Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

سلام

دیگه از دست آقاجونم اعصابم خورد شده.

خسته شدم از بس که یه مِلک عتیقه رو نگه داشته، انقدر به خودش و زن و بچه هاش سختی میده، تا اون مِلک رو نفروشه.

طفلی مامانم با این اثاث کشی های هر سال.

طفلی ما،

حالا ما به درک که هر سال برای اثاث کشی دهنمون سرویس میشه.

اما این وسط هم چند سالی یکبار گیر یه آدم عوضی می افتن.

یه صاحب خونه عوضی.

مرتیکه ۴ ماه پیش قبل از سر رسیدن موعد اجاره گفت پسرم میخواد بیاد توی این خونه و خالی کنین.

توی تابستون هم سخته خونه پیدا کردن. مامانم اینا گفتن ما سر موعد خودمون میریم.

یه هفته مونده به اتمام موعد مامان اینا خونه پیدا کردن و گفتن پول بده بریم قرارداد ببندیم. 3 میلیون از 10 میلیون رو داد.

مامان اینام قرارداد بستن. توی خونه جدید داشت بنایی میشد بنابراین 5 روز بعد از موعد تخلیه اثاث کشی کردن.

از وقتی که مرتیکه گفت تخلیه کنین و مامان اینا گفتن سر موعدمون، انگار هاری گرفته بود و جواب سلاممونم نمیداد.

1 هفته قبل از اینکه مامان اینا برن شب موتور پسرش توی پارکینگ آتیش گرفت. عجیب بود کسی که به قول حسین وقتی شب ساعت از 11 رد میشد و حسین می اومد در رو باز میکرد و تذکر رفت و آمد میداد، اون شب با صدای انفجار شیشه و بوی دود شدید و ریختن سنگ های پارکینگ بیدار نشده بود. نصفه شب ساعت 3 مامانم و رضا با مصیبت خبرشون کرده بودن و آتش نشانیو خبر کرده بودن.

مرتیکه عوض تشکر فرداش رفت از رضا شکایت کرد.

البته از آقاجونم و رضا و حسین. اما آقاجونم و حسین مسافرت بودن.

به هر کی میگفتیم میخندید. رضا انقدر بچه آرومیه که اگرم بزنی توی گوشش میگه ما آدمیم بیا با هم حرف بزنیم. حیوون نیستیم که دعوا کنیم (بر عکس حسین)

خلاصه فرداش هم رضا رفت کلانتری و اظهاراتشو نوشت. مامان رفت بهش گفت پول بده میخوائیم اثاث ببریم. گفت شما یه تیکه از اثاثیه رو ببر پول میدم.

پنجشنبه گذشته مامان اینا اثاث کشی کردن. از اولین سرویس آقاجونم رفت گفت پول. مرتیکه گفت وقتی همش رفت. همه اثاث ها رفت و فقط گاوصندوق حسین موند تا خودش بیاد. آقاجونم گفت پول گفت 3 روز دیگه. 3 روز دیگه رفته بنگاه، یارو اومده میگه شما خونه منو آتیش کشیدین!!!!!!! این جای خسارت!!!!!

امروز مامان اینا رفته بودن که مابقی اثاث ها رو بیارن دیدن مرتیکه قفل درو عوض کرده. مامانم طفلی با اون کمرش نیم ساعت پشت در بوده و در زده، مرتیکه عوضی درو باز نکرده. مامانم هم عصبانی شده و با سنگ زده بود گوشه شیشه رو شکسته بود و درو باز کرده بود و رفته بود بالا. مرتیکه اومده زنگ زده 110. رفتن کلانتری و خلاصه گند زده شد به اعصاب همه.

مامان بهش گفته بود الان بچه ها دارن اثاث هارو بار میزنن و تا ساعت 12 ظهر وقت داری پول رو بدی. در غیر این صورت بر میگردیم و یک سال بعد رو با مابقی مبلغ به صورت رهن کامل اینجا میمونیم.

مرتیکه عوضی هم هی فحش داده. خلاصه وقتی دیدن که اوضاع داره بیخ پیدا میکنه و آقاجونم اینا هم زبون دارن زنش اومده بالا و 3 ساعت عذر خواهی کرده که آره شوهرم پیره و از این مزخرفات. نهایتاً هم قرار شده پول رو تا آخر ساعت بانکی بدن.

