Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دغدغه هایم
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

(دوستای خوبم ممنون بابت تسلیت هاتون، انشاله هیچ وقت غم نبینین)

دلم گرفته..

از دیروز ظهر

نه

چند روزی میشه اما از دیروز ظهر بدتر شدم.

مامانم اینا روز پنجشنبه برای مراسم ختم عمو که توی شهرستان برگزار میشد رفتن شهرستان.

شاید اگر مامان بود حالم انقدر بد نبود.

جوجو اگر بود الان بهم میگفت بچه ننه.

منم بهش میگفتم بچه ننه تویی که هر روز ور دل مامانتی و اگر یه روز نری بالا از هزار طرف چکت میکنن.

وایی چه روزهایی داره توی زندگیم میگذره.

بعضی وقتا از بالا که به زندگیم نگاه میکنم خودم رو میبینم که دارم دست و پا میزنم. دارم با تمام توانم سعی میکنم اوضاع  اقتصادی زندگی رو بهتر کنم. همین باعث میشه به جوجو فشار بیارم. من تقصیری ندارم چون از مرد خونه ام توقع دارم.

جوجو هم که هم میخواد توقعات منو برآورده کنه هم میخواد بهترین پسر برای خانوادش باشه و قبل از خودش هر کاری که میتونه برای اونا بکنه، تحت فشار مضاعف قرار میگیره.

من توقع دارم همسرم اول به فکر منفعت زندگی مشترکش باشه.

اما همسرم فکر میکنه اول باید پدرش داشته باشه تا اونا در آرامش باشن.

اگر قضیه برای همه اینطور بود من مشکلی نداشتم.

این وسط هر وقت میام خودم رو قانع کنم که چه فرقی داره هر چی که بابای جوجو هم داشته باشه برای بچه هاشه ،داداش جوجو وارد صحنه میشه و بهم نشون میده که اون به هیج وجه همچین فکری توی سرش نیست .

جوجو به هیچ عنوان اینطوری نمیبینه و معتقده اینطوری نیست. خوب طبیعیه برادرشه.

اما من میتونم ببینم که چطور برادر کوچیکش داره بدون سر و صدا همه رو دور انگشت خودش میچرخونه.

جوجو هر جایی که میشینه شروع میکنه از برادرش تعریف کردن. طفلی ذوقش به داداشش خیلی زیاده. آنچنان هم با اغراق تعریف میکنه که نگو، تازه خودش هم کلی کیف میکنه. ١٠٠ بار بهش میکنم انقده تعریف داداشت رو میکنی میخوایی آبش کنی؟

جوجو برادرش رو میبره بالا و من برای دلخوشی یک مرتبه هم ندیدم اون از این تعارف ها برای جوجو بکنه.

تازه اگر دستش برسه مسخره هم میکنه که خوب از نظر جوجو شوخی هست.

فکر نکنین من سادیسم دارم و دارم ساده ترین روابط رو بد میبینم یا نشون میدم. من خودم با داداش جوجو هیچ مشکلی ندارم. دوستش هم دارم. چون موضعم در مقابلش مشخصه و اون حق نداره از حد خودش اینطرفتر بیاد و نمیاد.

اما جوجو چون سر و جانش در راه خانوادشه و فقط مثل خود احمقم سر و صدا داره، همه جا حمالی میکنه و آخرش با یه سر و صدا همه رو میده به باد. داداشش از زیر هر مدل کاری تا بتونه در میره و در آخر فرزند خوب و مهربونه.

هیچ وقت شب عروسی پسر دائی جوجو رو یادم نمیره. داداشش بدون توجه به حرف جوجو که گفته بود ماشین رو نبره ماشین رو برداشته بود و برده بود سر کار.

وقتی هم جوجو اعتراض کرد همه ریختن به هم و باباش هم در حضور انور من به جوجو گفت مرتیکه بیشعور رفتی اعصاب بچه رو بهم ریختی.

پارسال هم داداش جوجو با کولی بازی، باباش و جوجو رو مجبور کرد به خواسته اون تن بدن و ماشنشون رو بفروشن و برن ماشین بزرگ بردارن تا باهاش کار کنن.

توی این یکسال ما سختی های خیلی زیادی تحمل کردیم. وقتی دیدم این ماشین به ٢ خانواده نمیرسه ١٠٠ بار به جوجو گفتم بنده خدا تو بازاریابی. چرا از استعدادی که داری استفاده نمیکنی. چرا نمیری دنبال کار برای خودت.؟ یک روز در میونی که نوبتت نیست برو دنبال این کار. همسر دلبندم یا از روی تنبلی یا هر چیز دیگه ای نرفت. جوابش هم این بود که این کاری که دارن خیلی خوبه و خوب میشه.

