سلام دوستهای گلم

صبح روز بهاریتون به خیر

خوب الان که خودم برگشتم 2 تا پست قبلیو خوندم کلی از خودم شرمنده گردیدم بابت نحوه خبر دادنم. اما باور کنین اولی رو در حالی تایپ کردم که از شدت گریه در حال جون دادن بودم (دور از جون شما) و تپش قلبم انقدر بالا بود که هنوز هم که هنوز خوب نشده.

دومی رو در حالی تایپ کردم که انقدر توی شرکت سرم شلوغ بود که نتونستم توضیح بدم و فقط خواستم دوستایی رو که مطلب قبلیش رو خونده بودن از نگرانی در بیارم.

والله در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده بود توضیحش اینه که اصلاً و ابداً بحث خودکشی و اینا نبوده. حسین مغزش خیلی نخوده اما دیگه خدا رو شکر عدس نشده که خودکشی کنه.

اما متاسفانه در یه لحظه حمله عصبی به خودش صدمه زده بود. اما نه به قصد خودکشی. اونروز کذایی من رفته بودم خونه مامانم اینا و داشتم توی پذیرایی با رضا فیلم کنعان رو نگاه میکردم. حسین و لیلی از بیرون اومدن. حسین عصبانی بود. رفتن توی اتاق حسین و در رو بستن. ما در حال نقد فیلم بودیم که یکدفعه یه صدای فریاد و پرت شدن شنیدیم. رضا زود صدای تلوزیون رو بست که ببینه صدا از کجاست.

یکدفعه دوباره تکرار شد.از اتاق حسین بود. ما فکر کردیم حسین با لیلی دعواش شده. هر دوتامون پریدیم سمت اتاق. در باز شد و حسین در حالی که پیشونیش خونی بود اومد بیرون. داشت فریاد میزد.

لیلی رو دیدم که داشت گریه میکرد.

تا برگشتم از حسین بپرسم چی شده دیدم تمام صورتش رو خون گرفته. حسین دیوونه شده بود و همش اینور و اونور میرفت و فریاد میزد. رضا محکم توی بغلش گرفته بودش و نمیذاشت به خودش آسیب بیشتری بزنه. هر چی از لیلی میپرسیدم چی شده طفلی اونقدر به شدت داشت گریه میکرد که نمیتونست حرف بزنه. بالاخره به من فهموند که حسین چون کارش درست نشده عصبی شده.

وایی الان که دارم تعریف میکنم بازم تمام بدنم میلرزه.

توی یک لحظه تمام کف حال پر از خون شده بود. هی چی به حسین التماس میکردیم بره دکتر فقط داد میزد که کسی سمت من نیاد و بلند بلند گریه میکرد.

هر چی خون صورتش رو پاک میکردم 1 ثانیه نمیشد دوباره پر میشد.

بالاخره به مصیبت راضیش کردم بره دکتر. جیغ میزدم داد میزدم. نمیدونستم باید چیکار کنم. مامانم رفته بود بیرون و بابام هم توی راه بود و داشت از مسافرت می اومد. میدونستم اگر بیان خونه و حسین رو توی اون حالت ببینن صد در صد سکته میکنن.

حسین هم از شدت خونریزی بیحال شده بود. بالاخره رضا بردش بیمارستان. من سرم رو گذاشته بودم روی زمین و گریه میکردم. انقدر یکدفعه ای بود که انگار برق سه فاز بهم وصل کرده بودن. قدرت حرکت نداشتم. لیلی اومد بغلم کرد و گریه و التماس میکرد که ساکت باشم و گریه نکنم. به خاطر اون سعی کردم به خودم مسلط باشم. هم خودم خیلی ترسیده بودم هم لیلی. دوست خواهرم که توی اتاق خواهرم بود از ترسش بیرون نیومده بود.

بعد از رفتن حسین و رضا اونم اومد بیرون و با هم شروع به تمیز کردن خونها کردیم. 1 ساعت طول کشید تا همه آثار خون ها رو پاک کنیم.

