(آخی نازی وبلاگم دیگه منو نمی شناسه)

سلام دوست جونا

دوست جونی مونده؟؟ 

آره بابا هنوزم کلی دوستای با معرفت دارم که همراهم هستن.

به عقیده شخصی من یه دوست خوب ارزشش از هر چیزی توی دنیا بالاتره.

من به شدت به این شعر معتقدم که" بیگانه اگر وفا کند خویش من است "

این دو سه پنج روزی که نبودم رفته بودم برای امتحان. صنعتی ٢. بسیار بسیار سخت بود.

اون ترم این درس سخت رو با نمره ٣٠/٩ افتادم. اینم از برکات پیام نور هستش.

این ترم رو خدا به خیر کنه. من که سعیم رو کردم.

کار داداشی حسین هم به سلامتی داره استارت میخوره.

این روزها همش به بدو بدو هست. انشاله خدا کمکش کنه تا شروع خوبی داشته باشه.

کار جوجو هم تموم شد. برگشت ور دل خودم توی خونه. خوب کارش رو خیلی خوب انجام داد. ازش راضی بودن. اما ...

ااا چه جالب نمیدونستم این کاندیدا های رئیس جمهوری توی وبلاگ ها هم تبلیغ دارن.

الان که داشتم تایپ میکردم چشمم افتاد به تبلیغی که این گوشه وب داره خودکشی میکنه. برای محسن رضایی هست.

خوب از مرحله دور شدم. آره دیگه جوجو هم دیروز رفت و کارهاش رو تحویل داد.

طفلی ناراحت بود. خیلی تلاشش رو کرده بود. دلم میخواست بهش بگم تقصیر اون نیست که پارتی نداره. بهش بگم خدا بزرگه و غصه نخوره. اما نمیدونم چرا این روزا هاررر شدم و حوصله اش رو ندارم. کلاً بی حوصله ام.

خبر دیگه ای نیست. روز مادر هم نزدیکه. من که کادوی روز مادرها رو خریدم تموم شد.

برای مامانم با خواهرهام یه سرویس قابلمه چدنی خریدیم. البته چون ما بودجه مون محدود بود نصفش رو مامانیم طفلی خودش داد.

برای مامان جوجو هم به همون اندازه پول گذاشتم. (البته چون میخوان چیزی بخرن پول گذاشتم که داداشش جوجو هم پول بذاره که کمکی باشه برای خریدشون)

همین دیگه. فکر کنم امسال هم از کادوی روز زن خبری نباشه.

٢ شب پیش به جوجو میگم کادو به من چی میدی؟ میگه بذار با اینا تسویه کنم ببینم چی میمونه. گفتم پارسال هم بهم کادو ندادیا.

گفت نهههههههه دادم. گفتم توی وبلاگم نوشتم بیا برو بخون. اونم خنده اش گرفت و انقدر فشارم داد که جیغم در اومد.

دیگه اینکه فردا شب هم دعوت داریم عروسی پسر همسایمون. امشب هم حنابندون دعوت کرده. البته من حنابندون نمیرم. اگر امشب این ترافیک ولیعصر بذاره زود برسم خونه باید برم آرایشگاه تا فردا شب یه کمی از این هیبت وحشتناک  در بیام.

دیروز همش توی فکر هلیا بودم. امروز تا اومدم وبلاگش رو باز کردم ببینم مینویسه یا نه. دیدم هنوزم نیومده. من نگرانشم. دوستایی که باهاش ارتباط نزدیک تری دارین اگر ازش خبر دارین به منم بگین ممنون میشم.

امروز انشاله سعی میکنم به همتون تا جایی که فرصت بشه سر بزنم.

دوستتون دارم.

جوجویی تورو هم دوست دارم. خیلی هم دوستت دارم. منو ببخش به خاطر سردی این روزهام. من فکرم مریض شده. یک خورده هم اتفاقات دور و برم بهش دامن میزنه. دارم سعیم رو میکنم که آروم بشم. 

بعداً نوشت:

خوب دوستام جوجو که بیکار نشد که. برگشت در واقع سرکار قبلیش با باباش و داداشش. منظورم از بیکار شدن اون شغل دولتیه بود.

دوست داشتم بشه. خوب خدا نخواست نشد. منم راضیم به هر چی خدای جون خوشگلم بخواد