سلام

با اینکه هزاران تا کار دارم اما باید آخرین پست پر پیمون قبل از عید رو امروز بنویسم.

چون امروز با خوندن وبلاگ ورونیکای عزیزم یاد یه خاطره افتادم که هنوزم که هنوزه بسی برام خوشاینده.

اما قبلش به همه منتظران خبر بدم که ٢ شب پیش کمد دیواری ام به خیر و خوشی درست شد. و حالا هر شب من و جوجو قسمتی از وسایل رو توی کمد جا میدیم. ماشاله از بس که آت و آشغال جمع کردیم دور خودمون.

و اما خاطره:

حرف ورونیکا در مورد جایزه هایی بود که توی دبستان خانواده های خودمون میخریدن و سر صف و یا توی مراسم بهمون میدادن. و اینکه مادرش براش جایزه ای خریده بود و انقدر مراسمی پیش نیومده و دل بچه هم کوچیک آخرش رفته و جایزه اش رو خواسته و همونجا توی دفتر بهش دادن.

من کلاس چهارم دبستان که بودم دختر معلم خودمون و دختر معلم قرآنمون هم توی کلاسمون بود. واضحه که با بودن اون دوتا هیچ کسی نمیتونست شاگرد اول باشه. 2 نفر دیگه هم بودن که جداً درسشون خوب بود. که هردوتاشون هم دوستهای صمیمی من بودن. یکیشون ناهید و اون یکی زهرا.

من با اختلاف بعد از این 4 نفر بودم. همیشه رتبه ام توی کلاس از 3 تا 5 در نوسان بود.

اما اینها مهم نبود. مهم این بود که توی یه مورد هایی اول بودم که یکیشون نقاشی و طراحی روزنامه دیواری بود. همیشه مسابقه ها رو برنده میشدم.

اون موقع هم توی ولایت زندگی میکردیم و بابام رئیس تعاون اداره آموزش و پرورش بود. یه روز اومد خونه و گفت تو چرا توی مسابقه نقاشی شرکت نکردی؟ گفتم چه مسابقه ای؟ گفت آموزش و پرورش برای مدارس یه مسابقه نقاشی برگزار کرده در رابطه با سیلی که سال گذشته توی شمال اومده بود. اسم 4 نفر رو از مدرسه شما دادن. اسم تو نبود!!!

گفتم من اصلاً خبر ندارم. اسم کیا بوده؟ دیدم بعله همین 4 نفر اول کلاس ما هستن. گفتم باشه.

فرداش رفتم سراغ زهرا و تمام مسیر مدرسه بهش اصرار کرده که بگه ماجرای 1 ساعت های آخری که با اون 3 نفر میرن کتابخونه چیه. اونم گفت آره مسابقه نقاشیه و ما میریم از روی مدل نقاشی میکشیم.

منم تشکر کردم و رفتم خونه و خودم شروع کردم به نقاشی. یادمه یه دفتر 40 برگ برداشتم و 38 تا نقاشی در مورد سیل توی اون کشیدم. از مدرسه ای که سیل اومده بود و سایل بچه ها روی آب بود. جایی که مردم به هم کمک میکردن که به بالای بلندی برن تا در امان باشن. خونه ای که سیل خرابش کرده  بود وزمین های زراعی که سیل خرابش کرده بود و ...

دفترچه رو دادم بابام مستقیم برد اداره.

و من در سطح شهر اول شدم.

وقتی بابا جایزه ام رو آورد خونه دلم میخواست بپرم و به همه نشون بدم. نه برای اینکه اول شده بودم. برای اینی که به نامردی از مسابقه کنار بودم.

به قول ورونیکا نه کسی دست زد و نه کسی تشویق کرد اما بازم خوشحال بودم. اسمم رو به عنوان برنده فرستادن مدرسه.

فرداش معلم قرآنمون ( که منو به شدت یاد برونکا توی چوبین میداخت) منو صدا زد و با کمال پررویی پرسید مگه تو توی مسابقه شرکت کرده بود؟ چرا خبر ندادی . چطوری شرکت کردی؟

گفتم من بابام رئیس تعاون اداره هست (که به وضوح دیدم دست و پاش رو جمع کرد) و از طریق اون با خبر شدم و چون شما حتی بهم خبر هم ندادین از طریق اون شرکت کردم.

شرط میبندم زنیکه از بابام ترسید که هیچی بهم نگفت. اما دیدم چقدر حرصش در اومده بود.

اونجا بود که دفتر نقاشیی که اون 4 نفر کشیده بودن رو دیدم.

12 تا نقاشی داشت. جالب ترینشون که هنوز یادمه این بود که از روی مدل نقاشی هایی که فکر کنم هنوزم باشه مثلاً یه بوته گوجه فرنگی کشیدن بودن که آب از اون دور دورا مثل جوی آب اومده بود و ازش گذشته بود. یا یه ماشین (خیلی هم شیک) که توی همون جوی آب بود. انگار اومده بود کنار رودخونه پیک نیک.

انقدر نقاشی ها مسخره و بدیهی بودن که من با اون بچگیم خنده ام گرفته بود.

خلاصه این جایزه خیلی بهم چسبید و دماغ اونا خیلی سوخت.

.

یه چیز دیگه اینکه سال 81 یه دوست پسر زوری داشتم اسمش امیر بود. زوری هم از این نظر که من خوشم نمی اومد با کوچیک تر از خودم دوست بشم. این طفلی 5 ماه از من کوچیک تر بود. انقدر اصرار کرد و کنه شد که باهاش دوست شدم. اونم چی. اینترنتی. 4-3 ماه چت کردیم  3 بار به زور دیدمش که یکیش تولدم بود و یکیش تولدش بود و یکیش هم اولین بار بود. دانشجوی عمران بود. فروشنده کامپیوتر بود. یادمه خیلی تلاش میکرد که پول جمع کنه. اون موقع به زور یه موبایل خریده بود.

بعدشم اصررهاش اثر نکرد و حس بدم از کوچیک بودنش کار خودش رو کرد و بیخیالش شدم. برای اینکه بیخیال بشه خودم رو زدم به مریضی .

دیروز مونده بودم سر اسفندیار که بیام جردن دیدمش. قیافه اش از اون موقع هیچ تغییری نکرده بود. اما سر و وضعش چرا. یه 206 SD مشکی تمیز. تیپ گرون قیمت و یه دخمل جیگیلی کنارش. دختره خوشگل نبود. خیلی آرایش کرده بود. از اینایی که خودشون رو به جای خوشگل کردن کثیف میکنن.

منو دید اما فکر کنم نشناخت. خنده ام گرفته بود.. یاد اون موقع افتادم. چقدر سر خوش بودم.

همین دیگه.

برم سر کارم. حقوقم حلال بشه.

راستی یکشنبه عروسی دختر خاله مامانمه. متولد 54 هست. بالاخره بختش باز شده طفلی. اونم چه بخت گرونی نیشخند یکدفعه از بیخ و بن باز شده.

انشاله اونا و همه عروس و دومادهای این روزها خوشبخت باشن.

راستی گندم های عیدم رو هم کاشتوندم.

در مورد ایده پارسال که گفتم سیر رو بذاریم تا سبز بشه اعتراف میکنم که ایده احمقانه ای بود که اون زنیکه پارسال کرده بود توی سرم. احمقانه از اون نظر که سیر رو هر کاریش کنی گندیده میشه و بوی بد میده. پس بانوان محترم سیر رو همونطور خشک بذارین سر سفره هفت سین تا لا اقل بوی بد نده.