هنوز کسی رو در نظر نگرفتی؟ گفت نه؟ گفتم یعنی هیشکی رو از توی فامیلتون نپسندیدی؟؟ گفت ٢ نفر که بودن. رد کردن. من با تعجب و چشمهای گرد شده از اینکه چقدر ساده هستم که همه چیز رو میام در کانون گرم خانواده اول مطرح میکنم و بعد انجام میدم و حتی تا مسافرت رفتنمون هم اگر چند روز زودتر خبر ندیم ناراحت میشن.. گفتم کی؟؟ گفت حالا ولش کن. گفتم بگو ببینم کی؟ میخوام بدونم نظرت چطوریه که دنبال دختر اونجوری برات بگردم. مامانش سریع حرف رو عوض کرد که منم با کمال پررویی زدم توی حرفش و گفتم مامان بذار من این بحث رو تموم کنم بعد در مورد اونی که شما میگی حرف میزنیم. داداش جوجو گفت یکیش ... بود (یکی از دختر خاله های عتیقه جوجو) در حالی که درجه حرارتم به ١٠٠٠ رسیده بود گفتم و اون یکی؟ گفت اونو شما نمیشناسین. فهمیدم این بچه ساده که من همیشه فکر میکردم انقد خجالتیه که دوست دختر نداره ، حتی کارش به خاستگاری هم رسیده.

گفتم نظر ... رو چطوری میدونی؟ گفت به مامان گفتم نظرش رو پرسید.

شاید الان خیلی از شما بگین برای این کار احتیاج به اجازه شما نداشته. منم اصلاً منطورم این نبود. من حتی از برادر شوهرم هم ناراحت نشدم.

از مادر شوهرم دلگیر شدم که چطور من همه چیز رو براش تعریف میکنم و چطور حتی خصوصی ترین موارد خانواده منو میدونه (البته خیلیش به خاطر خوبی خودشه) و چطور من اینهمه بار ازش پرسیدم به من گفت نمیدونم نظرش چیه. خیلی ازش رنجیده بودم. احساس حماقت میکردم از اینکه هر کاری میخواستم انجام بدم سریع مثل این احمق ها میدوئیم میرفتم بالا به اونا میگفتم. دردسرتون ندم جوجو اسم دختر خالش رو که شنید عصبانی شد و شروع کرد با داداشش دعوا کردن که تو شرایط ازدواج با فلانی رو نداری.

انقد از حرفش حرصم گرفت. گفتم اووووووه حالا مگه .... کیه؟ دیدم مادر شوهرم سریع پرید وسط حرفمون و گفت نه اتفاقاً دخترای آبجی خیلی هم زندگی جمع کن هستن و با هر کسی ازدواج کنن خوشبختش میکنن. از این همه تغیر موضع چشمام داشت از حدقه در میومد. یه لحظه اومد رو زبونم بگم حتمآً اون هاله خانوم که تا نامزد کرد شوهرش ٢ میلیون تومن خرج عمل دماغ کوفتش کرد و بعدش ٣ تا خونه توی اقدسیه انداخت توی بغل خانوم ، رفته زندگی یارو رو جمع کرده. باز زبون به دهن گرفتم. به داداش جوجو علیرغم همه عصبانیتم دلداری دادم که اون لیاقت تورو نداره.

بعدشم رفتیم خونه خودمون. تازه اونجا منفجر شدم و شروع کردم به غر زدن. جداً تعجب کرده بودم کار تا این مرحله پیش بره و حتی کلمه ای به ما حرف نزنن. و بعدشم به جوجو کلی غر زدم که تقصیر تو هست که هرچی گفتم با برادرت صمیمی تر باش تا بتونه حرفهاش رو به تو بگه. خیلی از دستشون دلگیر بودم. بیشتر از مادر شوهرم. جوجو میگفت حتماً داداشم به مامان گفته به کسی نگو. گفتم مامان یه عالمه حرف به من زده که گفته به کسی نگم. اینم میتونست مثل اونا باشه.

فرداش هم که جوجو رفته بود خونشون و گلایه کرده بود (میگم گلایه یاد سفید برفی می افتم با پدر شوهرش ) که به ما نگفتین. اونا هم گفته بودن آره خبری نبوده و ما فقط یه سوال کردیم و در آخر هم داداشش به جوجو گفته بود تو که خودت رفتی جواب مثبت رو گرفتی و بعد به ما گفتی چی؟ وقتی جوجو اینو به من گفت گفتم داداشت بیخود کرد. من هیچوقت زودتر از جواب مثبت خانواده ام به تو جواب مثبت ندادم. تازشم تو که از ۵ ماه جلوتر که بیائین خونه ما همش میگفتی مامانم اینا میخوان ببیننت. چطوری خبر نداشتن که میخواستن ببینن منو؟ و جوابی نبود. تازه بعدشم طلبکار شدن که جوجو چرا اومده اونجوری گفته، بابا نمیدونسته این که گفته اونم فهمیده. خواستم برم بگم مگه مجبورین بدون نظر مرد خونتون کار انجام بدین.

