Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونای نازم

مبارککککک باشههههه

چی؟؟

خوب معلومه میلاد کریم اهل بیت (ع)

دیشب که مامانم گفت اموز تولد امام حسن مجتبی (ع) هست کلی احساس خوب بهم دست داد و امروز از صبح احساس خیلی خوبی دارم.

خوب چه خبر؟ خوش میگذره؟؟ (یاد این زنهایی که میشینن توی کوچه سبزی پاک می کنن افتادم )

روزه دارا خوبین؟ انشاله این روزها رو به راحتی بگذرونین و از همه برکات این ماه زیبا و پر برکت بهره مند بشین. البته انشاله همه بهره مند بشن.

منم بد نیستم.

چهارشنبه گذشته خونه دائی جوجو دعوت بودیم. توی این چهار سالی که من عروس این خانواده شدم این اولین باریه که دائی جوجو ما رو دعوت کرده. البته اگر حنابدون پسرش رو فاکتور بگیریم.

خیلی خوش گذشت.

بعدشم مادر شوهرم برای فردا شبش دعوتشون کرد.

منم به پیشنهاد خودم قبول کردم که برای افطار حلیم بپزونم. پزوندم. همه خوردن و گفتن عالی بود. البته هویج پلو هم درست کردم.

مادر شوهرم چیکار کرد؟؟ خوب اونم یه نوع خورشت پزید و سالاد و تمیز کاری و اینا دیگه.

بازم مهمونی خوبی بود. آخرشم فیلم عروسی مارو گذاشتیم. برای همه کلی تجدید خاطره شد. از طرفی هم کل فامیل رو به عروس جدیدشون معرفی کردن.

عروس دائی موقع عروسیش رفته بود آرایشگاهی که هزینه اش بیشتر از 1 میلیون تومن بود. عروس خانوم صورت خوشگلی نداره. از طرفی کمی هم آبله رو هست.

اما برای عروسیش انقدر گریمش قشنگ بود و آرایشش ساده بود که به نظرم می ارزید. فکر کنم آرایشش خیلی براش مهم بود. البته انگار فامیل به دیدن عروس های عجق و وجق عادت کردن و آرایش ساده این بنده خدا به نظرشون ارزش 100 هزار تومن رو هم نداشته. خلاصه بعد از فیلم هم درخواست عکسهای آتلیه مون رو دادن که جوجو رو فرستادم آلبوم رو براشون آورد.

عروس خانم کلی از آرایش من خوشش اومده بود. خودش روش نشد بپرسه از خواهر شوهرش خواست از من بپرسه. دختر دائی جوجو گفت نیلوفر جون آرایشت خلیلی خوب شده. کجا رفتی آرایشگاه؟

من با نیش باز گفتم هیچ کجا. خواهرم آرایشم کرد.

بعدشم کلی از عکسهامون تعریف کردن و رفتن.

همون شب وقتی رفتیم خونه سر کانال تلوزیون با جوجو دعوامون شد. البته اولش شوخی بود. بعدش جدی شد.

منم قهر کردم رفتم خوابیدم. البته تا اون موقع هم شوخی بود. بعدش که جوجو نیومد از دلم در بیاره جدی شد.

برای سحری هم که بیدارش کردم بیدار نشد. منم به تنهایی سحری خوردم. همه برق ها رو هم روشن کردم که نترسم. به دعای سحر و اذان هم گوش دادم    

بعدشم خوابیدم. اگه گفتین تا چه ساعتی؟ آفرین تا ساعت 12 ظهر.

بعدشم که مادر شوهر عزیز تر از جانم اومد فر گازم رو که فکر میکردم خرابه و درست بود رو بهم یاد داد چطوری باهاش کار کنم. همش رو امتحان کردیم. (فوت کوزه گری)

بعدشم اومدم یه بازیه نمیدونم اسمش چیه رو کمی بازی نمودم (یه صفحه هست که اسم یکسری اشیا رو نوشته  و باید توی یه تایم مشخص اونا رو پیدا کنی)

جوجو اومد باهام آشتی کرد منم سخت نگرفتم.

بعدش زنگ زدم به مامانیم. اونم برای شب دعوتمون کرد که قبول کردم. وقتی قطع کردم جوجو گفت چرا قول دادی؟ گفتم مشکلش چیه؟ گفت من گفتم قول نده. گفم کی؟ گفت وقتی داشتی حرف میزدی. منم عصبانی شدم گفتم لطفاً در این مواقع با ولوم لطیفانه حرف نزنین . ولومت رو ببر روی اندازه ای که در زمان سخنرانی داری.

جوجو هم قهر کرد و خوابید.

ساعت 5 بیدارش کردم که بریم خونه مامانم اینا. گفت 10 دقیقه بعد. من نشستم کمی قران خوندم. ساعت شد 30/5. بیدار شد گفتم بریم؟ گفت بذار میثم بیاد (داداشش) گفتم نمیخواد آژانس میگیریم. یکدفعه داد زد مگه چه خبره نیم ساعت دیگه میاد. چشمام از تعجب گشاد شده بود. منم از اونجایی که بلد نیستم حرف بیخود بخورم یه مقدار جوابش رو دادم بعدش که تا ساعت 30/6 مثل اسکل ها نشستیم منتظر داداشش و نیومد زنگ زد آژانس. آژانس هم فرمودن حالا ماشین نداریم. جوجو هم انگار قحط آژانسه گفت باشه هر وقت اومد بفرستین. منم دیگه عصبانی شدم رفتم دفترچه تبلیغاتی رو آوردم و زنگ زدم آژانس و بعدشم یه حرفهای بدی به جوجو زدم که اصلاً هم ازش معذرت نمی خوام.

بعد هم رفتیم خونه مامانیم اینا و من تا زمان شروع جومونگ مشغول درست کردن رنگینک برای مهمونی امشب بودم. (امشب مامانم خانواده لیلی رو دعوت کرده برای افطاری)

بعدم اومدیم خونه و پس از دیدن جومونگ لالائیدم.

همین.

در مورد دعوا نصیحت نکنین چون ایندفعه مسخره بود دعوا. یعنی اصلاً حوصله ام سر رفته بود. جوجو هم بهونه داد دستم.

خوب و خوش و بدون دعوا باشین.

 

اضافات: از بس که در مورد دعواهامون نوشتم و شما نصیحت کردین تصمیم داشتم بیام توی این هفته یه پست بذارم و بنویسم که چقدر جوجو رو دوست دارم و اونم منو دوست داره. بنویسم که با همه این دعواها خیلی در کنارش احساس خوبی دارم. چون دعواهای ما پیش شیرینی لحظه های آشتیمون هیچی نیست.

آهای جوجو خره خیلی دوست دارم اما باهات آشتی نمیکنم تا جونت در آد.

اضافات 2: راستش خطابم به دوست هایی هست که بی دلیل و با دلیل مدام وبلاگ عوض میکنن. پستاشون (حتی پست هایی که بدون مورد هست) خصوصیه و ملزم به یاد داشتن رمز. یکمی خسته کننده میشه. من خیلی از وقتی که برای اینترنت اختصاص میدم صرف عوض کردن آدرش و پیدا کردن رمز و.. اینا میشه. بعد تازه میبینی وبلاگ درست شده فوقش 3 هفته کار میکنه. تصمیم گرفتم حضورم برای این دوستان کمرنگ تر از اینی که هست بشه. من به همتون علاقه زیادی دارم اما اینطوری ادامه دادن برای من سخته. پیشاپیش معذرت میخوام ازتون. ماچ