Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
از خدائیم و به او برمیگردیم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

عمو علیرضا فوت شد.

در ۵٧ سالگی.

عموی خیلی مهربونی بود.

وقتی تازه داشتم میشناختمش یکدفعه رفت.

آقاجونم تنها برادر واقعی ناتنیش رو از دست داد.

من یه عموی تنی بیشتر نداشتم که اونم بیشتر از ۶-٣۵ سال پیش توی یه تصادف جوون مرگ شد.

خدا رحمتش کنه اما در حق آقاجونم هر کاری کرده بود به جز برادری.

اما عمو علیرضا، پسر عموی پدرم بود.

همیشه مثل یه برادر توی تمام سختی ها همراه آقاجون بود.

روز شنبه ساعت ٣ با مامانم صحبت میکردم که این خبر رو بهم داد.

اونقدر منقلب شدم که با صدای بلند شروع به گریه کردم.

روز یکشنبه مرخصی گرفتم.

شنبه شب جوجو شب کار بود و من تا صبح باهاش رفتم.

میدونستم اگر بمونم خونه داغون میشم.

صورت دختر یکی یه دونه عمو از جلوی چشمم کنار نمیرفت.

تا ساعت ٣٠/۶ صبح بیدار بودیم. ساعت ٩ مامانم زنگ زد و اومدن دنبالمون و رفتیم بهشت زهرا.

باورم نمیشد اینی که روی دستها میره عموی مهربونمه که از وقتی فهمید حسابداری میکنم تمام سعیش رو کرد که کمکم کنه.

روز خیلی سختی بود.

شبش قرآن رو باز کردم که براش کمی قرآن بخونم. سوره نور اومد. در مورد مردان پرهیزکاری که جای خوبی پیش خدا دارن. حالم خیلی بهتر شد.

مامان جوجو هم برای تمدد اعصاب رفته خونه برادرش.

دیشب هم با جوجو رفتیم خونه دائیش و مامانش رو دیدیم.

حالش خیلی بهتر شده بود خدا رو شکر.

عروس جدید دائی رو هم دیدیم.

دختر خوبی بود.

همین. ببخشید که کمی بی حوصله ام.

اگر دوست داشتین برای عموم یه فاتحه بخونین.

ممنونم.