Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
زندگی چون جویباری آرام و صبور...
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
 

زندگی چون جویباری آرام و صبور، بی توجه به تمنای گاه من و تو ، بی صدا بی فریاد، بی امان میگذرد.

سلام

خوبین دوست جونا؟؟

من بد نیستم شکر خدا.

این روزها که میگذره ، به قدری فکر مشغول مسائل دنیایی و عاطفیه که احساس میکنم توی جو بدون اکسیژن معلقم.

این روزها، جوجو مهربون تر از همیشه و من بهونه گیر تر از همیشه ام.

این روزها احساس میکنم نمیتونم هیچ کم کاری رو در مورد آینده زندگیم بپذیرم. و چون جوجوی من یه آدم اسلوموشن هست (در امر پیشرفت) و کلاً حاضر نیست هیچ کاری اضافه بر یه روز در میون کاری که داره انجام بده و اون یه روز در میون هم جوابگوی هیچی به جز خورد و خوراک نیست ، نتیجش احساس افسردگی و بغضیه که روز به روز داره در من قوت میگیره.

نمیدونم چطور باید حالیش کنم که دوستش دارم و میخوام در کنار هم پیشرفت کنیم. نمیدونم چطور بهش بفهمونم که از ازدواج باهاش پشیمون نیستم اما روال زندگیش رو هم نمی پذیرم.

نمیدونم چطور باید بهش بفهمونم که برای پیشرفت ، باید هم تلاش کرد و هم عاقلانه رفتار کرد.

نمیدونم چطور میشه به جوجو حالی کنم که ما خیلی از هم دوره های خودمون عقبیم. جوجو هم شده مثل من. توی عروسی ها که میرم ، وقتی خانم های خوش هیکل رو میبینم همش به خودم فحش میدم و نهیب میزنم که باید لاغر بشم و نتیجه اش یه رژیم یک هفته ایه که معمولاً نتیجه عکس هم میده.

جوجو هم با دیدن سر و وضع هم سن و سالاش و پیشرفت های کاریشون به این نتیه میرسه که باید تلاش کنه اما نتیجش چسبیدن به همون آب باریکیه که بعضی وقتا هم قطع میشه.

به خدا نمیخواستم بعد از مدتها بیام و زنجه موره کنم. اما دلم میگیره وقتی هر وقت از برنامه کاریش میپرسم میبینم با داداشش دقیقاً دارن مثل پت و مت کار میکنن.

کاری که فقط به یه نفر نیاز داره رو دونفری میرن دنبالش. البته این سنت خانوادگیشون هست. کلاً برای هر کار یک نفره ای عادت دارن لشگر کشی کنن.

همش فکر میکنم خوبه اینا دوتا بچه بیشتر نیستن. مثلاً اگر چهارتا بودن یا مثل ما حتی بیشتر چی مشد؟ باید برای رسیدن به کارهاشون همیشه مینی بوس کرایه میکردن.

نمیدونم زن برادر شوهرم هم در آینده میتونه این نوع زندگی قبیله ای رو تحمل کنه یا قاطی میکنه از اینکه کا و بار اینا مثل ۵٠ سال پیش همش قاطیه به هم.

خوب بگذریم و بریم من در یه مورد دیگه غر بزنم.

ما تصمیم گرفتیم اگر خداوند مهربان قسمت نماید عید به جزیره قشم شرفیاب شویم.

جوجوی عزیز تر از جانم هم طبق معمول، آیه یاس. میفرماین که نمیان. دلیلش هم اینه که خودشون ماشین ندارن و نمیتونن هر کاری دلشون میخواد بکنن.

جوجوی عزیز تر از جانم به خاطر اینکه شدیداً در راه پیشرفت قرار دارن، فعلاً نمیتونن پولی برای مسافرت هزینه کنن و من میخوام هزینه مسافرت رو بدم اما جوجو حتی تصمیم من رو هم قبول نداره.

البته دلیل مخالفتش معلومه. چون میخواییم با خانواده من بریم. وگرنه اگر با خانواده خودش بود با قطار هم حاظر بود بیاد.

توی این سالهایی که با جوجو ازدواج کردم ، مسافرت های زیادی رو با مامانم اینا رفتیم که ٢ بارش رو مهمون مامانم بودیم. ٢ بارش رو مامانم سهم ما رو نصف بقیه حساب کردو ٢ بار رو هم مثل بقیه بودیم. در تمام موارد جوجو اعتراض داشت. که چرا انقدر پول رو برای این کار میدیم (همه موارد رو هم من پرداخت کردم)

خدایی زور نیست؟؟ یه بار هم با خانواده جوجو رفتیم اصفهان که قرار بود شهرشون رو به من نشون بدن که تنها جاهایی که رفتیم میدون امام بود که خودم چند دفعه رفته بودم و باغ پرندگان. این بود ٣ روز اصفهان گردی ما. بقیه اش رو در منزل اقوام سپری کردیم. در حالی که علت اصلی مسافرت ما رفتن با چادگان بود (یه منطقه دیدنی) اما...

حالا ایشون به برنامه ریزی مامان من که همه توی مدیریت و برنامه ریزی قبولش دارن اعتراض دارن.

خدایی بعضی وقتا فکر میکنم جوجو از احترام زیادی که مامانم بهش میذاره رودل کرده.

بسه دیگه؟؟

چشم. ببخشید. دلم خیلی پر بود. به خدا فقط اینجا رو دارم که درد و دل کنم.

الان احساس میکنم خیلی سبک ترم.

مدتهاست میخوام یه مطلب در مورد راحله بنویسم.

راحله صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم بود که به راحتی یه دوستی ٨ ساله رو داد به باد فنا.

در اولین فرصت انشاله.

راستی دیروز جنسیت نی نی خاله هم مشخص شد. پسر کاکل زری.

من هر روز برای سلامتی نی نیش و نی نی مامان فاطمه یه حمد و سوره میخونم.

انشاله خدا هم نی نی های ناز رو حفظ کنه.

به خدای مهربون میسپارمتون.