هر چی خواستم بهش بفهمونم از کاری که داره متنفرم. نشد که نشد. به خداوندی خدا در اعماق تصوراتم در اوج نا امیدی هم فکر نمیکردم همسرم اینکاره بشه.

من به راننده ها توهین نمیکنم اما برای من همچین چیزی قابل تصور نبود. برای من، قابل تحمل نیست که شوهرم کثیف و گرد و خاکی بیاد خونه. دست خودم نیست ، دوست ندارم.

پارسال این موقع چقدر با خودم اشک ریختم. اما یک کلمه هم به جوجو نگفتم. گفتم  بذار نا امیدش نکنم کار جدیدشون داره شروع میشه.

دیگه نمیگم از تخمین های اقتصادی داداش جوجو و اینکه ما یک سوم اون رو برداشت کردیم.

هر وقتی که حرف زدم گفتن درست میشه. بارها و بارها بهشون گفتم مدل کار کردنتون اشتباهه. ١٠ بار بیشتر جوجو رو نشوندم و بهش یاد دادم که نحوه حساب و کتابشون با مردم اشتباهه.

داداش جوجو رو همه مشتری ها دوست دارن و میخوان با اون کار کنن . چون اون هیچوقت موعد نقد شدن حساب رو مشخص نمیکنه و هر وقتی که اوضاع خیلی خراب میشد و پولی در بساط نبود جوجو باید میرفت و با داد و بیداد پول میگرفت.

صد بار گفتم جوجو خان با این وضع به هیچ جا نمیرسین و الان تعداد قسط های عقب مونده شاهد حرف منه.

و همیشه هر وقتی حرف از کار دیگه ای میزدم مامان جوجو و داداشش میگفتن واییییی تو چقدر کم صبری. چرا گفتیی و این کار خوبه و از این حرفها...و جوجو هم یکبار گفت ما این کار رو با هم شروع کردیم (با داداشش) و به یه جای خوب هم میرسونیمش!!

تا دو شب پیش که جوجو نبود و داداشش اومده بود خونه ما. برام تعریف کرد که از طرف یکی از بساز و بفروش هایی که باهاشون کار میکرده دعوت به کار شده.

من خوشحال شدم. چون هم کمکی به وضع اقتصاد خانواده داشت و هم شروعی بود برای یک کار خوب.

داشت از مزایاش تعریف میکرد ،‌در همین حین هم گفت خوبه، اینطوری فردا پس فردا هم که بخوام برم خاستگاری دیگه نمیگم روی ماشین کار میکنم...!!!!!!

شاید باور نکین انگار یه سطل آب سرد روی سرم ریختن. خیلی چیزها جلوی چشمم اومد. گریه های پارسال. کمبودها... ناراحتی همیشگیم از شغل جوجو.. این اواخر بهش هم گفته بودم که از شغلش متنفرم و جوجو طوری نشون داده بود که انگار من یه زن سبک مغزم و نمیبینم افرادی که ماشین دارن چه زندگی هایی برای خانواده هاشون ساختن. (آخرشم نتونستم بهش بفهمونم که با ذات کارش مشکل دارم)

من هیچ حرفی به داداشش نزدم. گذشت تا دیشب. دیشب وقتی جوجو به داداشش گفت که از فردا داری میری سر کار جدید بیا حساب و کتابها رو تحویل من بده.

داداشش با کمال وقاحت گفت نه حساب و کتابها دست خودم میمونه. چشمام دقیقاً شده بود ٢ تا طالبی گنده.

انگار جوجو نوچش باشه و شعورش به حساب و کتاب نرسه . من که دیگه از عصبانیت در حال انفجار بودم.

تازه فهمیدم این جوجوی بدبخت هیچ وقت حساب و کتابی دستش نبوده که بخواد درست انجام بده یا اشتباه. فهمیدم ١٠٠ باری که به مشکل مالی خوردیم و داداشش عین خ * ر مونده بود توی گل و جوجو داد میزد که میرم حسابها رو ازش میگیرم هیچ غلطی نتونسته بکنه..