مامانم اومد. پرسید حسین و رضا کجان؟ گفتم یکی از دوستاشون زنگ زد رفتن بیرون. فکر کنم دنبال جوازشون رفتن.

مامانی طفلی هم نشست به خورد کردن گوشت هایی که خریده بود..

به رضا اس ام اس دادم و گفت دارن سر حسین رو بخیه میکنن. 1 ساعت گذشت. مامانم گفت کجان اینا پس؟ گفتم نمیدونم. میدونستم اگر الان بهش بگم تا حسین بیاد مامانم دیوونه میشه و چون قلبش هم ناراحته ترسیدم بهش بگم.

گفتم وقتی بیان و ببینه حسین خوبه بهش میگم. از رضا اینا خواستم کمی خون های سر و صورت حسین رو بشورن. وقتی رضا اینا میرفتن بیمارستان زنگ زدم جوجو هم از سر کارش زود آژانس گرفت و رفت اونجا. ساعت 11 شب رضا اینا اومدن. سر و صورت حسین رو نتونسته بودن بشورن.

مامانم وقتی حسین رو دید که کل صورتش از خون سیاه شده بود شوکه شده بود و تا 10 دقیقه مات مونده بود. بعدشم قلبش درد گرفت.

حسین رو بردیم توی حمام و خون های بدنش و سرش رو تا نزدیکی محل بخیه ها شستیم. بعدشم دوباره بردنش بیمارستان تا پانسمان نهایی بشه. وقتی خون ها رو شستیم بابام از راه رسید. خوشبختانه اون متوجه نشد عمق فاجعه چقدر بوده و بهش گفتیم یه شکستگی ساده و سطحیه.پ

شبش تا صبح رضا با حسین مونده بود بیدار. دکتر گفته بود هر 2 ساعت 2 ساعت هوشیاریش رو چک کنین. متاسفانه خون خیلی زیادی ازش رفته بود. اگر قدرت بدنی و جوونی حسین نبود معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد.

اینم از جریان حسین.

توی این چند روز هم همش در حال تقویت آقا حسین بودیم و سعی کردیم بهش روحیه بدیم.

توی این 2 ماه خیلی اذیت شده. هر محلی رو برای کارش پیدا میکنه الان میره صحبت میکنه بهش میگن x تومان پول پیش x  تومن اجاره. 1 ماه میاد برنامه ریزی میکنه و به پدر لیلی میگه کارم درست شده، وقتی میره پای قرار داد میگن پول پیش 2x و اجاره هم به همون منوال. 3 بار توی این 2 ماه این اتفاق براش افتاده. بابای لیلی هم خیلی بهش فشار میاره و همین باعث شده مدام استرس و تپش قلب داشته باشه.

اون هفته پنجشنبه هم با مامانم رفتیم امام زاده صالح و کلی براش دعا کردیم.

دیگه خدا باید کمکش کنه.

زندگی خودم هم مدل جدیدی پیدا کرده. جوجو خان در کار جدیدیش بسیار فعالیتش بالا رفته و شبها زودتر از ساعت 1 نمیاد. دیشب که ساعت 3 اومد.

انقدر بیخوابی کشیده این روزها که فکر کنم هفته بعد که کارشون تموم بشه 2 هفته باید بخوابه.

انگار یک هفته هست ندیدمش. دیشب زنگ زدم بهش گفتم نیا خونه. تا بیایی و صبح دوباره ساعت 6 بخوایی بری که هیچ وقتی نمی مونه استراحت کنی. بچم ساعت 3 اومده بود و از ترس اینکه من بیدار نشم و بترسم رفته بود خونه مامانش اینا. مامانش هم اومده بود جای جوجو.

صبح من نمیدونستم اومده و اومدم سر کار و جوجو خواب مونده بود. زنگ زد گفت دیشب ساعت 3 اومدم که حداقل صبح ببینمت خواب موندم.

اینم از زندگی ما.

خوب فکر کنم به اندازه کافی روی مغزتون رژه رفتم و تلافی این چند رو رو درآوردم.

مواظب خودتون باشین.