Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نو بهار رفت اما در آن کوش که خوشدل باشی !
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩
 

سلام

بهار هم تموم شد

امروز اول تیر و اولین روز تابستونه.

هیییییییی یادش به خیر مدرسه میرفتیم..

من این اولین روز تابستون رو خیلی دوست داشتم.

راستی منو همسر دیوونم آشتی کردیم.

میدونم که میدونستین.

اما جریانش جالب بود. اون هفته پنجشنبه من داشتم با خاله جانم صحبت میکردم. گفتم از دست جوجو عصبانی ام و میخوام وسایلش رو جمع کنم و بذارم پشت در خونه تا بره خونه مامانش. نیشخند

اونم کلی نصیحتم کرد که دختر جان نکن. مگه دیوونه شدی و از این حرفها. و نتیجش این شد که من بالاخره به چراغ سبزهای جوجو جواب مثبت دادم و آشتی شدیم.

فرداش جمعه بود و مامانم اینا که از عروسی شهرستان برمیگشتن مهمونم بودن. ساعت 4 که رفتن، نشسته بودیم و در رکاب جوجو قسمت های پایانی لاست رو از نظر میگذروندیم که خاله جانم زنگ زد و با صدایی بس گرفته بهم گفت که زود برم خونه مامان اینا.

با جوجو زود رفتیم خونه مامان اینا و دیدم ای دل غافل خاله جان نشسته و داره گریه میکنه که با همسرش دعواش شده و مادر شوهر فولاد زرهش هم بچه یکساله اش رو گرفته. اون شب رو تا آخر شب پیش خاله موندم.

فرداش هم مامانم سعی کرد با شوهر خالم حرف بزنه که بازم مادر فولاد زره دخالت کرده بود. خاله از دوری بچه بیتابی میکرد و ما هم ناراحت بودیم. تا یکشنبه شب که خالم گفت دارم میرم وکیل ببینم. نمیخوام از شوهرم جدا بشم اما میخوام بچه رو بگیرم. منم همون شب به جوجو گفتم که چی شده. تا دیروز که زود از شرکت پیچوندم و جوجو اومد دنبالم که بریم خونه. گفت برای مغازه کرج مشتری اومده. بیا تورو ببرم پیش خاله ات و خودم برم با مشتری حرف بزنم. منم زود زنگ زدم به خالم که زود بره خونه مامان بزرگم. بعدش که جوجو رفت بیرون دیدم موبایلش زنگ زد. شوهر خاله ام بود.

زود گوشی رو برداشتم و بردم بیرون دادم به جوجو و بهش گفتم به روی خودت نیاری که میدونی. نگو جوجو خان زنگ زده به شوهر خالم و داره ریش سفید بازی در میاره خوشمزه

در نهایت فهمیدم که شب قرار گذاشته خالم و شوهرش رو ببره بیرون با هم صحبت کنن.

شب هم رفتیم خونه مامان بزرگم و خاله هم اومد رسید و گفت پشیمون شدم نمیرم این مرتیکه رو ببینم. اگرم برم فقط میخوام برم تف کنم توی صورتش. گفتم باشه برو تف کن و بیا.نیشخند بعدشم بیا دنبال وکیل بازیت. داشت نق نق میکرد که جوجو تقریباً کشون کشون بردش.

تا ساعت 10 رفتن خونشون حرف زدن.

نتیجش این شد که قرار شد خالم بیاد خونه مامان و شوهرش هم بره بچه رو از ننه فولاد زره بگیره و بده بهش تا بعد به قول خالم بشینن و حرف بزنن. جوجو هم تا ساعت 1 دنبالشون بود که ببینه بالاخره چی میشه و چون شوهر خالم دیر کرده بود دیگه اومد خونه.

الان که از مامانم نتیجه رو پرسیدم گفت دیشب رفتن خونشون.

خدا رو شکر.

فکر کنم جوجو کار خالم رو تلافی کرد. راست میگن که:

تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

این پنجشنبه هم سالگرد مامان بزرگ جوجو بود. مامانش که از 2 روز جلو تر رفته بود خونه برادرش. قرارمون هم این بود که جمعه سبح زود هم با هم بریم بهشت زهرا .

اما جمعه صبح داداش جوجو خودش با پسر خالش دوتایی رفته بودن و به ما هم هیچ خبری ندادن.

تازه بعدش هم مامان جوجو اومد و طلبکار شد. 20 دقیقه ای که داشتم حالش رو میپرسیدم 1 کلمه نگفت توی این 2 سال منو و جوجو تنها نوه و عروس مادر بزرگش بودیم که توی تمام مراسم ها شرکت کردیم، بلکه با حرص و نفرت گفت مهم نیست هر کی دوست نداره نیاد. منم دیگه دیدم داره خیلی بد میگه و الانه که قاطی کنم زود خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم. و تا 2 روز نه رفت خونشون و نه زنگ زدم. بعدش هم خودش آشتی کرد.

گرفتاریم به خداااااااا نه غلاااااااااااااام!