سلام

خوبین؟

منم بد نیستم شکر

زندگی هم بد نیست.

بعد از آخرین

گزارشی که دادم در راستای انجام ماموریت اداری کاری ٢ هفته قبل یه سفر ١ روزه رفتم قشم و چون تنها بودم جوجو هم همراهم شد.

خیلی گرم بود و شرجی. کارم خدا رو شکر انجام شد اما حتی نرسیدیم ٢ ساعت بریم بگردیم.

چون بلیط مستقیم به قشم جا نمیداد اول رفتیم بندر عباس ساعت ٧ شب رسیدیم اونجا. بعدشم تا با قایق ها بریم قشم شد ساعت ٣٠/٨ شب. بعدشم رفتیم شام خوردیم و از خستگی بیهوش شدیم. چون من همون روز تا ساعت ١ شرکت بودم. بعدش بدو بدو رفتم خونه. لوازمم رو جمع کردم و بدو بدو رفتیم فرودگاه. جوجو هم همه کارهاش رو ام پی تری انجام  داده بود.

چهارشنبه شب که از قشم اومدیم به علت تاخیر ٢ ساعته هواپیما، ساعت ٣٠/١٢ شب رسیدیم خونه.

پنجشنبه صبح هم رفتم سر کار و بعدشم رفتم دیدن مامانم.

مامان اینای جوجو هم قرار بود شنبه صبح زود برن صومعه سرا.

من و جوجو هم در ادامه همون دعواهای قبلی که قرار شد فقط دیگه با هم بریم مسافرت قرار بود نریم. البته جوجو به شدت بال بال میزد اما چیزی نمیگفت.

مامانش هم هی می اومد و میرفت و میگفت شما هم بیائین.

منم آخرش خیلی صادقانه گفتم ببین مامان من ٢ تا مشکل دارم.

یکیش مرخصیه که عمراً تا پایان روز یکشنبه نمیتونم بگیرم یکیش هم اینه که با جوجو به تفاهم برسم.

مامانش کم و بیش در جریان بود و وقتی اینو گفتم طفلی خودش ساکت شد.

من منتظر بودم جوجو بیاد بگه بریم تا منم شرایطم روبراش بگم. اما ایشون بچه پر رو تر از این حرفها بودن.

از طرفی خودم دلم میخواست برم اما غرورم هم قبول نمیکرد که جوجو اون بلاها رو سرم آورده بود پاشم مثل بز بیافتم پشت سرش.

تازشم باید میفهمید که اشتباه کرده و سر هر چیز بی ربطی آدم نمیگه من با همه قطع رابطه ام.

تا جمعه شب که داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم بود جوجو گفتم مامان امروز اومده بود و میگفت شما هم بیائین صومعه سرا .

جوجو هر چی منتظر بود من بقیه اش رو بگم منم حرفی نزدم. بعدش گفت خوب تو چی گفتی. منم گفتم هیچی گفتم ما قراره فقط با هم بریم مسافرت نیشخند

جوجوی خنگم هم موبایلشو برداشته بهم اس ام اس میده که میریم شمال یا نه؟ فقط با اس ام اس جواب بده.

منم نوشتم عزیزم ایا ما با هم به تفاهم رسیدیم.

آیا بیخیال شرط و شروط های مزخرفت میشی. دیدیم میخنده میگه من گفتم یک کلمه جواب بده. گفتم من خودم میگم چی باید جواب بدم. بعدش به من اس ام زده که نخیر . منم گفتم پس هفته آینده رو در منزل سپری میکنیم.

خلاصه سفر مادر شوهرم اینا هم به خاطر کار پسر دائیش که قرار بود اونا هم باشن 1 روز عقب افتاد. روز شنبه هم منو جوجو یک جنگ اس ام اس شدید در ادامه همون بحث ها در گرفت و نتیجه ای حاصل نشد. افسوس (برای کسایی که در جریان نیست در مورد سفرمون با مامانم اینا به اردبیل و جوجو پیشنهاد داد مامانش اینا هم بیان. از طرف اعضای خانواده من مخالفت شد که ما راحت نیستیم و چون یکی از علت ها عدمخ راحتی دختر خواهرم در حضور برادر شوهرم بود جوجو چسبید به گردن این شوهر خواهر بدبختم و گفت که هر جایی این باشه من نمیرم که یه مهمونی اون با من نیومد و یکی هم من با اون نرفتم)

 خلاصه در پایان شنبه شب جوجو کوتاه اومد و قرار شد بریم. این در حالی بود که قرار بود مادر شوهرم اینا یکشنبه سحر حرکت کنن و من باید میرفتم یکشنبه رو سر کار.

یه بحث هم در همین مورد داشتیم تا من به همسر عزیزم حالی کنم بابا محل کار خونه خاله نیست که الان من شب خوابیدم صبح بیدار شدم بگم 3 روز مرخصی میخوام.

یکشنبه رو هم رفتم شرکت. عصرش جوجو اومد دنبالم. با کلی بگیر و بکش رفتیم خونه ( عزیز دل برادر میخواست منو همونجوری از شرکت برداره ببره. میترسید ارث تقسیم کنن این جا بمونه) رفتیم خونه زود یه دوش گرفتم و برقی وسایلم رو جمع کردم و راه افتادیم.

بماند که اون روز چقدر با رئیسم سر مرخصی دعوا کردم.

ساعت 1 شب رسیدیم صومعه سرا.

وییییلای رئیس داداش جوجو.

مسافرت خوبی بود. مخصوصاً عاشق ماسوله شدم.

دریغ و صد دریغ که دوربین نداشتم و موبایل عزیزم هم ترکیده بود و کار نمیکرد.

قرار بود تا چهارشنبه باشیم. دایی اینای جوجو سه شنبه قصد رفتن کردن. نمیدونم اگر این اتفاق توی مسافرت من با خانواده ام رخ میداد جوجو چه قشقرقی به پا میکرد. مامان جوجو گفت ما بمونیم؟ گفتم نه همه با هم باشیم.

خلاصه سه شنبه برگشتیم. چهارشنبه تا عصر خونه مامانم بودم. قرار بود شب اونجا باشیم که جوجو زنگ زد تولد داداششه و بریم خونه مامانش اینا.

منم زنگ زدم با مامانش هماهنگ کردم. من و جوجو رفتیم کیک خریدیم و رفتیم خونشون. کادو هم بهش یه سکه پارسیان دادم.

پنجشنبه صبح باز رفتم خونه مامانم ایناااااا . ظهر قرار شد زن دائی جدید رو برای شب دعوت کنم. و در ادامه خاله خانومم و داداش و مامان بزرگم اینا هم دعوت شدن تا چند مهمونی رو یکجا کنیم.

خواهرم طفلی پدرش در اومد تا شب که کمکم کرد.

جمعه هم همش رو ول گشتم تا شب.

هوووووووووو نفسم گرفت انقد رتند تند تعریف کردم.

همین بود.

ببخشید اگر مثل سفرنامه بود.