Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ای خدا ای فلک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوست جونا

عید همتون مبارک

زیارت من هم قبول

آره بابا زیارت بودم. پنجشنبه طی یه اقدام انتحاری با خواهرم اینا رفتیم مشهد پابوس اما رضای عزیزم. (ورونیکا همش یادت بودم)

منم که خسته از کار 2 هفته ای حسابرسی بدون توجه به اتمام کلیه انرژی های پیدا و پنهان بدنم پا به این سفر گذاشتم و وقتی روز یکشنبه ساعت 12 شب رسیدم خونه اگه خونمون بیشتر از 1 طبقه داشت حتماً خودکشی میکردم (اونم با پرش از ارتفاع)

صبح دوشنبه هم اومدم سر کار و عصر جنازه خودم رو کشوندم تا خونه.

بعدشم که روز نیمه شعبان قرار بود شبش زن دائی جدید روخونه مادر بزرگ دعوت کنن.

مامانم گفت صبح سه شنبه میخواد بره کمک مادر بزرگم. منم مثل بز پریدم گفتم منم میام.

با خودم فکر کردم میرم خاله ام هم اونجاست خوش میگذره. نشون به اون نشون که به اسم با سلیقه بودن کل کارها افتاد روی سر منه بدبخت. که منه ببعی هم بدون هیچ حرفی کارم رو انجام دادم. تا موقع شام که خسته از در وکردن سلیقه های زیاد از خودم کنار مامانم نشستم و دیدم ای داد کف پاهام چه ورمی کرده.

گفتم آییییی.. مامانم گفت چیه؟ گفتم پاهام ذوق ذوق میکنه. دیدم با یه تعجب که انگار من تا اون موقع توی خونمون خوابیدم و موقع شام اومدم گفت برای چی؟ ابرو

گفتم برای کارها. خسته شدم.

آقا همین غلط زیادی از دهان مبارک من دراومد و من دیدم که بعد از شام مامانم که به علت کمر درد نمیتونه صاف بمونه رفته مونده سر ظرفشویی و داره ظرف میشوره. هی گفتم مادر من بیا کنار برای چی موندی اونحا.. دیدم مامان با یه قیافه مخصوص خودش که مثلاً میخواد آدم رو تنبیه کنه بدون اینکه نگاهم کنه گفت نه. شمااا برو.

چند بار بهش گفتم دیدم نمیاد کنار. گفتم باشه اگه خیلی دوست داری بشور.

و موندم کنار نگاهش کردم. بعد دیدم زندائیم اومد بهش گفت برو کنار من بشورم اونم زودی اسکاچ رو گذاشت و اومد کنار. گفتم الان برای چی رفتی کنار؟؟

با یه لحن بد گفت تو خیلییییی خسته ای تازه فردا هم میخوایی بری سر کار..

انقدر حالم بد شد که نگووو. منم گفتم اوکی حالا که به من احتیاجی ندارین من میرم. و سریعاً با جوجو خداحافظی کردیم و اومدیم خونه..

انقدر دلم سوخت که نگو. مامان بزرگم و دائیم 100 بار تشکر کردن. اما همین که مامانم کل کارم رو بی ارزش کرد خیلی حالم بد شد.

خالا نانازی جونم فرق من با تو اینه که تو رو به زرو مجبور کردن. من خودم رفتم و مثل ... پشیمونم.

دیشب که نخوابیدم... مردم. امروز صبح هم که بیدار شدم کمرم گرفته و نمیتونم درست بشینم.

همین. خسته شدممممممم دوست جونا.. دارم از خستگی جسمانی میمیرم.

حادی اوضاعم رو از اینجا بفهمین که دیشب خواب دیدم معاون بانکی که باهاش کار میکنیم داره برامون شعبده بازی میکنه  تازه آموزش هم میداد خوشمزهقهقهه

به من چه خوببببببببب.

اصلاً من میرم خودکشی کنمممم گریه

راستی دعواهای ما رو با شهرداری یادتونه؟؟

عیب نداره که یادتون نیست خودمونم یادمون رفته از بس توی حکومت عدل علی زود به کار آدم رسیدگی میشه.

امروز وقتی جوجو رفته توی دادگاهش که دلایلش حکم پزشک قانونی و شهادت 3 نفر بوده دلیل برائت فرد مورد شکایت رو بپرسه قاضی افاضات کرده که هم میتونی شاهد ها رو بخری و هم پزشک قانونی رو.تعجب

من موندم شاهد ها به درک چرا ر...ده به سیستم خودشون. یکی پزشک قانونی رو برای من معنی کنه .

ای خدا ما رو از دست این حکومت عدل علی نجات بده.

خدا لعنتت کنه علی بابا که نشستی و چهل دزد بغداد ما رو غارت میکنن.