الان خوب بود مشهد باشم

خوب نطلبید

از ماشین هم خبری نیست.

چون هنوز از وام خبری نشده.

این روزها خسته ام. خیلی خسته.

البته خدا رو شکر خسته کاری هستم.

اون  هفته جمعه ظهر وقتی به مامانم اعلام کردم بر خلاف تصور خودم و همه به خاطر مرخصی ندادن به من مشهدمون کنسل میشه مامانم پیشنهاد داد ٣ روز رو بریم شمال خونه دائیم.

خاله جونم هم موافقت کرد. من که دلم میخواست فقط از خونه برم بیرون موافقت کردم و قرار شده به جوجو خبر بدم و بریم.

عصرش که مامانم اینا رفتن مامان جوجو اومد گفت بیائین آخر هفته بریم شمال.

ما قرار بود با هم بریم شمال - نمیدونم گفتم یا نه. قرار بود با دائی جوجو بریم. گفتم با دائی اینا هماهنگ کردین؟ گفت نمیان. گفتم پس چطوری بریم؟

گفت یکاریش میکنیم.

گفتم والله ما آخر هفته با مامان اینا قرار گذاشتیم بریم شمال خونه دائیم. دیدم اخم کرد که آره ما الان ٣ هفته هست میخوائیم بریم مسافرت و نمیشه و نه میارین و از این حرفها و در بین حیرت من قهر کرد و رفت.

جوجوی عزیزم که طبق معمول توی اتاق داشت کامپیوتر بازی میکرد صدام کرد که من که برای آخر هفته کار دارم و هیچ جا نمیام اما ما قرار نداشتیم که بریم شمال. گفتم عزیزم هنوز وقت نشده به شما توضیح بدم اجازه میدی برات توضیح بدم؟ گفت نه توضیح نمیخواد معلومه که تو دوست نداری با مامان اینا جائی بری و باهاشون مشکل داری.!!

منم که حوصله سر و کله زدن نداشتم گفتم ببین به خاطر حرفت مستحق این نیستی که بهت توضیح بدم اما به خاطر خودم که عذاب وجدان نداشته باشم میگم که من ٣ روز هفته گذشته اعلام کردم مشهد رفتنمون کنسل شده. مامان یک کلمه نگفت این ٣ روز رو برنامه شمال بذاریم. امروز عصر با مامان خودم هماهنگ کردم الان مامان تو اومده میگه میریم یا نه و بعدشم از اتاق اومدم بیرون.

(وایی انقدر چشمم خسته هست که داره خوابم میبره)

بعدشم تا ٢ روز باهاش قهر بودم و بعدم خود به خود آشتی کردیم.

بعد هم که خونه دائیم رو از دست رفته دیدم به مامانم اینا گفتم ما نمی آئیم.

مامانم هم گفت که باشه هر جوری راحتی (حسرت موند به دلم مامان جوجو هم یکبار بدون اینکه کل برنامه اش به ما بسته باشه بره دنبال برنامه خودش و قهر نکنه)

بعدش داداش جوجو برنامه شمالشون رو مطرح کرد.

منم گفتم من موردی ندارم اما..

 

الان که دارم این پست رو کامل میکنم ٢۴/٣/٨٩ هست و کلی از اون ٢ هفته گذشته.

خلاصه من گفتم موردی ندارم اما جوجو گفته آخر هفته کار داره.

داداشش هم گفت من اونو درست میکنم.

فقط مونده بودم تا جوجو قبول کنه تا مادرش رو عزاش بنشونم. نیشخند

آخرش هم 1 روز قبل از مسافرت ماشین پسر خاله جوجو که قرار بود باهاش بریم چپ کرد ... و البته خدایی شکر خودش چیزی نشد.

مامانم اینا هم رفتن شمال و برگشتن و نصیب من دعوت کردنشون بود.

این بود خاطره اون دو هفته پیشیه.

خوب و خوش باشین.