این دلخوری باقی بود و من دیگه هیچی نگفتم. تا اون هفته داداش جوجو گفت بیائید بریم دریاچه ازادی. گفتم باشه بذار ببینم مامانم اینا هم میان. مامانمم گفت داداشم (داداش من) داره از شهرستان میاد. اونا برن بعد. منم گفتم اونارو هم میبریم. به مادر شوهرم گفتم روز پنجشنبه (هفته قبل) معلوم میشه جمعه میریم بیرون یا نه. رفتیم. جوجو با داداشم صحبت کرده بود گفته بود نه. ما میخواهیم برگردیم شهرستان. اما خانومش گفت بذار ببینم میتونم راضیش کنم.

خلاصه عصر من هم فکر کردم تا حالا ندیدم زن داداشم کاری رو از داداشم بخواد و نه بشنوه. رفتم خونمون و به مامان جوجو گفتم فردا میریم بیرون. منم غذا درست میکنم. فقط صبح زود یکی بره میوه بخره. شب که رفتیم خونه مامانم اینا، داداشم گفت که باید یکی دو نفر رو که همراه خودش آوره از اقصی نقاط تهران جمع آوری کنه و چون یک دست بیشتر هم نداره (داداشم جانباز هست ) اگر صبح بیاد بیرون خسته میشه و نمیتونه ۵ ساعت بعدش رانندگی کنه.که منم قانع شدم که بیرون نریم و همینطوری نهار بیان خونمون. خواهرم رو هم دعوت کردم.

شبش که رفتیم خونه ساعت ١٢ شب مامان جوجو اومد دم در که بهش گفتم برنامه بیرون فردا کنسله و گفتم همه نهار بیان خونمون.

 صبح که بیدار شدم گفتم نکنه مادر شوهرم فکر کنه چون برنامه بیرون کنسله اونا دیگه مهمون ما نیستن وساعت ٩ صبح که برادر شوهرم برای پرسیدن اینکه چرا بیرون نمیریم داشت دم در جوجو رو بازخواست میکرد ، گفتم به مامان بگو نهار خونه ما هستین.

ساعت ٣٠/١١ که همه غذاها آماده بود و داشتم خونه رو جمع میکردم دیدم جوجو گفت مامان اومد گفت نهار نمی آئیم. گفتم چرا؟ گفت نمیدونم. سریع دویدم رفتم بالا دیدم دارن میرن بیرون. گفتم مامان چرا نهار نمی آئین؟ گفت نگفتی بهمون که. گفتم صبح زود به داداش جوجو گفتم. گفت الان به من گفته. میدونستم داره بهونه میاره. گفتم حالا مگه جائی قرار گذاشتین؟ گفت نه. گفتم دارین کجا میرین؟ گفت بیرون. گفتم بیرون کجا؟ باز گفت بیرون. افتادم یاد وقتهایی که هر جا میخواهیم بریم باید توضیح بدیم که کجا میریم. کی میریم کی می آئیم و اسمش هم اینه که نگران ما هستن. بیشتر از این هم حوصله نداشتم ناز بکشم. گفتم یعنی ناهار نمی آئین خونه؟ گفت نه. گفتم باشه هر جور راحتین و اومدم خونمون. خیلی ناراحت شدم. جوجو پرسید چی شده. بهش گفتم و گفتم اگر یکبار دیگه بگم میخوام برم بیرون بگن کجا من میدونم و اینا. ظهر مهمون هامون اومدن و عصر هم رفتن. خبردار شدم مامان اینای جوجو هم ظهر اومدن خونه. اصلاً دیگه برام مهم نبود. تا ٢ روز هم خونشون نرفتم. ٢ روز پیش هم مامانش زنگ زد گفت شب می آئین اینجا؟ هر کاری کردم بگم نه نتونستم. عصر که رفتم خونه نماز خوندم و با جوجورفتیم شهروند و کمی خرید کردم. سر راه رفتم خونه مامانم اینا که خرید های اونو بهش بدم. مامان جوجو زنگ زد. کجائین؟ گفتم بیرونیم می آئیم.

ساعد ٢٠/٨ رسیدیم خونشون. دیدم مامانش قیافه گرفته و محل نمیذاره. سرمو که بردم بوسش کنم یه بوس نصفه نیمه کرد و سرشو کشید عقب. باباش با خنده گفت میخواهیم باهاتون دعوا کنیم. چرا الان می آئین؟ منم که آماده شلیک بودم گفتم باز خوبه ما اگر آخر وقت هم شده اومدیم. مثل شما نذاشتیم ساعت ٣٠/١١ ظهر بگیم نهار نمیائیم. و رفتم خونمون که لباسم رو عوض کنم. مامانش هم تا آخر شب محل نذاشت و مثل طلبکارها رفتار کرد. منم محل نذاشتم و سرمو با روزنامه گرم کردم.

میدونم خیلی هاتون الان میگین عجب دختر احمقی. اینم اذیته  آخه در مقایسه با بعضی مادر شوهر ها؟ اما این کارها برای من خیلی زیاده. در مقایسه با رفتار خوبی که همیشه مادر شوهرم داشته و اعتماد و محبت متقابلی که من بهش داشتم. خودش هم همیشه میگه دو طرف باید خوب باشن که رابطه خوب بمونه. و من همیشه فکر میکردم ما خیلی بیشتر از اینها با هم نزدیک هستیم بطوری که خودم رو توی همه مشکلاتشون شریک کردم. توقع این رفتارها رو ندارم.

اینم از جریان مادر شوهر من.

آهای ... بیدار شو. با توام. پاشو برو توی تختت بخواب مادر جون. قصه تموم شد.