سلام دوستای مهربونم

منو ببخشین. این روزا همش التماس بخشش دارم ازتون.

پررو شدم دیگه. رو دادین آستر هم میخوام.

به ٢ علت دیر آپ کردم. یکی اینکه سرم از نظر ترافیک کاری شلوغه و خدارو شکر وقت ندارم بشینم فکرای ٧ من ٢ زار بکنم و به تبعش نت هم کمتر فرصت کردم بیام.

دوم زندگی خیلی بدون اتفاق شده. بعد از اون جریان دعوای با جوجو ، که زود همون شب ازم عذر خواهی کرد و آشتی شدیم هیچ اتفاقی نیافتاده.

البته نه بدون اتفاق هم نبوده اما مهم نبوده.

کار من و جوجو فعلاً خدا رو شکر مشکلی نداره. من نگرن کار جوجو هستم. پروژه ١ ماهه که تموم بشه احتمالاً کار جوجو هم تموم میشه.

جمعه شب هفته قبل هم رفتیم عروسی پسر دائی جوجو.

بعد از ٣ سال بالاخره توی این فامیل ٢-٣ نفر رو پیدا کردم که بدون غرض با آدم حرف میزنن. اونا هم توی این فامیل عروس هستن. البته آدمهای خیلی خوب توشون زیادن اما همسن من نبودن.

همسن من همون دختر خاله های عتیقه جوجو بودن که انقدر به رفتارهای مزخرفشون ادامه دادن که جوجو بچم هم صداش در اومده.

یکی هم دختر عمه های جوجو هستن که خیلی دخترهای خوبی هستن امارفت و آمدشون با مادر شوهرم خیلی کمه.

بعدشم اینکه داداش جوجو رضایت داده که از دختر دختر خالشون خاستگاری کنه. (همونی که من پیشنهاد دادم و خواهر زاده اون دختر خاله های کذایی هست) و البته اخلاق و رفتارش فکر کنم با اونا فرق داره (البته بازم تا اینجایی که من دیدم. حالا مامان جوجو به مامان ندا گفته. انشاله هرچی خیره پیش بیاد.

بعدشم دیشب یه خواب خیلی بد دیدم برای داداش رضام.

امروز زنگ زدم و از مامانم حالش رو پرسیدم.

من نمیتونم حدی رو برای عشقی که به برادر و خواهرم دارم قائل بشم. داداشی هام رو میبینم دلم میلرزه. دوست دارم حتی یه نسیم بهشون نخوره که اذیت نشن.

امروز هم صدقه دادم و کلی حمد و قل هو الله خوندم که انشاله همه عزیزانم به سلامت باشن.

دوستام میدونین خیلی دوستتون دارم؟؟

از دیروز که رفتم وبلاگ هلیا و دیدم انقدر ناراحته و دیگه نمینویسه همش تو فکرشم.

رفتم وبلاگ ورونیکا و دیدم خوشحاله همش ته دلم قنج رفت.

مهربانو و کلوچه جونم و پیتی و ممویی خوشگلم رو دیدم که سرگرم مراسم عروسی و تدارکاتش هستن (خوشبخت باشین عروس نانازیا)

و خلاصه بقیه دوستان. از خدا میخوام همیشه شادی مهمون دلای قشنگتون باشه.

مواشب خودتون باشین.