Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خدایا..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

خدایا کجایی؟

همین نزدیکی ها؟ نزدیک تر از رگ گردنم؟ نزدیک تر از پوست بدنم؟

پس حتماً میدونی توی دل صاحب مرده ام چی میگذره.

خدایا من حسین رو به تو سپردم. خودت شاهد بودی ما هر کاری از دستمون بر اومد براش کردیم.

خودت شاهد بودی توان پدر و مادر من بیشتر از این نبود. خدایا یا آرومش کن یا وسیله سازی کن براش.

خدایا تو که ارحم الراحمینی. تو که بزرگترین بخشنده ای. یه نظر به داداشی من بنداز.

خدایا من تحمل دیدن ناراحتیش رو ندارم. میدونم شرایط خیلی از آدمها خیلی بدتر از حسینه. اما حسین بنده ایه که خودت آفریدی.

خدایا قسمت میدم به صاحب اسمش کمکش کنی. خدایا پدر و مادر من دیگه تحمل این چیزا رو ندارن. خدایا من عزیزام رو به تو میسپرم که بزرگترین امانت داری. از تو امین تر سراغ ندارم. خدایا به تو که امانت میسپرم سفارش لازم نداره.خودت میدونی که همه هستیم رو بهت سپردم. در پناه خودت حفظشون کن.

خدایا با تو حرف میزنم دلم آروم میشه. دلم میخواد تا قیامت بهت التماس کنم تا دلت برام بسوزه. تا رو سیاهیمو ندیده بگیری و دعام درگیر بشه.

خدا من دست کمک به طرف هیچ احدی در هیچ زمانی دراز نکردم. چون همیشه تو دستگیر من بودی.

خدای مهربونم منو تنها نذار.

 

دیشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود.

1 ساعت با لیلی و دوست خواهرم داشتیم خون حسین رو از روی سرامیک های سفید که دیگه سفید نبودن پاک میکردیم.

برای حسین یه حادثه پیش اومد. هنوزم تموم بدنم میلرزه. هنوزم ضربان قلبم منظم نشده. هنوزم اون حفره خالی رو توی دلم احساس میکنم. انگار که قلبم کنده شده باشه.

داداشی من ، میدونی اگر تو چیزیت بشه من میمیرم؟

انقدر گریه کردم که چشمم داره کور میشه اما این بغض لعنتی هنوزم به اندازه ذره ای کم نشده.

اگر موقعی که با خدا اختلاط میکردین دلتون خواست برای دیگران هم دعا کنین تا خدا هم براتون بسازه و مشکلاتتون رو حل کنه یاد حسین هم بیافتین.