Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤
 

سلام

امروز روز خيلی خيلی قشنگی هست اما من خيلی خيلی سرم درد ميکنه. اصلان هم حوصله ندارم. امروز صبح که جوجو داشت منو می آورد برسونه شرکت با يه پژو کل کل کرد. اونم که بچه اصلا مال اين حرفا نبود فقط باعث شد جوجو اون روی خودشو بهش نشون بده و به عبارتی سوسکش کنه. اما من خيلی ترسيدم و حالم بد شد.

من قبلاْ اينطوری نبودم و به قول داداشم خودم عشق سرعت بودم اما بعد از اون تصادف لعنتی ديگه نميتونم اونجوری باشم.

بعدشم اومدم شرکتو ديدم اين همسايه بغلی داره نقاشی ميکنه و آنچنان بوی رنگ و تينری راه انداخته که بیا و ببين.

دلم خواب ميخواد. ديگه جرئت نميکنم بروفن بخورم. معدم داغون شده.

اين روزا چقدر حال و هوای عيد داره.

بوی بهارو حس ميکنم.