سلام دوست جونا 

منو ببخشین. کم میام . آپ نمیکنم. سر نمیزنم. دچار افسردگی فصلی شدم.

همش کسل و خواب آلودم.

اما خوب یه خبرهایی شده باید بیام بنویسم.

حدود ١ ماه قبل از عید رئیس جان سابقم  (اولین رئیس که شوهر دوست مامانم بود) زنگ زد که خانوم نیلوفر چطوری و حالت چطوره؟ گفتم خوبم. گفت راضی هستی؟ گفتم نه. گفت میخوام باهات یه مشورت کنم. گفتم خوب مشورت کن. گفت بعداً زنگ میزنم. (مردک دیوانه) گفتم باشه زنگ بزن.

اونایی که سالهاست با منن و یا آرشیوم رو خوندن میدونن که من با این بشر چه مصائبی کشیدم. ایشون هم قصد داشتن مزایای بنده رو بالا بکشن که از حلقومشون کشیدم بیرون.  البته خودش آدم بدی نیست. متاسفانه با تحریک همسر گرامیش با من خیلی بد کرد.

خلاصه که من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و به غیر از ١ سال آخر بهترین محیطی بود که توش کار کردم. این رئیس جان یکمی دهن بین تشریف دارن و این مصائب زیادی رو به بار میاره.

اینجایی که الان کار میکنم ، دوست سابق رئیس جان بوده. رئیس جان هم وقتی شنید من اومدم اینجا خیلی ناراحت شد و زنگ زد به من و ابراز ناراحتی کرد. منم توی دلم گفتم مردک مگه من بنده تو هستم . باید از تو اجازه بگیرم کجا برم.

خلاصه دیروز صبح زنگ زد که خانم نیلوفر اگه میخوایی از پیش اون مردک بیشعور (رئیس فعلی ) بیایی بیرون به من یه زنگ بزن و چون نمیخواست اینجا بفهمن به من زنگ زده قطع کرد.

بعد نزدیک ظهر اس ام اس داد که خانوم نیلوفر خوب فکر کن و به این 3 سوال من جواب بده.

١- دوست میداری با من کار نمایی؟

٢- نوشتن دفتر روزنامه و کل و معین بلد میباشی؟

٣- تهیه اظهار نامه مالیاتی بلد میباشی؟

۴ حقوق درخواستی ات چقدر میباشد؟

با خودم گفتم شد ۴ تا که.

من به رئیس جان اس ام اس دادم که رئیس جان چشم فکر میکنم و جواب میدهم. و در حالی که از شوق بر پای مبارک بند نبودم. ذوق برای چه نمیدانم. شاید برای اینکه رئیس ١٠٠٠ بار پشت سرم گفته بود که نیلوفر برخواهد گشت و در آخر خودش باز آمد سراغ من.  همیشه گفته بود نیلوفر جا از اینجا بهتر پیدا نمی نماید. حالا خودش دید که کارمند از من بهتر پیدا ننموده.

و شاید به خاطر اینکه دیگه در این مکان غیر مقدس فقط کم مانده با این زنیکه همدیگر را به قتل برسانیم.

بعد زنگ زدیم به مادر شوهر جان و گفتیم از خانم ... بخواهند برای ما استخاره بنماید. که ایشان فرمودن خیلی بد آمده و صدقه عنایت بفرمائید.

به جوجو که ابراز داشتیم فرمودن که ای خانم جان دیوانه برای چه استخاره فرمودین؟ در این صورت من صحبتی ندارم.

گفتم ای جوجو خان خودتان برای این کاری که الان دارین انقدر استخاره نمودین تا خوب آمد.

ایشان هم فرمودن که ای بانو من معتقدم استخاره باید به دل باشه. خودتان از روی مفاتیح استخاره بفرمائید. اطاعت امر نمودیم و با حضور شدید قلب و دل استخاره نمودیم که خوب آمد و بسی احساس رضایت نمودیم (خواهشاً در رابطه با این مطلب موعظه ام نفرمائید که اصلاً حوصله ندارم )

خلاصه شب طی مشورتی با مامان عزیز تر از جانم و جوجوی عسلم انجام گرفت ، قرار شد فعلاً ok  بدم به رئیس و بهش هم گفتم که تا به حال دفتر ننوشتم و اظهارنامه پر نکردم و البته میتونم تحت نظر حسابدار ارشد انجامش بدم. رئیس هم گفت اعتماد به نفست رو ببر بالا. ما هم گفتیم چشم. قرار شد پنجشنبه برم دفترشون و باهاش صحبت کنم .بعدشم بگم اگه هر روز بری و بیایی منو تهدید کنی باز من میپرم

تا خدا چی بخواد. انشاله هرچی خیره همون پیش بیاد.