Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خدایا
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
 

دلم شور میزنه

از ظهر نمیتونم با جوجو تماس بگیرم.

هیشکی هم ازش خبر نداره.

موبایلش مدام بوق اشغال میزنه.

خدایا دلم شور میزنه گریه

 

فردا نوشت: میخوام اعتراف کنم!!

اعتراف میکنم که همیشه میدونستم جوجو رو خیلی دوست دارم. اما همیشه فکر میکردم هیچ وقت عاشقش نبودم. همیشه فکر میکردم یکبار بیشتر عشق و تجربه نکردم.

الان اعتراف میکنم که خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم همسرم رو دوست دارم و عاشقشم.

خیلی بیشتر از بار اول عاشق هستم.

الان میفهمم که نفسم به نفسش بسته هست.

الان میفهمم کسی که نصف بیشتر اوقات شبانه روز رو دارم باهاش کلنجار میرم همه زندگیمه.

دیروز که ۶ ساعت همه ازش بی خبر بودن فهمیدم اگر ازش بیخبر باشم میمیرم.

وقتی ساعت ۶ عصر نتونستم باهاش تماس بگیرم همونطوری که داشتم کار میکردم اشکهام می اومد.

خیلی خودم رو کشتم تا همکارام متوحه نشن.

از بس بهم استرس وارد شده بود باز با تمام خستگی که حاصل ۵/١١ ساعت کار توی شرکت به اضافه ٣ ساعت زمان رفت آمد میشد ، شب تا صبح بی خواب شده بودم. ١٠٠ بار بیدار شدم و چک کردم که جوجو کنارم خوابیده.

به قول ایگناسیو حتی وقتی توی خواب خُر خُر میکرد دوست داشتنی بود. انقدر دوستش داشتم که برای اولین بار حتی سرش رو تکون ندادم تا نفسش درست بشه. دلم نیومد حتی برای ثانیه ای بیدارش کنم.

جریان هم هیچی نبود. گوشیش خورده بود زمین و بدون اینکه خودش متوجه بشه به کل از دسترس خارج شده بود.

خودش که میگه مشکل خط ها بوده. البته از اونجایی که ٣-۴ ماهی میشه مخابراتمون گل و بلبل شده بعید هم نیست.

در هر حال خدا رو شکر مشکلی نبود. غرض دراومدن پدر من بود که مراد حاصل شد.

خدای مهربونم دیروز دیدم فاصله بین خوشبختی و بدبختی ثانیه ایه. همون ثانیه ای که تو نظر لطف همیشگیت رو از ما برداری.

خدای مهربونم، معبود یکتا و بینظیرم ، هر چی که دوست داری ازم بگیر یا بهم نده اما سلامتی و عزیزانم رو برام نگه دار.

خدایا امانت داری بهتر از تو سراغ ندارم. عزیزام رو به تو میسپارم.