میگم خدای مهربونم، تو خودت خیلی صبوری، مهربونی چرا ماها یه ذره هم اینجوری نیستیم؟ مگه از روح خودت در ما ندمیدی؟

چرا من صبور نیستم؟

چرا خسته شدم؟ چرا این روزها به عمل مامانم که فکر میکنم و اینکه احتیاج به مراقبت داره و خواهرم هم دیگه نیست که کمک کنه و من تا جایی که میتونم بعد از شرکت باید برم کارهاش رو راه بندازم و بعدش به مامان جوجو که اونم انگار با مامانم مسابقه داره و کمر درد شدید گرفته و سه روزه که زمین گیر شده و طبعاً اونم توقعی داره ، خسته میشم. احساس میکنم میخوام فرار کنم.

چرا وقتی من پنجشنبه بعد از شرکت رفتم خونه مامانم اینا و کارهاش رو کردم و بعدشم رفتم خونه مامان جوجو و آشپزخونش رو که به جهنم تبدیل شده بود تمیز کردم و بعدشم شام پختم جوجو یادش نبود ازم تشکر کنه اما دیشب که من بعد از شرکت رفتم خونه مامانم اینا یادش اومده که باید تذکر بده من بیشتر به مامانش سر بزنم؟

کسی که خودش تا شب میخوابه توی خونه و از ١٠ تا پله بالا نمیره که یه لیوان آب بده دست مامانش ، از من توقع داره و وقتی هم من بهش میگم عزیزم تو مامانت رو هر روز میبینی ، میگه به خدا من از صبح مامان رو ندیدم، میگم خوب مگه من گفتم نبین برو ببین،من که از اون آدمهایی نیستم که بگم نرو بابا و مامانت رو ببین، میدونین جوابش چیه؟

میگه حتی اگرم تو بگی من میرم!! دلقک

 چرا باید دلم بگیره از این حرفش.؟

دلم میگیره چون باور ندارم به خاطر من کاری بکنه.

بهش میگم من به خاطر تو پدر و مادرم رو ترک نمیکنم اما هیچ وقت هم اینو بهت نمیگم. زدن یه حرفهایی سردی میاره ونم مثل بز سرش رو تکون میده.

حالم داره به هم میخوره. شدم مثل کوری که کار نداره و مژه میکنه.

توی این هیری ویری که نمیدونم به کدوم کارم برسم همینم مونده بمونم با این بشر سر یه حرف احمقانه یکی به دو کنم یا خودم بشینم فکر و خیال بیخودی کنم.

خدایا، خدای مهربونم، به من صبر بده، استقامت و توان بده. دوست دارم از این برهه مریضی مامان ها سر بلند بیرون بیام. بعدش یه توان دیگه بهم بده تا این بچه بی تربیت رو آدم کنم.

مرتیکه خر!!

بعدشم حوصله ام سر رفته از این وبلاگستان سوت و کور.

همه یا بدون هیچ حرفی وبلاگشون رو تعطیل میکنن و میرن و لطف میکنن یه close مینویسن. یا کلاً دوستیشون یه طرفه شده.

کلاً انگیزه ام رو برای نوشتن از دست دادم. دلم محیط جدید میخواد.

راستی خداجون به نظرت داداش مهربونم که تا حالا هیچ وقت توقع ریالی ازش نداشتم و میدونه که تازه ماشین خریدم و قرض دارم چی فکر کرده که برای خونه خریدنش از من درخواست پول کرده؟؟

خدایا به من توان بده که یاد بگیرم بگم آقاجون من ندارم. نه اینکه من که خودم دارم قرون رو به قرون میچسبونم تا بشه تومن و زودتر قرض هام رو تموم کنم ، از دیشب مغزم رو مشغول این کنم که حتی اگر شده کمی پول جور کنم که درخواست برادرم بی جواب نمونه.

خدایا من از اینی که هستم بیزارم.

خدایا کاری کن که آدمی بشم که اول تو ازم راضی باشی و بعد خودم.

خدای مهربونم ، خدای عزیزم خالق یگانه و بی نظیرم دوستت دارم.

خدایا من فقط تورو دارم مواظب خودت باش!! قلب