Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا بنده برگشته شدم.

مسافرت بدی نبود. جمعه ساعت ١ ظهر رسیدیم قشم. رفتیم هتل مستقر شدیم و استراحت و بعدش با رئیس و همسرش رفتیم درگهان.

چون من بسیار خسته بودم فشارم فرتی اومد پائین و زود برگشتم و توی ماشین نشستم.

شبش هم با اجازتون از ترس تنهایی خوابم نبرد.

فردا هم تا ساعت ٢ درگیر کارهای اداری بودیم. بعدش رفتیم نهار و بعد هم هتل و خرید و از همین موارد.

فردا صبحش هم با لنج یا به قول راننده آژانسه اتوبوس دریایی رفتیم بندر عباس. تا ٢ ظهر هم درگیر کارهای اونجا بودیم و بعد ظهر هم با همسر رئیس جان یه سری رفتیم بیرون و یه کمی خرید و تعدادی سکه برای هدیه ( در سیستم دولتی نمیدونم بهش چی میگن) نیشخند بعدشم هتل و عصر هم فرودگاه و ساعت ١٠ رسیدیم تهران و تا اومدیم خونه شد ١١.

تیم والیبال بانوان هم با ما همسفر بودن و کاپ گرفته بودن. در تمام طول پرواز انقدر از خودشون سر و صدا دروکردن که این اقایون خسته ردیف جلوی ما موهاشون سیخ شده بود بدبختها از فرط عصبانیت.

جوجو هم انگار اومده بوده استقبال ر ض ا ز ا د ه برام گل آورده بود.

فکر کنم بچم دلش برام تنگ شده بود احساساتش قلیان کرده بود.

دیشب هم چون مامان ها به تفاهم نرسیدن که من اول برم خونه کدومشون که ببیننم ، مادر شوهرم مامانم اینا رو دعوت کرد و دیشب هم ما اونجا بودیم و جوجو هم درصد عشق و علاقه اش زد بالا و با هم دعوامون شد. اصلاً هم نفهمیدم یکدفعه چی شد.

با همه قهر کرد و رفت لالائید.

آهان یادم اومد، مادر شوهرم و مامانم برای نی نی خاله ام سفارش اسباب بازی داده بودن. برای مادر شوهرم یه قطار خریدم و برای مامانمم یه کشتی کج کار و برای خودمم یه ماشین آتیش نشانی.

موقع خرید هم زنگ زدم و ازشون پرسیدم و اوکی گرفتم.

وقتی اومدم مامانم گفت چرا چیزی که برای مادر شوهرت خریدی انقدر گرونه و کار خوبی نکردی. منم به مادر شوهرم گفتم چون شما سفارش ماشین بلدوزر و از این چیزا داده بودی بیا ماشین منو بردار. مامانم هم گفت قطار برای تو هم سنگینه. قطار رو بده به من کشتی کج رو بردار و اوکی دادیم. بعدش جوجو قهر کرد که چرا قطار رو ندادین به مامان. منم گفتم برو با مامانت صحبت کن اگر قطار رو میخواد میدیم بهش ما برای اینکه بهش فشار نیاد برای عوض کردیم. جوجو هم گفت فعلاً حوصله ندارم و پشتش رو بهم کرد. منم ناراحت شدم و رفتم به مامانش گفتم بیا قطار رو بردار نی نیتون قهر کرده. مامانم هم نشسته بود و فهمید. البته همه دیگه به این بچه بازیها و خاله زنک بازیهای همسر عزیز تر از جانم عادت کردن.

به درک. دیگه جدی جدی حوصله این بچه بازیها رو ندارم.

خلاصه این هم شرح سفر.

از کمد هم فعلاً خبری نیست نیشخند