سلام

دوستای خوبم خوبین؟؟

میدونم خیلی هاتون به خاطر جو فعلی حاکم بر جامعه حال مناسبی ندارین.

مثل این همکارهای من  که دچار افسردگی مزمن شدن.

به قول رئیسم انشاله که خیره.

روز زن جوجو برای جلوگیری از هزگونه سکته مغزی من بهم کادوی روز زن داد. پول بید.

بعدشم که عصرش که رئیسم زنگ زد و گفت ساعت ٣ برین خونه که غروب نرین وسط این جماعت اغتشاش گر و جو بگیرتون و اغتشاش کنین.

منم زود رفتم و سر راهم ٢ تا دسته گل جینگولی برای مامان خودم و مامان جوجو گرفتم. 

گل مامان جوجو رو عصر تقدیمش کردیم گل مامانیمو هم شب بردیم تقدیم نمودیم.

دیروز هم که هیچ خبری نبود. کار بود و عصر هم باز ١ ساعت زودتر تعطیل نمودیم.

امروز هم بنده وقت گرفته بودم که برم دکتر. فکر کردم اوندفعه با جوجو صحبت کردم و ایشون گفتن که قصد داریم بچه دار بشیم. فکر کنم توی وبلاگم هم نوشتم. دیشب که بهشون عرض کردم بیان دنبال من تا بریم دکتر فرمودن ما فعلاً نمیتونیم بچه دار بشیم. موقعیتش رو نداریم.

خوب من چندین بار این حرف رو بعد از اینکه تصمیم گرفته بودیم بچه دار بشیم ازش شنیده بودم. بنابراین سعی کردم عصبانی نشم و خونسرد باشم. به جوجو گفتم که چقدر بده که زنی نتونه روی حرف مردش حساب کنه. چقدر حس بدیه که نتونی به حرف طرفت اعتماد کنی. بهش گفتم که انگار حرفاش مدت انقضا داره و خلاصه نمیدونم چه عجبی بود که ساکت بود تا من حرفهام رو زدم. نمیدونم شاید براش قصه گفتم خوابید.

جمعه هم سالگرد مادر بزرگ جوجو هست. خد رحمتش کنه هنوزم جاش خالیه توی جمعمون.

شب روز مادر که رفتم خونه مامانم اینا ، فهمیدم حسین خان خیلی مامانم رو صبح اون روز ناراحت کرده. شبش هم حتی نیومد روز مادر رو بهش تبریک بگه. لیلی خانوم هم حتی یه تک زنگ عنایت نفرمودن. منم بسیار عصبانی شدم و دیروز همانند خواهر فولاد زره گوشی رو برداشتم و هر آنچه از دهنم در اومد به حسین گفتم و بعدشم تلفن رو قطع کردم.

 

بعدشم زنگ زدم به رضا ودر مورد منویی که میخوان براشون طراحی کنم باهاش صحبت کردم و بعد پرسیدم مشتری دارین رضا جان؟ ایشون هم فرمودن نباید بگم.!! گفتم چرا؟ گفت خودتون گفتین. من نباید بگم مشتری دارم یا ندارم خوبه یا بده. منم گفتم باشه. هی پرسید ناراحت شدی؟ گفتم نه. (بچه پررو انتظار داره به حرفش ذوق کنم) بسیار دلشکسته تلفن رو قطع نمودم و تمرگیدم سر جام. به خودم گفتم خاک بر سرت بشین سر کار و زندگیت. مثل خر فقط خر حمالی کن اینم نتیجش.

همین دیگه.

اگه من وسط حرفهام از این شاخه به اون شاخه میپرم به خاطر پریشونی فکر و ذهنم هست. متاسفانه حرف زدنم هم همینطوره. دارم  یه موضوع رو مطرح میکنم وسطش یاد یه چیز دیگه می افتم.اینو ول میکنم میرم سراغ اون. خیلی خواستم ترک کنم نشد.

شما به بزرگی خودتون ببخشین.

جوجو دیشب بهم گفت اگر بعداً مثل خاله برامون مشکلی پیش بیاد من که هزینه نمیکنم. (خاله ام الان برای بچه دار شدن مشکل داره و من میدونم این حرف رو و لجبازی سر اینکه الان بچه دار نشیم رو به این خاطر میگه که طی این چند سالی که کارش تق و لق بود رو من میگفتم موقعیتمون معلوم نیست بچه دار نشیم و ایشون اصرار داشتن) بهش گفتم جوجویی مگه تا الان چقدر خرج من کردی؟؟ از حرفش خیلی آتیش گرفتم. اما فقط بهش گفتم خجالت بکش. جوجو اگر اینجا رو خوندی برو واقعاً از حرفی که به من زدی خجالت بکش باشه؟ برو یه حساب کتاب کن ببین توی این ٣ سال چقدر خرج من کردی دیوونه. الان تعجب میکنم که دیشب چطور اونقدر ریلکس بودم و نزدم چشمت رو دربیارم. تازه ٣ سال چیه؟ برو اون ١ سال عقد و ١ سال دوستی رو بذار روش...

الان جوجو زنگ زد. قرار گذاشتیم ظهر بریم دکتر

بهش میگم خجالت نکشیدی اون حرفها رو به من زدی؟ میگه چی گفتم مگه؟ میگم دیشب برات قصه گفتم خوابیدی؟؟ غش غش میخنده میگه آره دستت درد نکنه.

میگم حرفت رو پس بگیر میگه باشه (البته بعد از کلی قر اومدن) میگم همین؟ خشک و خالی؟ میگه خوب باشه ببخشید کینه ای.

میگم من کینه ای هستم؟ میگه آره؟ گفتم اگر کینه ای بودم وقتی اون حرف رو زدی میرفتم یه چاقو می آوردم میزدم توی شیکمت. میگه اونقت قصه عوض میشد و میگفتن لیلی مجنون رو کشت. گفتم نمیکشتمت که زجر کشت میکردم. میگه وقتی میزدی منم میرفتم انقدر آب میخوردم تا زود خونم بره بمیرم. میگم پس برای همین به مجروها آب نمیدن؟ میگه آره. میگه با یه چوب میزدم توی سرت تا نتونی بری آب بخوری بعدشم با بیل خاموشت میکردم.

 میگه منم میرفتم توی اتاق در رو قفل میکردم. تو هی جیغ میزدی منم هی میگفتم آیی مُردم...

(الحق که دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید )

جوجویی خوب اگر اینجا رو خوندی دیگه نمیخواد بری اون سالها رو حساب کتاب کنی. همین که بازم یه کمی خجالت بکشی بسه.

دوست جونا خداحافظ. ببخشید ما مناظرهمون رو آوردیم در محضر شما.