Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دعا کنید برام
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

سلام دوستای خوبم

خوبین؟

منم خوبم .

نه یعنی خیلی هم خوب نیستم. استرس خیلی زیادی دارم انقدر که به تپش قلب منجر شده.

پنجشنبه رفتم با رئیس سابق صحبت کردم. شرایط رو براش گفتم. قرار شد پنجشنبه ها تعطیل باشه برام. مرتیکه هیچ عوض نشده. همونطوری ایرادگیر و غر غرو.

بهش گفتم رئیش محترم رو مخ من هی طبل نکوب. منو بذار اعصابم راحت باشه . مردک به من میگه یعنی من اعصابت رو انقدر خورد کردم؟

گفتم دختری رو که آورده بودی اول صبحی اومده به من میگه شما همونی که قراره من بیام جات؟ گفت غلط کرده. اون بیشعور بوده خاک بر سر. گفتم یا بوده یا نبوده شما آوردینش. خلاصه قرار و مدار گذاشتیم. گفتم از کی بیام؟ گفت از فردا. گفتم نه دیگه بذارین برم کارهای اونا رو هم تحویلشون بدم. برای حقوق هم مبلغی رو گفت که من راضی شدم.

اما امروز صبح اس ام اس زده که سرکار خانوم نیلوفر نمیخوام سو تفاهم پیش بیاد. مبلغی که من بهتون گفتم شامل حقوق و بیمه تون میباشد. در ضمن باید کارها رو تند و سریع و فلان و بهمان انجام بدی.

منم اس ام اس دادم رئیس جان اولاً بنده عادت ندارم در مورد دانسته هام دروغ بگم و میدونی. کسری دانسته هام رو هم بهت گفتم. ضمناً تجربه ام هم کمه و نموتم مثل آقایی که ٣٠ سال سر ممیز دارایی بوده و تا الان حسابدار شما بوده جوابگوی شما باشم و زمان میبره.

مردک اس ام اس داده که نه تو مثل دخترم میمونی و باید بتونی. تازشم لیسانست رو هم اگر پیش من بودی تا الان گرفته بودی الان هم باید بگیری.(بهش گفتم میخوام فوق دیپلمش کنم )

با خودم گفتم تو سر هر مرخصی دهن منو سرویس می کردی. عمراً که با تو تا همین جا رو هم خونده بودم.

گفتم در مورد حقوق هم اگر بخواهی ٣٠% بیمه رو از من کم کنی میشه همون دریافتی اینجا !!!

بعدش گفتم شما به من گفتی انقدر.. و منم برداشت کردم دریافتی منو میگی. حالا هم حساب کتاب کن ببین دریافتی من با حساب و کتاب تو میشه چقدر.

الان ١ ساعت گذشته جواب نداده. میدونم اون روز اومد یه حرفی زد بدون اجازه همسر جانش. الان همسر حانش بهش اجازده نداده افتاده به غلط کردن.

خلاصه که بساطی داریم برای خودمون.

پنجشنبه شب هم مهمون داشتیم. پسر عموهای بابام که توی این ٣ سال ٣ بار رفتیم خونشون. فرصتی دست داد و از شرمندگیشون در اومدیم. غذاها رو هم تمامآً مادر جان عزیزم پزید.

جمعه هم عصرش با جوجو دعوام شد که با معذرت خواهی ایشون زود ختم به خیر شد. شب هم خونه دختر عموم دعوت بودیم. بد نبود.

انشاله همتون خوب و خوش باشین. شاید اگر فکر آروم تر شد بتونم بیام و بهتون سر بزنم. اینجوری هرچی میام مطالبتون رو میخونم از بس فکر مشغوله هیچی حالیم نمیشه.

راستی دوستای گلم از راهنمائیهاتون - دلگرمیهاتون و همدلیهاتون خیلی خیلی ممنونم. خیلی بهتون احتیاج داشتم. ممنونم که مثل همیشه باهام بودین.