Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
گزارش هفته گذشته و..
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونام

دیگه خیلی بدجوری ازم نا امید شدین. بهتون حق میدم.

شایدم همتون فراموشم کردین. میدونم دختر بدی شدم. برای من که آمار روزی ٢ بار آپ رو هم داشتم ١٠ روز آپ نکردن آمار خیلی بدیه.

اما امروز گزارش کامل رو میدم.

چهارشنبه دو هفته گذشته، طبق قرارم با جوجو رفتیم شهرستان. ساعت حدود 12 رسیدیم خونه برادرم. اونا رفته بودن عروسی . زنگ زدیم اومدن در خونه رو برای ما باز کردن و باز هم رفتن به ادامه عروسیشون برسن.

ما شام خوردیم و قبل از اینکه اونا بیان ما خوابیدیم. صبح هم بیدار شدیم و با مامانیم که یه روز قبل تر از ما اومده بودن رفتیم بازار تا برای لیلی که اونم اومده بود لباس بخریم. یه چندتایی لباس انتخاب کردیم و زنگ زدیم لیلی و خواهرم رو بیدار کردیم که آماده باشن بریم دنبالشون بیاریمشون برای خرید. رفتیم دنبالشون و اومدن لیلی که برای هر خرید لباس با حسین حداقل 3 روز وقت میخواد خیلی زود از لباس انتخابی خوشش اومد. اما خواهرم تا اومد انتخاب کنه هم اشک خودش در اومد هم اشک ما رو در آورد. بعدشم مامانیم 2 تا بلوز و یه دامن خیلی جینگولی خرید. لباسهای بوتیکی که رفته بودیم خیلی خوشگل بود. برای عجیب بود شهرستان و این لباسها.

بعدشم اومدیم خونه و مامان اینا بعد از ظهر رفتن پاتختی عروسی دیشبیه و ما هم طی یک اقدام انتحاری بدون خبر دادن به هیچ کسی با لیلی و دختر دائیم و خواهرم و جوجو رفتیم بیرون توی شهر کلی گشتیم. آخرشم رفتیم یه عالمه سی دی بازی و کارتون خریدیم و سر راه هم 2 عدد نان سنگگ دو اتیشه و تخم مرغ خریدیم جهت عصرانه.

رفتیم خونه و به قول داداشم عصرانه رو زدیم به بدن. جای همتون خالی خیلی چسبید. بعدشم مامانم اینا امدن و راه افتادیم به سمت شهر زادگاهم و خونه دائی عزیزم.

شب که رسیدیم مامانم گفت زود شام بخوریم و بریم خونه خاله مامانم برای عرض تبریک به خانواده داماد که در رسم ما به این کار جاهل نشینی میگن.

جاهل نشینی عبارت از یه رسم خونه خراب کنه که برای خانواده داماد از یک هفته قبل از عروسی میرن خونه پدر داماد (البته داماد ما طفلی پدر نداشت) و شام و نهار میمونن و میزنن و میرقصن تا نیمه های شب. خلاصه ما هم ساعت 11 رفتیم . گفتیم الان خوابن. تا ساعت 1 که ما بودیم که انگار تازه اول مراسم بود. ما هم دیگه داشتیم نشسته لالا میکردیم که مامانم رضایت داد بریم خونه.

فردا صبحش قرار بود بریم و نهار رو در کوه و دشت صرف کنیم. حضرت جوجو چون در مسیر خونه برادرم به خونه دائیم بهشون گفته بودم کنار من نشستی و دهان مبارکت در گوش منه حقیر هست بلند صحبت نکن و فریاد نزن که بابام اون جلو بشنوه گوش بنده کر میشه ، در قهر بسر میبردن. هر چی بهش گفتن بیا بریم بیرون نیومد. بابام هم نمیدونم به چه علتی پیچوند و نیومد. ما هم خومون رفتیم خیلی هم خوش گذشت.

ساعت 5 هم برگشتیم و فوری آماده شدیم و برای حنا بندون رفتیم. خیلی خوش گذشت.

شب ساعت 2 اومدیم خونه لالائیدیم و فردا صبح ساعت قریب به 10 بیدار شدیم.

طی همین دو روز یه خبر خیلی خیلی بد هم شنیدیم که کلی ناراحت شدم. مامانم یه خاله داره که همسن خودشه. خالش هم یه دختر داره که همسن منه به اسم پریسا.

پریسا هفته دیگه عروسیش بود. 2 هفته قبل متاسفانه در یک سانحه آبگرم کن بدنش آتیش گرفته و 70% سوختگی داره. حال خیلی بد شد وقتی شنیدم. هر کاری کردم دلم راضی نشد برم ببینمش. مامانم اینا رفتن و اومدن کلی خونه نشستن گریه کردن.

خلاصه شب عروسی هم رفتیم تالار عروسی خوب بود فقط اون وسط یک ربع برق رفت که دلم برای عروس و داماد کباب شد.

