Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تولدم مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

امروز ساعت ٣٠/۶ صبح این اس ام اس برام اومد:

قشنگترین روز سال، روز تولد قشنگترین، مهربونترین،دوست داشتنی ترین خواهر دنیاست. تولدت مبارک عزیزم قلب

اس ام اس دهنده کسی نبود به جز خواهرم. کسی که عاشقشم. کسی که یه روزی، یعنی بهتر بگم یه ایامی تنها گوش شنوای درد دل ها و گریه های شبونه من بود.

کسی که هنوزم با تمام وجودش میخواد که کنارم باشه و منم میخوام.

عزیز دلم تو اینجا رو نمیخونی ، اما از خدا میخوام بهترین ها برات پیش بیاد چون تو ارزشت خیلی بالاست.

بعدشم که ساعت ٣٠/٧ بیدار شدم. فرصت نبود دوش بگیرم برای همینم زود موهام رو شستم که توی روز تولدم با موهای چرب در انظار ظاهر نشم.

تصمیم گرفتم بر خلاف چندین روز اخیر کمی ارایش کنم. دوست داشتم خودم رو بهتر ببینم.

در حین آرایش صدای اعتراض آمیز جوجو رو که بیدار شده بود منو ببره سر ایستگاه شنیدم: برای چی داری آرایش میکنی؟؟ (لحنش آمیخته به شوخی بود)

مگه کجا میخوایی بری؟

گفتم میخوام برم سر کار و برای خودم دارم آرایش میکنم.

گفت نخیر تو باید برای من آرایش کنی. نه برای کوچه و خیابون.

گفتم برای کوچه و خیابون نیست و برای خودمه ضمناً تو هم آدم نیستی هر وقت توی خونه آرایش کردم و نظرت رو پرسیدم گفتی من ساده بیشتر دوست دارم و یه زبون از توی آینه براش در آوردم.

اونم انگشتش رو محکم توی پام فرو کرد و گفت فیسسسسسسسسس.

من که دردم اومده بود برگشتم و دو تا از انگشت هام رو محکم توی پهلوش فرو کردم و گفتم فیسسسسسسسسسسسسسسسس.

بعدشم خندیدیم و تموم.

منو برد سر ایستگاه و قرار بود برگرده بره خونه. قرار بود امروز رو خونه باشه. میخواستم ازش خواهش کنم لباسهایی رو که جمعه شسته بودم تقسیم کنه تا برم بقیه رو بشورم. اما ساعت ١٠ که زنگ زدم با داداشش رفته بود بیرون. ... هیییییییی

تازشم تولدم رو هم تبریک نگفت. میدونم برای شب برنامه داره اما دوست داشتم اولین کسی باشه که بهم تبریک میگه.

دومین نفر هم همکارم بود که امروز پیچونده و به اسم مریضی نیومده. اونم بهم تبریک گفت و سومین نفر هم مامانم.

وسلام.

آهان خواهر بزرگم هم چون امروز نمیتونست زنگ بزنه دیشب زنگ زد و بهم تبریک گفت.

راستی یادم رفت کادوی تولدهای گذشته رو بگم.

برای بابائیم یه شلوار خریدم. یعنی پول دادم مامانم خرید.

برای جوجو هم یه شلوار جین خریدم که زحمت اون رو هم مامانم کشید.

برای شلوار خریدن برای جوجو مامانی طفلی باید تا بازار کویتی ها میرفت. چون جوجو شلور قد ١٢٠ میخواد که همه جا گیر نمیاد و همیشه تقریباً پدرمون در میاد تا پیدا میکنیم.

برای تولدم و تولد جوجو نمیدونم قبلاً گفتم یا نه، مامانم اینا یه دی وی دی خریدن. برای تولد خودم هم مامان جوجو قبلاً یه جفت کتونی ناناس خریده که در واقع پول داد خودم خریدم.

فعلاً هم از هیچ تبریک و کادوی دیگه ای خبری نیست.

امسال هیچ حسی به تولدم ندارم. اینو دیشب به جوجو هم گفتم. تازشم امروز هم خواستم هیچ پستی نذارم اما دلم نیومد انقدر به خودم بی محلی کنم. ترسیدم کودک درونم بره خودکشی کنه. نیشخند تازش شاید برم برای خودم یه کادو هم بخرم خجالت (خوبه حالا برام اهمیتی نداشته)

راستی تصمیم جدی گرفتم برم تردمیل بخرم.قیمت هاش خیلی بالاست. دیروز یدونه پیدا کردم از توی اینترنت . حالا باید بریم ببینیم چطوریه. 

انشاله که خدا کمک کنه بنده در راستای هدف لاغر شدن به نتیجه دلخواه دست بیابم.

همین دیگه. بیشتر از این نمیتونم خودم رو تحویل بگیرم.

از دوستای خوبم هم که محبت کردن و تبریک گفتن تشکر میکنم.