سلم دوستای گلم

سلام وبلاگ قشنگم

خوبین؟

منم دلم برای همتون تنگ شده. هیچ هم بی معرفت نیستم. اما متاسفانه فشار کار روزانه حتی برام فرصتی نذاشته که پیغام هاتون رو بخونم چه برسه بخوام آپ کنم.

دارم تموم سعیم رو میکنم که کارهای بهم ریخته اینجا رو کمی مرتب کنم. خیلی وقت و انرژی ازم میبره. اما مرتب بشه دیگه انقدر اذیت نمیشم. سختیش همین سال اوله. بعدش که مرتب شد من از اینجا میرم میمونه برای یه اورانگوتانی مثل حسابدار پارسالی تا برداره گند بزنه توی حسابها. مردک الان ماه پنجم سال جدیده هنوز مانده حسابهای پارسال رو به من نداده نمیدونم اظهارنامه کوفتیش رو چطوری تحویل داده.

خلاصه که خیلی سرم شلوغه. اما باعث نمیشه که در طول روز بارها و بارها به یادتون نیافتم.

و اما از روزهایی که گذشت و روزهایی که در پیش داریم.

مامان من هر سال سوم شعبان برای امام حسین علیه سلام مولودی میگیره. امسال تصمیم گرفتیم تا سفره حضرت ابوالفضل (ع) رو که مادر شوهرم ۴ ساله نذر کرده و ننداخته رو هم با مولودی انجام بدیم. یکی از همکارام هم سفره نذر داشت برای خیلی وقت پیش. به قول خودش میگفت نذر کرده مامان من بندازه.  جالب اینجا بود که خودش هم نیومد.

ما هم چون سوم شعبان وسط هفته بود کلیه مراسم رو روز جمعه انجام دادیم که خیلی هم خوب بود. جای همتون خالی. بازم برای همتون دعا کردم.

در نتیجه کل پنجشنبه و جمعه ام به این مراسم گذشت.

شنبه هم روز کاری عادی بود.

دیروز هم تا عصر سر کار بودم بعدش جوجو اومد دنبالم و با هم رفتیم پیش رضا و حسین. حسین که نبود. رضا هم با دوست دخترش رفته بود بیرون. در نتیجه ما هم برگشتیم رفتیم خونه. شب خونه مامانم بودیم. مامانم میخواست برای مادر بزرگم یه پارچه چادریی که از کربلاش براش آورده بودن بدوزه. بلد نبود چطور گردی دور چادر رو دربیاره. بنده بسان یه خیاط ماهر این کار رو انجام دادم.

بعدشم اومدیم خونه و یه شب نشینی کوچیک هم رفتیم خونه مامان جوجو . بعدشم خونه خودمون و غشیدیم تا امروز.

امروز هم که از صبح رفتم بانک و الان اومدم شرکت.

حالا از روزهای آینده:

این هفته که میاد عروسی پسر خاله مامانمه  . عروسی توی شهرستان هست. از اون عروسی های چند شب و چند روزی که من عاشقشم. تنها بدیی که داره زمان عروسی هست. عروسی شنبه شبه که باعث میشه من به ٢ روز مرخصی احتیاج داشته باشم.

بعد چون از پارسال عید هم خونه داداشم نرفتیم (خونشون شهرستانه) قرار شده چهارشنبه عصر راه بیافتیم و شب برسیم خونه داداشم. مامانم اینا ٣ شنبه میرن چون اونا عروسی پسر دختر عموم هم دعوت دارن و ما نداریم. بعدشم احتمالاً یا عصر پنجشنبه از شهر برادرم میریم به شهر دائیم اینا که همون شهر خاله مامانم که عروسیه پسرش میباشه. 

البته فاصله ٢ تا شهر ١ ساعت بیشتر نیست.

بعدشم صبح یکشنبه از شهر خاله مامانم که همون شهر زادگاهمم میشه میریم نه یعنی می آئیم به تهران.

باز پیرامون همین مساله پریشب با جوجو خان بحثمون شد.

من از اینکه وقت روز رو در ماشین بین شهرها بگذرونم خوشم نمیاد (البته در مواردی که با ماشین خودمون نباشیم ) این مسافرت هم با ماشین شخصی نیستیم. من به جوجو میگفتم چهارشنبه ساعت ٧ عصر راه بیافتیم که ١٢ برسیم خونه برادرم. ایشون میگفتن که نخیر صبح پنجشنبه ساعت ٩-١٠ صبح راه بیافتیم. انگار ما مریضیم که دقیقاً توی ذل گرما توی بیابون باشیم. منم گفتم برای مسافرت اصفهان به خونه عمه اش اونا برنامه ریزی کردن و من انجام دادم. الان میخوام خودم برنامه بریزم که بحث بالا گرفت ... خلاصه نتیجش این شد که چهارشنبه شب میریم. (انشاله)

خوب دوست جونای گلم میخوام بهتون تبریک بگم این روزهای قشنگ و پر از شادی و عظمت رو.          

تولد امام حسین علیه سلام  سید الشهدا

تولد حضرت ابوالفضل علیه سلام باب الحوائج

تولد امام زین العابدین علیه سلام سید ساجدین

رو تبریک میگم به همتون. تبریک میگم به امام زمان این روزهای قشنگ رو. انشاله به حرمت پدرانشون و عموی عزیزشون نظر لطف و رحمتشون رو به همه ما بندازه.

ای خدای مهربونم ، این روزها و این شبها توی آسمونت جشن و سروره. ما روی زمینیم. بیخبر از اون همه شادی. فقط دیدن تعدادی از مردم که شربت و شیرینی پخش میکردن دیروز، یادآور ولادت 3 تا از عزیز ترین و مقرب ترین بنده هات بود.

خدایا حالا که پدر ما قصور کرد و ما رو به خاطر قصورش به زمین تبعید کردی و ما از این جشن قشنگ آسمونی به دوریم از روی لطف و کرمت بهره و نصیبی از این شادمانی رو به ما برسون و با برآورده کردن حاجت های قلبیمون دل ما رو هم شاد کن. آمین.