Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه ها
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

سلامممم

خوبین ؟

وایی شما هم مثل من دلتون تنگ شده بود؟؟

نه؟؟

عیبی نداره من برای دوست داشتن نیازی به علت ندارم.

راستش میدونم خیلی بی معرفت شدم.

روزهایی که زندگیم در ارامشه کمتر اینجا پیدام میشه. اما بی انصافیه که فکر کنین فقط به خاطر ارامش زندگیه.

شلوغی کارم به معنای واقعی داره از پا میندازتم.

دیروز هم حسابرس اهدایی جناب مدیر قهر کرد و رفت.

اهدایی از اون نظر که جناب مدیر به خواست و دلخواه خودش با یه سازمان حسابرسی قرارداد بسته تا به قول خودش من از تجربیاتشون استفاده کنم.

اما عملاً انقدر سر من رو با کارهای مزخرف و بی ربط شلوغ کرده که من نمیرسم از چیزهایی که خودم بلدم استفاده کنم چه برسه از دانسته های حسابرس.

یه روز بهم گفت ببین خانوم اینجا من برای بچه ها هر کدوم به نوعی تشویق در نظر میگیرم.

منم گفتم میشه بپرسم کی منو تشویق میکنین؟ گفت همین حسابرسیه تشویق توه.

هیییییییییی..

دیروز هم که از دست پیچوندناشون عصبانی شد و زنگ زد هر آنچه از دهان مبارکش در اومد بهشون گفت اونا هم گفتن دیگه نمی آن.

این از این.

بعدشم زندگی هم میگذره. بالا و پائین داره. دارم سعی میکنم به خاطر جلوگیری از هر مشکلی باهاش برم بالا و بیام پائین.

توی مدتی که ننوشتم البته نه از عاشوراها.. از یه پست واقعی، ٣-۴ تا مهمونی برگزار کردم. جاهایی که رفتیم و اونا نیومدن. فقط یه مهمونی دیگه مونده بود.

دیشب مادر شوهر گرامی خبر داد که دائی همسرم جمعه شبی که در پیشه به منزل ما فرود میان. از اومدنشون خوشحال شدم اما از زمانش هنوزم ناراحتم. البته اون موقع زبون بی صاحب در دهان چرخید  گفتم بهشون بگین پنجشنبه شب بیان.

خوب خودشون باید بفهمن. من شنبه صبح باید برم سر کار.

به خدا هنوزم از همونهی پریشب خسته ام. خواهرم اومده بود خونه مامانم اینا. گفت بیا ببینمت. منم یه تعارف زدم که تو بیا. گرفت.

البته من باید دعوتش میکردم اما مهمونی شب شنبه برام خیلی سخته. برام سخته برم مهمونی وایی به اینکه برای مهمون بیاد.

خلاصه نمیدونم مادر شوهر گرامی برای تغییر زمان مهمونی کاری میتونه بکنه یا نه.

این روزها انقده حالم از خودم بهم میخوره که دوست ندارم حتی به آئینه نگاه کنم.

کسل ، خسته ، بی حوصله... اونم چی در حالی که هیچ اتفاقی نیافتاده که بخواد ناراحتم کنه (البته اگر از دعوای دیشب با جوجو فاکتور بگیرم)

دوست ندارم هیچ جا برم. دوست هم ندارم هیشکی بیاد خونمون.

از خودم بدم میاد که این روزا وقتی یکی میاد خونمون لحظه شماری میکنم تا بره. اونم کیا؟ عزیز ترین کسایی که دارم.

دوست دارم تنها باشم.

اما خوب نمیشه.

دارم چرت و پرت مینویسم؟؟ شرمنده. هر چی به ذهنم میاد همینه.

راستی فاش بک ها تموم شده. یعنی یه قسمت دیگه هم داشت که ترجیح میدم ننویسم.

الان دیگه مطمئن شدم جوجو با تمام نداریش، با تمام اخلاق های عجیب و غریبش همون بهترینیه که خدا به من وعده داده بود.

گل بی عیب خداست. جوجو هم عیب هایی داره که بعضی وقتا غیر قابل تحمله.

اما میدونم که الان عاشقانه دوستش دارم. نه عشقی مثل عشق جوونی. عشقی که مطمئنم پشتش چیه. میدونم چشم بسته نیست.

دارم به دعای عهد گوش میدم. با صدای استاد فرهمند. چقدر قشنگه. انگار از توی بهشت میخوننش.

اولین بار توی حرم امام رضای عزیزم گوشش دادم.

توی دو هفته گذشته ٢ بار خواب دیدم رفتم زیارت امام رضا. انشاله که بطلبم. دلم براش یه ذره شده.

دوست های خوبم، روز و ایام خوبی براتون آرزو میکنم.

انشاله وقتایی که فرصتی برام پیش میاد و میام وبلاگ هاتون فقط از شادی و عشقتون بخونم.

مواظب خودتون باشین.

برای منم دعا کنین.

ممنونم.

یادتون نره هااا.

دعااا لازم دارم.

یعی من و خانوادم به دعا نیاز داریم.

از همتون ممنون.

مواظب خودتون باشین.

راستی من از آدمهای خود شیفته خوشم نمیاد. آدمهای خودشیفته ، یا به قول همکارم : خوشگل واویلا ، علاقه ای ندارم نظرات مزخرفتون رو بخونم. منو مرهون لطفتون میکنین اگر دست از سرم بردارین.