سلام

خوبین دوست جوناااااااا

عیدتون پیش پیش مبارک

والله علت اینکه آپ نکردم این بود که دوست نداشتم بیام باز خبر از یه دعوای احمقانه دیگه بدم و خبرای بدتر از اون.

نه اینجوری نمیشه. بذارین اول خبرهای خوب رو بگم. جمعه طی یه اقدام انتحاری تصمیم گرفتیم دکور محل کار رضا و حسین رو عوض کنیم. بنابراین از ساعت ٣٠/١١ صبح جمعه رفتیم و ساعت ١شب مراجعت نمودیم. البته بنده این ساعت کاری رو داشتم. چون بقیه از ساعت ١٢ شب پنجشنبه رفتن تا ٣٠/۶ صبح جمعه و از ساعت ٣٠/١١ صبح جمعه با من اومدن ، یعنی من با اونا رفتم و تا ساعت ۶ صبح شنبه بودن.

کشنده بود (کشنده نه ها مثل کشیدن ، کشنده مثل مردن نیشخند ) خلاصه انجام شد.

اما دعوای احمقانه که شامل دعوای من و جوجو بود (طبق معمول) در ادامه آشتی 2 روزه ای که داشتیم پنجشنبه شب ساعت 12 جوجو خان وقتی بنده خسته از پذیرایی از 17 نفر مهمون بودم و بعد از 10 ساعت نشستم زمین فرمودن خیلی ناراحتم از موردی. بعد هم حرفشون رو خوردن. من که روی کنه رو سفید کردم گیر دادم باید حرفت رو بزنی . ایشون هم ابراز ناراحتی کردن که چرا من جای سوغاتی هایی که از مشهد برای لیلی و داداش جوجو آوردم رو عوض کردم. هر چی سعی کردم به حضرت آقا توضیح بدم که از نظر من دادن عروسک دختر و پسری که در ساختشون کلیه اجزإ بدن لحاظ شده به داداششون کار درستی نیست و چون خودم هم پول سوغاتی رو دادم دلم نمیخواست بدم جوجو بده بهش.

منم تابلویی که به قصد لیلی خریده بودم رو دادم به داداش جوجو و عروسک ها رو چون هیچ چیز دیگه ای نداشتیم دادم به لیلی. بعدشم از همین موضوع مسخره یه بحث اساسی درست شد. منم که خسته... چشمم رو بستم و دهان مبارکم رو باز کردم.

دعواش انقدر مسخره بود که هر وقت یادش می افتم خنده ام میگیره.

بعدشممممممم واییییییییی خدا نصیب هیچ کس نکنه. توی این هواپیمای ارمنستان که حتماً همتون شنیدین خیلی از جوونهای مثل گلمون پرپر شدن. خدا از باعث و بانیش نگذره. نامزد دوست همکارم هم توی این هواپیما بوده. دو روزه همش از تصور حال این طفلی دلم کبابه  و دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. طفلی ها 1 ماه دیگه عروسیشون بوده. این همکارم هم همش میاد از حال دختره تعریف می کنه منم حالم خرابتر میشه.

همین . خدا بهشون صبر بده. خیلی سخته خیلی.

مواظب خودتون باشین.

 

* نانازی عزیزم تولدت مبارک دوست قشنگم *

تاخیر داره اما تو انقدر مهربونی که منو میبخشی قلب