Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
گشته خزان نوبهار من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
 

قبل از سلام بگم این پست سراسر غرغر و وراجی های خاله زنکیه . هر کی دوست نداره و البته حوصله، نخونه.

سلام

خوبین؟

منم ای بدک نیستم

به کوری چشم دشمنان اسلام همچنان فعالیت میکنم

راستش این ایام که خبری ازم نیست هوای دلم همچین ابریه.

از یه طرف ناراحت کار حسین هستم که اماکن اومده پلمپش کرده و باید ٢٢ میلیون تومن رشوه بده تا بتونه از امتیاز جانبازی ۶۵ درصد استفاده کنه. از یه طرف دور و برم رو یه مشت آدم احمق گرفتن.

توی شرکتی که من کار میکنم رئیس شرکت از نوع موجوداتی هست که از سوراخ سوزن رد میشه و از در دروازه رد نمیشه.

مثلاً سر یک قرون و دوزار حقوق بچه ها میخواد خودش رو حلق آویز کنه. بعد با دلیل و بدون دلیل بر میداره بچه ها رو میبره مسافرت اروپا و چقدر بریز و بپاش میکنه.

فکر بد اصلاً در مورد رئیس نکنین که همه مسافرت ها رو با زنش میره و خیلی عاشق زنشه و دخترهایی رو هم که میبره همه سن دخترشن.

حالا همه این توضیحات برای این بود که بگم یکی از این دخترا ، بازاریاب فروش هستش که من واقعاً درک نمیکنم نمایشگاه توی اروپا به چه درد این بشر میخورده. رفته ١٠ روز ایتالیا عشق و حالشو کرده و خوب مثلماً با خاصیت وراجی که این داره در حالت عادی کارهاش عقب میمونه وای به اینکه ١٠ روز نباشه.

روزی که از مسافرت اومده بود همش وسط شرکت میگشت و میگفت واییییییی آقای س (رئیس) خیلی مرد خوبیه. خدا عمرش بده. با خودم گفتم یک هفته بعد میبینمت.

حالا رئیس از صبح اومده و طبق عادتش کارمندها رو یکی یکی میبره توی اتاق و کارهاش رو میگه و نکات رو متذکر میشه. طبق معمول کارش با من بیشتر از همه طول میشکه چون کار من حساب و کتابه.

دختره احمق فکر میکنه منم مثل خودش سادیسم دارم و بیکارم برم بشینم پشت سر این حرف بزنه. رئیس که رفته داد میزنه میگه مگه من چه اشتباهی کردم که با من دعوا میکنه. اه از بس میشینن پشت سر آدم حرف میزنن.

خدایی به این نتیجه رسیدم که اگر توی این شرکتها کارم رو ادامه بدم آخرش منم یا دیوونه میشم یا سر به بیابون میذارم. همش توی توهمن اینا.

خوب بگذریم. اوضاعم با جوجو هم تعریفی نداره. به معنای واقعی کلمه از دستش خسته هستم. دلم براش میسوزه. سعی میکنم اذیتش نکنم. با شرایطش بسازم. اما اون بجای درک کارم ...

درک شرایط رو اصلاً نداره. الان میفهمم چرا میگن زندگی در کنار والدین بده.

من به خاطر شرایط کاریم و طول مسیری که توی راه هستم شب ها که میرم خونه خسته هستم. شب هایی که خونه مامان خودم میرم چون رودربایستی ندارم ساعت ١٠ بلند میشم میرم خونمون. اما خونه مامان جوجو رفتن واقعاً برام معضل شده. تا ساعت ٣٠/١١ جرات ندارم بگم بریم خونمون. جوجو که خودش نمیفهمه که من باید صبح بیدار بشم. وقتی هم خودم میگم پاشو بریمم یکدفعه همشون با هم میگن کجااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟/ انقدر هم هیجان زده میگن که من احساس قاتل بودن بهم دست میده. تازه با این تفاوت که جوجو هر روز نهار خونه مامانشه و روزهایی که خونه هست که حتماً یه روز در میون میشه بیشتر وقتش رو با اوناست. اما من که دیدن خانواده ام محدود میشه به همون ٢ ساعت شبها اونم با جوجو انقده خانواده ام موقع رفتنم ناراحت نمیشن. جالبه که جوجو اینو نه یه توقع بیجا که افتخار میدونه.

دیگه زبونم قاصره از اینکه بهش توضیح بدم بابا جان محبت زیادی باعث اذیته.

مشکل دیگه ام که جدیداً داره خیلی رو مغزم رژه میره ماهواره هستش. من به خاطر سرگرمی خودم ماهواره خریدم. خانواده جوجو مخالف بودن. حتی یادمه اولین بار قرار شد دیشمون رو توی حیاط نصب کنیم که نشد و بعداً بردیمش بالای پشت بوم. مامان و بابای جوجو مونده بودن توی بالکن هی میگفتن نه نکنین این کار رو. خوب نیستووو.. انگار ما دو تا احمقیم که احتیاج داریم بهمون بگن چی خوبه چی بد. البته خوب شاید اونا بچه خودشون رو بهتر بشناسن.

خلاصه مخالفت ها یک هفته شد بعد از اون بابای جوجو شد مشتری ثابت اخبارها و داداشش هم فیلم ها.

