Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
 

واییییییی من خوابم میاد

من مغزم گرده ، اندازه یه نخود هم بیشتر نیست.

من چهارشنبه مرخصی گرفتم که کمی خستگی این شبهایی که کارهام رو برده بودم خونه بدر کنم اما مثل منگول ها همون شب دائی جوجو رو با عروسش و دخترش و عروس جدیدش دعوت کردم و رسماً به گ.. خوردن افتادم.

خیلی ضعیف شدم. اصلاً این تعداد مهمون برای من رقمی نبود.

نمیدونم شاید به خاطر بی خوابی بدی که شبها دارم ضعیف شدم.

هر کی بهم میگه ضعیف شدی میگم آررررره دارم میمیرم از لاغری.

اما به قول مامان جوجو هیچ ربطی به چاقی نداره چون من حتی وقتی خوابیدم سرم گیج میره.

باید برم دکتر تا یه فکری برای این بی خوابیم بکنه.

بله داشتم گزارش این ٣ روز رو میدادم.

صبح پنجشنبه هم که سوم شعبان بود و مامانم به رسم ٣٠ سال اخیر مولودی امام حسین (ع) داشت. صبح رفتم اونجا و تا آخر شب هم همونجا بودم البته وسطش یه سری اومدم خونمون و بقایای بساط مهمونی شب قبلش رو جمع کردم.

اون شب هم باز جوگیر شدم و دائی جونم رو که از شهرستان اومده بودن برای عقد اون یکی دائیم به همراه خواهرم اینا و مامانم ایناااااااا نیشخند دعوت کردم.

بعد ظهر هم مادر بزرگم رو بردیم رسوندیم خونشون و مثل قهرمان ها به منزل فرود آمدیم و امور مربوط به زونکن های سال 88 رو در دست گرفتیم و تا ساعت 30/11 شب ادامه داشت. بعدشم که ساعد 30/12 قصد کردیم کپه مرگمان را بگذاریم یه 2 ساعتی با خواب گرگم به هوا بازی کردیم.

الان دارم میمیرم از خستگی.

دیشب در همون کشاکش بگیر و بکش با خواب، یه مطلب غم انگیز به ذهنم رسیده بود که دوست داشتم توی وبلاگ بنویسم. اما الان یادم نمیاد.

شاید چون صبح که داشتم می اومدم جوجو سرش رو بلند کرد و برام ماچ فرستاد دلقک

هی چی بوده الان یادم نمیاد.

بعدشم قبل از همه اینا باید میگفتم

یعنی باید تبریک میگفتم اعیاد شعبانیه رو به همتون.

تولد امام حسین عزیزم، قمر بنی هاشم و امام زین العابدین (ع) رو به همه عاشقاشون تبریک میگم.

انشاله به حرمت این سه عزیز خدای مهربون اول زندگی اون دختر 18 ساله ای که دوست لیلی هستش و توی کما رفته رو نجات بده و بعدشم زندگی دوستم رو که داره از شوهرش طلاق میگیره.

توی مولودی مامانم از اولش گریه کردم. همش یاد دوستم بودم. زندائیم هم گیر داده بود تو چرا انقدر گریه میکنی.  دعا کن اما گریه نکن. من دست خودم نیست. توی این مجالس که میشینم از خجالت صاحب مجلس و گناه های خودم همش اشکم میاد.

یه دوستهایی هم هستن که دلم واقعاً براشون تنگ شده. مامان فاطمه (پرچین خیال) - فاطی خاکی - آیدا عروس خانوم بی وفا که انشاله هر جا هست خوشبخت باشه. حاج خانوم سارا. دلم براتوم تنگ شده.

نانازی عزیزم تولدت مبارک

انشاله سالهای سال دوستت باشم تا بتونم همچین روز قشنگیو بهت تبریک بگم.

انشاله بهترین سالهای زندگیت رو پیش رو داشته باشی بغل