Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
الواتی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
 

 

سلام

اين روزا هوای عيد و بهار پاک داره منو ديونه ميکنه. جوجی بيچاره رو هم مجبور ميکنم توی ديونگيهام همرام باشه. ديروز مجبورش کردم کلی توی ميدون وليعصر با من ول بگرده. حتی به فروشگاه کميته امداد نبش تخت طاووس هم سر زديم. غروب که رفتيم خونه ديدم به به مهمون اومده از شهرستان مامان جونمم خونه نيست خونه هم مثل جهنم.

نه داداشام نه بابای گلم هيچکدوم زحمت نکشيده بودن حتی زير پای خودشونو تميز کنن.

مهمونامون با بابا جونم برای خوندن نماز رفتن مسجد منم مثل قرقی شروع کردم به تميز کردن خونه و غذا پختن. و درست زمانی نشستم روی زمين که ساعت ۱۱ شب رو نشون ميداد. شب هم که بابا و مامان جوجو برای گفتن تسلیت به بابام اومده بودن خونمون. آخه دختر عموی بابام فوت شده. خيلی خيلی زن خوبی بود خدا رحمتش کنه. چيزی که خيلی ازش يادم مونده قصه های خيلی قشنگی بود که ميگفت.

شب هم رفتيم خونه جوجو اينا برای خواب و صبح هم اومديم سر کارو...

بابای جوجو رو خيلی دوست دارم اما بعضی وقتا يه رفتارايی از خودش نشون ميده شک ميکنم که هنوز منو توی خانوادشون نپذيرفته و بعضی وقتا هم اونقدر محبت از خودش دروکنه که احساس میکنم حتی منو از جوجو هم بيشتر دوست داره که البته مطمئنم اين واقعيت نداره و فقط خيالات منه. اما کلاْ دوستش دارم و ميدونم که اونم منو دوست داره اما اون بعضی وقتا رو هنوز نفهميدم؟؟؟؟؟؟

امروز رفتم خونه جديد آقای رئيس. پولشو که ديروز از بانک براش گرفته بودم بردم و شارژر موبايل. خونشون هنوز آماده نبود.

الانم باز طبق روال اين چند روزم به الواتی مشغولم.

تا غروب هم خدا بزرگه.

فعلاْ