Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
؟؟؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
 

اون هفته خاله کوچیکه ما رو دعوت کرد خونشون. خونشون کرج هست و چون از وقتی دخملش رو ۵ ماهه باردار بود من خونشون نرفته بودم و حتی دیدنی تولد بچه اش رو هم خونه پدر بزرگم بهش دادم دعوتمون کرد که پنجشنبه شب بریم خونشون و تا جمعه عصر باشیم.

وقتی به جوجو گفتم ،گفت شب نمیمونیم. من فکر کردم منظورش اینه که شب باید خونه خودمون باشیم و چون مسیر نزدیک هست فرداش میریم.

شبش وقتی با جوجو و مامان و خواهرم میرفتیم خونه خاله، مامان داشت در مورد اینکه تا فردا هستیم و شب چیکار کنیم و اینا حرف میزدیم که من گفتم شب نمیمونیم. بعدشم گفتم فردا می آئیم. جوجو گفت نه. دیگه نمی آئیم. گفتم چرا؟ اون تا فردا عصر مارو دعوت کرده و اصل این دعوت هم این هستش که یکمی پیش خاله بزرگه که باردار هست و استراحت مطلقه باشیم تا یکمی روحیه اش عوض بشه.

جوجو گفت نه اونا هیچ وقت از این کارا نمیکنن. گفتم بابا اونا طی این مدت ۵ بار اومدن خونه ما. بزرگتر هم که هستن. آخرش هم دعوامون شد و من گفتم میخوام نیایی.

شبش رفتیم اونجا و من به روی خودم نیاوردم که با جوجو مشکلی دارم. آخر شب که خاله هام همش آویزونم بودن که بمون و نرو من گفتم نه جوجو شب باید بره و نمیشه تنها باشه. جوجو گفت بریم؟ من لباس پوشیدم و آماده شدم و به خاله هام گفتم شاید فردا برگشتم خودم.

جوجو در گوشم گفت اگر دوست داری بمونی تو بمون. گفتم یعنی تو تنها بری؟ گفت آره. اگه دوست داری بمون. گفتم پس تو فردا بیا. گفت نه فردا میرم سر کار. گفتم خوب بعدش بیا. اصلاً برای نهار بیا. بعد ظهر بیا دنبالم. گفت نه با مامان اینا بیا. هر چی اصرار کردم که برگرده گفت نه. منم گفتم باشه. من میمونم اما یادت باشه که نمی آئی دنبالم و فردا اینجا نیستی.

بعدشم رفت. خاله هام و خواهرم درحال خوشحالی بودن که ١٠ دقیقه بعد از رفتن جوجو، موبایلم زنگ زد. جوجو بود. گوشیو که جواب دادم گفت : پس شب بیرون خونه موندن داریم؟ گفتم خودت گفتی بمون!!! گفت نه من گفتم بریم. من اعصابم خورد شد و گفتم آره داریم و گوشی رو قطع کردم.

خوشبختانه تمام مدتی که خونه خاله بودم خیلی بهم خوش گذشت. شبش به یاد گذشته ها با خاله هام تا نصف شب بیدار موندیم و گفتیم و خندیدیم.

فرداش بعد از نهار با مامان اینا از خونه خاله راه افتادیم. وقتی رسیدم خونه دیدم جوجو خوابه.

یواش در رو بستم. بیدار شد. باز به روی خودم نیاوردم و گفتم پاشو فرار از زندان رو بببینیم. گفت باشه. زود سی دی رو گذاشت. تا ٢ قسمت که دیدیم خوابش گرفت.

منم یکمی سر به سرش گذاشتم دیدم خودش رو زد به خواب. منم که سرم درد میکرد یه مسکن خوردم و رفتم توی اتاق بخوابم.

در مدتی که خوابیده بودم هشتصد بار اومدن درخونمون رو زدن. نه جوجو جواب داد و نه مامانش اینا بیخیال شدن.

خلاصه با سردردی بسی شدیدتر بیدار شدم.  بعدشم با جوجو دعوای خونین کردیم و شب تا صبح هم خوب نخوابیدم و از همون روز سردردم ادامه داره.

دیشب بعد از اینکه شام خوردیم دیدم باز در میزنن. بابای جوجو اومده بود و توی در مونده بود و میخواست منو ببینه. من که رفته بودم توی اتاق لباسم رو عوض کنم به جوجو گفتم بگو بیان داخل. گفت نه میخواد فقط تورو ببینه!! (البته این مورد قبلاً هم پیش اومده بود اما نه وقتی که ٢ روز قبلش منو دیده بودن)

خلاصه بابا رو به زور آوردم داخل و چایی و بعدشم شام براشون گرم کردم.

بابا در حال شام خوردن بود که موبایلم زنگ زد. زندائیم بود که برای امشب دعوتمون کرد. از جوجو پرسیدم فردا شب میتونیم بریم خونه دائی؟ گفت نه. فردا شب سر کارم. به زندائیم جواب رد دادم. باز اصرار کرد گفتم حالا اگر کارش جابجا شد می آئیم.

بعدشم بابای جوجو رفت. ساعت ١١ رفتم که بخوابم یادم امد که یکشنبه روز بیکاری جوجو هست. رفتم ازش پرسیدم گفتم مگه فردا روز بیکاری تو نیست؟

گفت چرا.

گفتم پس چرا گفتی سرکارم؟ گفت میخوام دنبال کار بگردم!!!!!

گفتم نصف شب؟ گفت آره. گفتم باشه پس پنجشنبه شب هم دنبال کار بگرد (عروسی پسر دائیش هست)

امروز زنگ زده به من که اگر میخوایی امشب برو خونه دائی. گفتم تنهایی؟ گفت آررره تو از این کارها میکنی. گفتم آهان پس برای پنجشنبه میگی. تازه دوزاریش افتاد که پنجشنبه چه خبره. گفت اون عروسیه ربطی به این نداره. گفتنم دعوت دعوته. خواستم بهش بگم ارزش دائی من اگر از دائی تو بیشتر نباشه کمتر نیست. تو تا حالا ١٠ بار خونه دائی من نون و نمک خوردی اما خدا رو شکر تا حالا قسمت نشده دائی جانت آدم حسابت کنه و دعوتت کنه خونش. اما خوب چه کنم که سر کار بودم و نشد.

بعد میبینم پر رو پرو میگه فکر کردی من به خاطر پنجشنبه گفتم؟ گفتم پس به خاطر چی گفتی. گفت برای خودت گفتم. گفتم نمیخواد نگران من باشی و گوشی رو قطع کردم.

به نظر شما حالت تهوع من طبیعیه؟

به نظر خودم که سکته قلبی و مغزی به همراه سنگ کلیه و عود کردن آپاندیس هم برای شرایط الان من طبیعیه.

راستی در مورد کارم یه تصمیماتی دارم.

شاید وقتی کمی اعصابم آرومتر شد اومدم و توضیح دادم. فقط میدونم اگر بشه خیلی خوب میشه.