اون شب هم تا ساعت 3 بیرون بودیم و مراسم بعد از تالار رو تا خونه داماد ادامه دادیم. اونجا تازه ارکستر داشت مستقر میشد که ما دیگه تعطیل کردیم و اومدیم خونه.

در شب عروسی یه مختصر تصادف کردیم که اونم با ماشین عروس بود و از این قرار بود که یکی از اعضای کاروان داماد که شامل برادر دوقلوی داماد و خانواده همسرش میشد، پیچید جلوی ماشین عروس و آقای داماد هم ترمز سختی نمودن که حسین هم که از پشت بسیار به ماشین عروس نزدیک بود با ماشین برخورد کرد. خسارت حاصله عبارت بود از شکستن شیشه چراغ جلو.

قرار شد فردای عروسی ما باز به سمت شهر برادرم حرکت کنیم . شیشه چراغ رو درست کنیم، نهار رو خونه برادرم صرف کنیم و بریم یعنی بیائیم تهران. که همین کار رو هم کردیم و ساعت 8 تهران بودیم.

فرداش یعنی روز دوشنبه اومدم سر کار. شبش باز عروسی دعوت داشتیم. یه باغ توی کرج. عصر کمی زودتر رفتم و شب هم به اون عروسی رسیدیم. اونم خوش گذشت.

بعدشم خبر دار شدیم که سه شنبه شب هم دعوت داریم حنابندون دختر همسایمون.

اونم فرد ا شب رفتیم. بد نبود.

چهارشنبه شب هم خونه مامانم اینا بودیم. پنجشنبه صبح هم با مامانم رفتیم خرید. ظهر هم اومدیم و من با مامان جوجو رفتیم خونه دائیش . میخواستن شیرینی بپزن که پزیدیم. خوب شد. شبش هم جوجو و  داداشش اومدن و عکسهای نامزدی پسر دائی جوجو رو دیدیم و شام خوردیم و برگشتیم خونه. جمعه هم صبح ساعت 10 مامانم زنگ زد که میخواد برای عیدی بیاره. دعوتشون کردم برای نهار اومدن. چون کولرمون سوخته بود مهمونیمون رو به خونه مادر شوهرم انتقال دادم. مامانیم هم اومد با یه دسته گل خیلی ناناس که خیلی دوست داشتم عکسش رو بذارم و یه نیم ست طلای سفید که هر وقت دوربین برام جور شد عکسش رو میذارم.

بعد از ظهر جمعه هم رفتیم برای لیلی عیدی بردیم. بعدشم اومدیم خونه . من با جوجو مختصری بگو و مگو کردم و نتیجش این شد که سردرد گرفتم و با مامان جوجو به مولودی نرفتم و بعدشم با جوجو آشتی شدیم و شام رفتیم بالا خونه باباش اینا و بعدشم لالائیدیم.

الانم که اینجام و مخلص شما.

بازم بی معرفتی منو ببخشین.

راستی دائیم که عقدش 3 روز قبل از ما بود و عروسیشون 1 سال بعد از ما 2 روز پیش بابا شده و الان دارای یک عدد عسل بابا شده.

 

بعداً نوشت:

وقتی یکی مثل من خنگ میشه شب که میخوابه تازه یادش میاد بعد یک هفته آپ کرده و اصل موضوعی که به خاطرش اومده بود آپ کنه رو از یاد برده... اونم به خاطر پر چونگی..

گذشته امااااا

تبریک میگم ولادت امام زمان (علیه سلام) رو. آقا خواستم اسم و القاب زیبایی که براتون وجود داره رو سرچ کنم و یه متن خیلی قشنگ بنویسم. اما سادگی اسم قشنگتون بیشتر به دلم نشست.

کاش از لطف شبی یاد ز ما می‌کردی

یاد از عاشق افتاده ز پا می‌کردی

کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده

با نگاه ملکوتی تو دوا می‌کردی

کاش می‌آمدی با یک نظر ای نخل امید

گره از کار من زار تو وا می‌کردی

کاش یک شب تو برای فرجت مالک من

با دل سوخته خویش دعا می‌کردی

همچو باران به سر شیعه بلا می‌بارد

کاش می‌آمدی و دفع بلا می‌کردی

پرچم ظلم برافراشته شد در همه جا

کاش تو پرچمی از عدل بپا می‌کردی

کاش یک روز رضایی ز وفا

مهدی فاطمه از خود تو رضا می‌کردی

 

 

 عید همتون مبارک. انشاله در زیر سایه محبت حضرت ولی عصر (عج)، شاد و آروم و پاک زندگی کنین.

بعداً نوشت ٢:

الان با خبر شدم، دایی کوچیکم که پارسال تیر ماه عقد کرد دیروز از زنش جدا شد. کارشون به عروسی نکشیده طلاق شدن. البته با جریاناتی که من روز عقد دیدم و توصیفات اخلاقیات عروس خانوم هیچ دور از انتظار نبود. در هر حال متاسف شدم برای جفتشون که در اول جوونی تجربه به این بدی رو پشت سر گذاشتن.