سلام دوست جونا

سلامی چو بوی خوش آذر ماه یعنی چی؟؟

خوب یعنی سلامی چو بوی خوش ماه تفلدم.

امروز اول آذر ماهه.

تولد بابائی عزیزمه.

فردا دوم آذر ماهه.

تولد جوجوی عزیزمه.

ووووووووو بیست و سه روز بعد ، بیست و سوم آذر ماهه.

تولد خودم جونه.

 

خوبین؟؟

دلم براتون یه ذره شده.

فاطمه - کلوچه - بهار - آیدا - ستایش مهربون - ممسی بی وفا - مهربانوی تازه عروس - مموی شیطون - شیمای هنرمند - نانازی - عسل - طنین مو بافیده و...

روزگارم خدا رو شکر بد نیست.

اوضاعمون از نظر اقتصادی در وضعیت بحرانی و از نظر عاطفی در وضعیت نرمال به سر میبره (البته اگر این چشم های کور شده من امشب باعث دعوا نشه)

این روزها به شدت حسابدار شدم.

هرگونه اینترنت بازی ممنوع. دیگه حتی یادم میره موزیک هم گوش بدم. بعضی وقتا همکارام میگن دیگه آهنگ های درخواستی نداری؟؟

اگه بخوام از جزئیات و روزمره ها بگم خیلی زیادن.

مثل اینکه جمعه رفتیم جهاز بیننون خواهر شوهر خالم دختر خوبیه. جهیزیه اش هم خوشگل بود. طفلی ها کلی زحمت کشیده بودن. اما حیف که موکت خونه٨ استیجاریشون آبی بد رنگ بود و کلهم بساطشون رو به هم ریخته بود.

دیشب هم بعد از کلی لرزیدن ، بالاخره به حول و قوه الهی بخاریمون نصبیده شد.

به دنبالش هم جابجایی مبل ها و تمیز کاری زیرشون و تغییر دکور و...

مختصر و مفید میگم که دیشب پدرم در اومد.

دیگه همین.

میخوائین یه چیزی تعریف کنم که هم بخندیدن و هم داد و قالتون دربیاد؟؟

من و دائیم یه زمین کوچیک داریم. قولنامه این زمین رو دائی کوچیکم انجام داده. سهم زمین دائی بزرگم به نام دائی کوچیکست. سهم منم به نام مامانمه که اون موقع زمین مال اون بوده.

دائی بزرگم که تازه دخمل عسلی دار شده ، بعد از ازدواجش (یک ماه بعد از عقدش) براش موقعیت پیش اومد که توی جنوب تهران یه خونه رو با خاله همسرش شریکی بخره.

همسر دائی که اون موقع به خاطر رفتارهای شمالی بازیش که با لر بازی ما جور در نمیاد به شدت منفور خانواده بود. البته هنوزم برای خیلی ها هست.

طی یه هماهنگی که ما هیچ وقت حرفی ازش نزدیم شوهر خاله زن دائیم که باعث و بانی این خرید بود اعلام کرد که اگر خونه به اسم زن دائی من بشه چک های خونه رو از دائی من قبول میکنه.

دائی منم که ساده طفلی از بس خوشحال بود زن گرفته فرتی رفت خونه رو زد به اسم خانومش. که بسی جار و جنجال بپا کرد.

بعد از مدتی آبها از آسیاب افتاد و همه فراموش کردن.

تا هفته گذشته که من مامانم اینا و خاله و مادر بزرگم رو دعوت کرده بودم خونمون.

حواسم نبود که مادر بزرگم چقدر از رفتارهای بیجای زن دائیم داغه و ناراحت. در حضور مادر بزرگم گفتم مامان به دائی بزرگه بگو بیاد بریم دنبال سند زمینمون.

باید بریم به اسم بزنیم. مامانم گفت برای این کار باید با دائی کوچیکه هماهنگ کنیم . چون زمین به اسم اونه. یکدفعه مادر بزرگم که یه زن واقعاً سنتی اما مهربونه مثل دماوند خروشید که دائی کوچیکه حق نداره زمین رو به اسم دائی بزرگه کنه. ما هم متفق گفتیم چرا؟؟

گفت هر وقتی دائی بزرگه خونه رو از اسم زنش در آورد و به اسم خودش زد، دائی کوچیکه هم زمینش رو به نامش میکنه.

خلاصه بحثی ٣ ساعتی در گرفت (که لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود) و نتیجه ای حاصل نشد.

حالا نمیدونم در وسط این خین و خین ریزی تکلیف ٣٠ متر زمین من چی میشه.

بعداً نوشت:

این زمین کذایی مال مامانم بود. و بعد من از مامانم خریدم. چون زمین قولنامه ای بود ما نرفتیم دوباره قولنامه بنویسیم. موندیم تا موقع سند زمین بریم به نام بزنیم. الانم من با مامانیم مشکل ندارم. با شریکم مشکل دارم که زمین مال یکیه و به اسم یکی دیگست و مامان بزرگ عزیز تر از جانم میخواد اعمال زور کنه و میدونم طفلی زورش هم نمیرسه.