Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عروس گوگولی
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

خوبین؟

اوقاتتون به خیر

انشاله که هیچکدومتون از ین مریضی رایج و شایعی که یقه مبارک منو  چسبیده و ول نمیکنه نگرفته باشین.

به خاطر ترافیک کاری مجبورم زودی گزارش رو بدم و برم تا دوستای مهربونم فکر نکنن خدایی نکرده دار فانی رو وداع گفتم.

اون هفته آخرش سردرد شدید کارم رو کشوند به دکتر و سرم و آمپول.

در راستای بیمار شدنم ، جوجو هم مهربان شد و اومد باهام آشتی کرد. بابت یکسری کارهاش هم عذر خواهی کرد که خوب من خیلی بابت اونا ناراحت نشده بودم و چندان برام مهم نبود.

هر چی خواستم به این بچه بفهمونم که من بابت چی ناراحت شدم و باید بابت اون معذرت بخواهی نخواست که نخواست.

خوب منم نبخشیدمش.

بعدشم یک روز در جلسه خانوادگی که با مامانم و مامان جوجو داشتیم به این نتیجه رسیدیم که جوجو خیلی بی تربیته.

قبلش که با مامانم حرف زده بودم گفتم من میخوام عروسی پسر دائی جوجو رو نرم. که مامانم بسی به من توپید که آدم مشکلاتش رو در جمع فامیل نمیبره. خوب منم نبردم و مثل یک عروس گوگولی مگولی رفتم عروسی قوم شوهر.

اگر مشکلاتی که به من هیچ ربطی نداشت بروز نمیکرد شاید به هممون خوش میگذشت. اما خوب قبل از رفتن یکسری مشکلات بوجود اومد. که باعث شد بابای جوجو و داداشش نیان عروسی.

توی عروسی هم شاهد رفتارهای زشت و زننده همیشگی دختر خاله های جوجو بودم.

آدم نو کیسه زیاد دیده بودم اما این مدلش دیگه خیلی نوبر بود.

رفتارهاشون اونقدر بهم فشار وارد کرد که نتونستم مثل همیشه خوددار باشم و در آخر تا رسیدم به جوجو زدم زیر گریه.

اونم کلی دلداریم داد.

هر چند میدونم جوجو هم مثل باباشه و تا بیان بهش بگن سلام همه چیز یادش میره.

بعدشم که این سه روز تعطیلی همش مریض بودم و به غیر از عروسی جایی نرفتم. اندر منزل با جوجو به تماشای پریزون برک نشستیم.

خوب. همین.

سارای عزیزم، خیلی خوشحالم که برگشتی. البته هیچ پست جدیدی نزاشتی که از اوضاعت با خبر باشم اما وقتی داری میری مشهد یعنی خوبی. بابت همه مهربونیات ممنون. جداً که اسم مهر تابان برازنده تو هست.

ستایش جان نترس من زنده میباشم. جوجو اونقدر ها هم دیگه لولو نیست. یکمی لولوهه نیشخند