وقتی رفتیم خونمون ، گفتم داداشت خیلی پر روه. جوجو بازم با کمال حماقت گفت چرا؟؟ انگار که نعوذ بالله دارم به پسر خدا تهمت میزنم، گفتم نه این که توی این یکسال کم خراب کاری کرده حالا هم که دارن تشریف میبرین سر کار دیگه شما حمالشونی که حساب و کتابها رو با خودشون میبرن. پیشنهاد داده و گندش در اومده حالا هم که تورو توی گندش داره میذاره و میره لیاقت نداری خودت حساب و کتاب رو داشته باشی؟؟

جوجو گفت ای بابا کدوم گند؟ و به خنده تمومش کرد. بعدشم با مامانش رفتیم شهروند.

در تمام مدتی که بیرون بودیم و اومدیم خونه، حرف داداشش توی سرم بود.

یاد این افتادم که وقتی داشتن مغازشون رو میساختن جوجو دنبال کار نمیرفت و هر روز با باباش به دادگاه بود. هر چی بهش میگفتم بابا جون خونه و زندگی خرج داره. چرا یکبار داداشت نمیره. تو نمیخوایی بری دنبال کار؟

جوجو میگفت این مغازه مال منه. اون نمیره که نره.

چند روز پیش که حرف اینکه شاید به مغازه جواز بدن و این مزخرفات بود، دیدم گفت مغازه رو بدیم اجاره و اجاره اش رو بدیم به بابا، بابا راحت میشه. گفتم مگه مغازه مال تو نبود؟؟ گفت نهههههههههه...     با هم بگین استغفرلله

حرف ساختن خونه که میشه، یه روز گفتم تو اگر خونه رو ساختیم طبقه خودمون رو به اسم من میزنی؟ گفت نه. خونه که مال من نیست. گفتم پس مال کیه؟ مامان گفته هر کی طبقه اش مال خودش. گفت نه همش باید یه اسم بابا باشه؟ گفتم چرا وقتی قراره ما اقساط وامش رو بدیم به اسم خودمون نباید باشه؟ گفت اینجا خونه باباهه. گفتم باشه پس خودش هم قسطش رو بده.

فکر کنین من با چه افکاری رفتم توی اون خونه و توی زیر زمین نشستم.

نمیدونم چی بگم. نمیدونم چطور بگم. فقط دلم پره اشکه. پر از حسرت. من میتونم سختی زندگی رو تحمل کنم تا به جایی برسم. اما چه سود... همسری دارم که راحت حمالی های دنیا رو میکنه و خودش با دست خودش به اسم کسی دیگه تمومش میکنه.

بعضی وقتا به خودم میگم هی دختر تو هم مثل همه بانوان این مرز و بوم داری درگیر خاله زنک بازی میشی. به درک بذار دسترنج جوجو با تاراج بره. بذار هیچی نشه. خودت برای خودت باش. خودت خودت رو بالا بکش.

اما در همون ایام ، وقتی سایر عروس های فامیلشون رو میبینم که به واسطه حمایت شوهراشون، چطور فخر فروشی میکنن حالم دگرگون میشه.

فکر میکنم در اون لحظه هیچ اهمیتی نداره که من خودم یه آدم شاغلم. که موقعیت اجتماعی دارم. که در تمام ایام تحصیلم خودم خرج دانشگاهم رو دادم. که یه آدم مصرفی نیستم. که در سال ٨٨ با نصف حقوقی که شوهرم در سال ٨۵ قرار بود داشته باشه، دارم زندگی میکنم و تقریباً همیشه هم بدهکارشم.

در اون لحظه مهم اینه که شوهر اون خانمها، رفتن زن هاشون رو از پشت کوه یا هر بیغوله دیگه ای آوردن. فرستادنشون دانشگاه . ماشین خودشون رو زیر پای زنشون انداختن. از همون اول برای همسرشون خونه مستقل داشتن. هر روزی زنشون به یه مدل میگرده و در نهایت هم هر جایی که میشینن از جانفشانی ها و شعور زنشون بیداد سخن میدن.

من دیگه نمیدونم دوست دارم خودم باشم یا جای یکی از اون خانمها.

اگر فردا پس فردا برادر جوجو هم زن بگیره و روال سایر پسر های فامیلشون رو طی کنه، من صد در صد از جوجو طلاق میگیرم.

نه به قول مادر بزرگم لعنت به آدم دروغ گو...

اما قول شرف میدم روزگار جوجو رو سیاه کنم.

امروز چه روزیه؟؟ به شرافتم قسم یکی دو سال دیگه میام و اگر زنده بودم شرح ماوقع رو همین جا براتون مینویسم.