Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیلوفر سه روز بیمار بود
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام

برگشتم!

شاید دیروز مردم و زنده شدم . اما مهم نیست.

مهم اینه که الان اینجام.

سه روز پیش دائی مامان و بابای جوجو فوت شد. (مامان و باباش دختر خاله پسر خاله ان)

مامان جوجو که اون هفته چهارشنبه با داداشش اینا بیخیال زندگی و شوهر و بچه رهسپار دیار کودکیش شده بود. دائیشونم که فوت شد بیخیال نشدن و دیروز برای مراسم سومش برگشتن. جوجوی نازم هم به جای اینکه بمونه کنار من و آبی چیزی توی حلق من بریزه منو توی خونه تهنا گذاشت و تا شب رفت پی فامیل بازیش.

منم که تا شب که برگرده چیزی نخورده بودم وقتی اومد باهاش قهر کردم.

بعدش دیگه مامانش اومد سوغاتیهامون رو آورد و یکمی منو لوس کرد و رفت. (خدائی خیلی مهربونه)

بعدشم با جوجو خان رفتیم خونه مامانم اینننننننا و من مثل قحطی زده ها پریدم روی قابلمه و غذای دم نکشیده رو خوردم.

بعدم اومدیم خونه و با جوجو خان دعوای مفصلی نمودیم. (بر سر مسائل مالی و نحوه برنامه ریزی ایشون ) بعدش به سرعت آشتی نمودیم و بنده که مدهوش از مسکن های فراوان بودم به خواب رفتم و تا امروز ساعت ۴۵/۶ دقیقه صبح که با دینگ دینگ ساعت پریدم چیزی نفهمیدم.

همین دیگه.

تازشم قرار بود بعد از ماه رمضون بریم اردبیل. ما و مامانم اینا و خواهرم اینا. بعدش مامان از جوجو پرسید که ما میریم. ایشون هم گفتن بله مامانش اینا هم میان.

بعد اهالی اعتراض کردن که جمع خانوادگیه و با تمام روابط حسنه ای که با خانواده جوجو دارن ترجیح میدن تنها باشن. (البته گفتن اگر مامان جوجو به تنهایی باشه مشکلی نیست) مامانم هم اینو به جوجو اعلام کرد ایشون هم اعلام کردن که ما نمی آئیم و با مامانش اینا میزیم صومعه سرا...

من پیش مامانم چیزی نگفتم اما مونده بودم که این بشر فکر کرده کار درستیه که وقتی مامانش اینا دعوت نشدن خودش دعوتشون کنه و وقتی هم که رد بشن بقیه رو مقصر بدونه. و تازه فکر کنه من وقتی مسافرتی که با مامانم اینا قرارش رو داشتم بهم بزنه پا میشم مثل بز پشت سر ایشون راه می افتم و میرم به صومعه سرا ویلای رئیس داداشش؟ (انقده بدم میاد برم خونه کسی که غریبه هست که حد نداره فکر هم نکنم اگر خدائی نکرده خدا در آینده بهم ویلایی ، خونه ییلاقی چیزی داد خوشم بیاد شخص غریبه ای بره)

خلاصه مسافرت اردبیل و صومعه سرا هم به لطف برنامه ریزی و مدیریت همسر محترم به هم خورد.

همین دیگه.

.

.

الان جوجوی نازم اس ام اس داده حالم رو پرسیده. بهم تی تاب دادن انگاری..

همین دیگه.

امشب هم تولد پسر خواهرمه..

حوصله ندارم برم و با دود سیگار شوهر خواهرم خفه بشم.بهشون گفتم با جوجو قهرم و نمیام.

خواهرم از صبح هی داره زنگ میزنه که میخواهی خودم به جوجو زنگ بزنم؟

نمیدونم برم یا که نرم؟