جداً تعجب میکنم که توی این 2 هفته که این مرتیکه رفته بود از آفاجون اینا شکایت کرده بود اولاً چی فکر کرده که این کارو کرده؟ به قول مامانم که به زنش گفته بود مگه پسر ما دخترتون میخواسته و ندادین که فکر کردین پسر من این کارو کرده؟؟ یا اینکه ارث پدر هم رو خوردیم که دعوا داشته باشیم؟؟

و یا اینکه بعد از شکایتش بازم اقاجون من همش میگفت این خسارت دیده و ناراحته اشکال نداره و شما چیزی نگین. ماها که دیگه محل سگ بهش نذاشتیم اما آقاجونم بازم بهش سلام میکرد و یارو فکر میکرده با باباش طرفه روشو برمیگردونده.

یعنی جدی جنگله که تا چنگ و دندون نشون ندی باید بیان حلقت رو بدرن؟؟

یعنی تا 2 تا راه قانونی که پدرشون رو در بیاره بهشون نشون ندی باید فکر کنن میتونن پول دیگران رو بخورن؟؟

طفلی مستاجر دیگشون هم با داد و بیداد رفت.

مامانم به زنش گفته بود شما عادت دارین پول مستاجراتونو بخورین؟؟

برای این از دست آقاجونم ناراحتم که باعث میشه ما با یه همچین گشنه گداهایی طرف بشیم.

یارو فکر کرده یه خونه داره با 4 تا مستاجر یه امپراتوری کوچیک راه بندازه بد نیست. اینجوری بیا، اونجوری برو، حرف نزن، صدا نده، کسی نیاد، کسی نره...

روز سومی که مامان اینا رفته بودن توی خونه اینا مامانم اومده بود مبل رو جابجا کنه زیرش رو تمیز کنه زنش زنگ زده بود به سلامتی مبل جدید خریدین؟؟

مامان گفته بود نه چطور مگه؟ گفته بود آخه صدای جابجایی میاد؟

مامانمم گفته بود یعنی اگر مبل جدید خریده بودم باید به شما خبر میدادم؟؟

.

.

هیییییییییی عجب روزگاری شده. بابای من با 3 تا خونه و اون ملک درندشت ، باید بیاد بشه مستاجر یه همچین گوساله ای.!!! جداً از ماست که بر ماست.

 

دیشب خواب دیدم. خواب یه آشنای قدیمی رو. خواب دیدم از اول عاشق شدم. چقدر توی خواب دلتنگ بودم و گریه کردم. انگار ازدواج نکرده بودم. نمیدونم چرا خوابشو دیدم. انقدر تازه بود که انگار نه انگار اینهمه ازش گذشته. انگار من دختر ۶ سال پیش بودم. باورم نمیشه ۶ سال گذشته. زخم کهنه شده.

بعدشم خواب دیدم پسر رئیس (که خیلی هم با من رابطه اش خوبه و امینش حساب میشم) زنگ زده گفته بابام میخواد یکیو اخراج کنه. من از همکارم دفاع کردم اونم گفته پس تو باید بری. من ناراحت شدم و اونم گفته من حسابدار میخوام و بیا برای من کار کن.!!!!!!!!

خل شدم به خدا... با این خواب هاب چپ اندر قیچی.

همچنان دلم گرفته.

فقط امروز که مسیر حرکت مامان اینا رو دنبال میکردم کمی هیجان زده شده بودم. برام این دعواهه بد نبود. کمی از کسالت دراومدم. فقط ناراحت مامانم هستم که با این عوضی دهن به دهن شده.

خدایا ، مددی..

میدونی چند ساله دارم اینو میگم؟؟؟؟ کی میخوایی مددی کنی؟؟

تو که قهاری و وقتی بخوایی بنده هاتو به فوتی به راهی که میخوایی میبری. پس در خیری باز کن که ما هم از شر اون ملک و شرکای نامرد راحت بشیم و هم از این دربدری.

خدایا یکمی اینورتر منو و جوجو رو هم دریاب. بدجوری داری به جوجوی من فشار میاری هاااااااا قربونت برم این همون پسر نانازی مامان و باباشه یکدفعه میخوایی مرد آهنیش کنی؟؟ یکمی ملایم تر مهربون پروردگارم. قلب

اینم شعر حافظی که یکباره اومد توی مغزم

    طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف          

 گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

  گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

    از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد        

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

      ابروی دوست کی شود دست کش خیال من  

 کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

   چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل           

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

      من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک  

 مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

      بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل            

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

      صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد  

  پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

       حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق           

 بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

بعداً نوشت: همه چیز حل شد. مرتیکه مذکور به گ..ه خوردن افتاد هورا