Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مگه دوستم نداری؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
 

سلام

یه سلام خیلی افسرده و بی انرژی که قابل تقدیم کردن به دوستای گلم نیست.

منو ببخشین.

برم گم شم؟

چشم

به خدا سرم خیلی شلوغ شده. پارسال این موقع همش می نالیدم که توی شرکت بیکارم و اعصابم خورد میشه و ساعت دیر میگذره. امسال این موقع میگم که به خدا وقت سر خاروندن ندارم. بعضی روزا حسرت خوردن یه چای داغ به دلم می مونه. من افتادم توی شرکتی که تا سال قبل یه سر ممیز حسابداری ، کارهای حسابداریشو انجام میداده. امسال منم ، منه بی تجربه با یه عالمه کار که هیشکی هم نیست کمکم کنه تازه همکارام تا جایی هم که بتونن هکاری نمیکنن که بگن مثلاً ما خیلی مهمیم و تو محتاج ما هستی. اما کور خوندن

خوب غر غر بسه. میدونم دارین میگین بعد شونصد سال اومده غر غرشو برای ما آورده.

اما خوب چیکار کنم منم و یه وبلاگ زبون بسته.

 یه داغی روی دلم مونده که فکر کنم تا ابد و دهر جاش بسوزه. ما قرار بود بریم یه سفر مشهد. با مامانم اینا. مامان گفته بود من روزش رو مشخص کنم. دو شب قبل مامان بهم گفت پس کی آماده مسافرتی؟ منم تقویم رو نگاه کردم و گفتم ١١ تیر بریم تا دوشنبه هفته بعدش. مامان هم گفت خوبه. منه خاک بر سر هم یادم نبود که ١١ تیر عروسی پسر عمه جوجو هست و باید بریم اصفهان.

خلاصه که دیروز صبح یادم اومد اما انقدر سرم شلوغ بود که نتونستم یه زنگ بزنم به مامانم بگم. شبش هم که حالم بد شده بود و رفتم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم یه زنگ به مامان زدم که مامان گفت نمیشه. من با همه قرار گذاشتم. (خواهر بزرگم و برادر بزرگم) ضمناً که خودش هم مرخصی گرفته بود و خواهر کوچیکم هم با محل کارش صحبت کرده بود. (مامان من برنامه ریز خیلی دقیقی هست. اصلاً از این آدمای دقیقه ٩٠ نیست بر عکس خانواده جوجو که همه چیز دقیقه ٩٠ انجام میشه) خلاصه که من با بغض گفتم بسیار خوب انگار قسمت نیست من بیام. مامانی هی گفت نمیشه بعد بری اصفهان؟ گفتم مامان عروسیه. نمی تونم بگم عروسیتون رو عقب بندازین. بعدشم گفت ببینم چیکار میکنم. که نیم ساعت بعد خواهر کوچیکه زنگ زد و گفت نمیشه برنامه عوض بشه و اونم هی عز و جز کرد که نرو اصفهان و در آخر هم پیشنهاد داد که من برم مشهد جوجو بره اصفهان که خودش زود فهمید پیشنهادش بوی خون ناحق میده و گفت میدونستم محاله همچین کاری بکنی.

ما خونه مامان جوجو بودیم. من رفته بودم توی اتاق و با مامانم حرف میزدم. وقتی اومدم بیرون مامان جوجو در بین بهت من میگه چی گفتی به مامان؟ من حرف رو عوض کردم باز سوالش رو پرسید. خواستم بگم مگه شما که پنهونی میرین خاستگاری بعدشم میگین اصلاً مهم نبوده من میگم چرا؟ یا وقتی میخوایین برین بیرون میپرسم کجا ٢ بار تاکید میکنین بیرون. بعدش دیدم ای بابا حالا چرا حرص مشهد نرفتنم رو سر این بنده خدا در بیارم. جوابش رو ندادم و حرف رو کلاً عوض کردم. نه اینکه برام مهم باشه بهش بگم. بالاخره که میگم و چیزی هم نیست که قایمش کنی اما بدم میاد چیزی رو که بار اول دید علاقه ای ندارم در موردش حرف بزنم باز اصرار کنه و بپرسه.

خلاصه بعدشم رفتیم خونمون و من تا اشک داشتم آبغوره گرفتم. جوجو طفلی همش میگفت گریه نکن خودم میبرمت. مگه خودت نمیگی آدم باید قسمت رو بپذیره و .. خواستم بگم حالا من یه غلطی کردم یه چرت و پرتی گفتم تو به دل نگیر..

همین دیگه. خیلی غصه دارم. دعا کنین برنامه جور بشه من برم مشهد وگرنه تا مامانم اینا برگردن من دق میکنم.

قول میدم شما دعا کنین من برم مشهد همتون رو دعا میکنم.

راستی ١٣ تیر چهارمین سالگرد عقد ما هست. خیلی دوست داشتم توی حرم اما رضا باشم. اما انگار امام رضا دوست نداره..

بعداً نوشت:

من طلبیده شدم دوست جونا. ١۵ تیر میرم مشهد