این روزها جالب تر هم شده. هر روزی که میرم خونه میبینم داداش جوجو دراز کشیده وسط خونمون به فیلم دیدن. انگار خونه صاحب نداره. جوجو که علیرغم توضیحات و اعتراضات زیادم شعورش قد نداد که دوست ندارم وقتی خونه نیستم کسی بره خونم یعنی چی. اما من موندم مامان جوجو که انقدر به حریم شخصی خودش با خانواده شوهرش اهمیت میده و یکی از بزرگترین منت هاش اینه که عموی جوجو یه مدتی رو توی خونه اینا بوده و چقدر اون معذب بوده هم نمیدونه آدم خوشش به اینکار نمیاد؟ نمیدونه من معذبم؟

اوایل وقتی من میرسیدم خونه داداش جوجو پا میشد میرفت خونشون. جدیداً میمونه تا فیلمش تموم بشه بعد.

جالب تر اینه که وقتی بهش میگم بابا یه سیم بکش ببر بالا که راحت باشی میگههه نههههههه باشه تا خودم بخرم.

من دردم رو به کی بگم؟ من میتونم ندیده بگیرم که یکدفعه وسط فیلم دیدنم بابای جوجو بیاد پائین و بدون توجه به ما بگه بزن اخبار میخوام ببینم چی میگه. چون به قول جوجو پدره و من به شخصه ارادت زیادی بهش دارم. اما دیگه تحمل سایر رفتارها برام سخت شده.

من تحمل ندارم که وقتی بعد از ٣ روز میرم خونه مامانم اینا ٢ ساعت میشینم و میام خونمون ، تازه باید از ساعت ١٠ تا ٣٠/١٢ مهمون اجباری تحمل کنم. من دوست ندارم وقتی خسته هستم بشینم مسابقه مسیر طلایی رو به چند نفر دیگه ببینم و در حالی که از گرما در حال مرگم یه پتو بکشم روی سرم.

من از رفت و آمدهای بدون حساب و کتاب بدم میاد. من دلم میخواد توی خونه خراب شده ام آرامش داشته باشم. دلم میخواد وقتی غروب میخوام یک ساعت بخوابم آخرش به خاطر در زدن های مکرر و اونم از نوع شدیدش  با سردرد بلند نشم و سرم رو بکوبم توی دیوار و تازه بدهکار جوجو هم باشم.

من دلم نمیخواد همه جوره وضعیت بد مالی رو که ظاهراً تا انقلاب مهدی ادامه داره تحمل کنم اما جوجو به جای تلاش بیشتر مثل خری که توی گل گیر کرده فقط چیکار کنم رو تحویلم بده.

چرا وقتی جوجو من رو تا ساعت ۴ صبح توی اتاقی که میدونه تنهایی و تاریکیش منو میتروسه تنها میذاره و با پسر خاله اش که سالی یکبار سراغش رو میگیره میگذرونه اما من حق ندارم یک شب با خاله ام که تنها دوستیه که دارم باشم.

من دیگه تحمل ندارم که  کسی که افتضاح بودن برنامه ریزی خودش و خانوادش بر همگان واضح و مبرهنه بیاد و هی بشینه خانواده منو نقد کنه چرا مامان من فلان پول رو به داداشم داد. جالبه که مادر من بابت کمکی که به برادرم میکنه باید به جوجو جواب پس بده. آخه جوجو معتقد نیست که خانواده در قبال بچه اش وظیفه داره و معتقده وظیفه خانواده همانا ببخشیددددددد پس انداختن بچه هست.

منم دلم میخواد مثل خیلی ها با همسرم بشینم و درمورد بچه احتمالی آینده مون رویا ببافم. اما تنها چیزایی که میشنوم اینه که جوجو قراره با بچه مثل یه حیوون رفتار کنه. مهد کودک نفرستش. چیزی رو که خودش دوست داره برای بچه بخره نه اونی که بچه دوست داره. بعضی وقتا فکر میکنم جوجو یه بچه سر راهی بوده که بدرفتاریهای زیادی باهاش شده و الان میخواد سر بچه در بیاره. این در حالیه که جوجو که الان نصف موهاش سفیده شده و خیر سرش مرد یه خونست وقتی میره خونه مامانش اینا مثل یه گربه ملوس باهاش رفتار میکنن.

من از خیلی چیزا خسته هستم. برای همین هم دیشب حسابی پاچه جوجو رو گرفتم. یادم نمیاد چی ها بهش گفتم. فقط یادمه انقدر سرم درد میکرد که تمام بدنم داشت میلرزید. تپش قلبم تا نیمه های شب خوب نشد. یادمه هر چی به ذهنم رسید بهش گفتم.

ناراحتم. هیچ وقت زندگی ایده آل من این نبود که مثل آدم های غربتی زیپ دهنم رو باز کنم برای شوهرم.  زندگی ایده آل من گم شده. من دیگه زندگی ایده آل ندارم. من دارم توی غصه های ریز و درشتم گم میشم.

من خسته ام. دلم میخواد تا مدتها جوجو رو نبینم. به معنای واقعی ازش متنفرم. جوجو کسیه که منو نجات داد و الان داره به مرور نابودم میکنه.

من از درک نشدن خسته شدم.

من از جوجو خسته شدم.

خدایا میخوام سرم رو بذارم روی شونه ات و تمام خستگی هامو زار بزنم. تو بهم اجازه میدی بهت زدیک بشم؟