سلام

خوبین؟؟

من بدم

دلم پیچ میزنه اساسی. یعنی حالت تهوع دارم در حد تیم ملی. یکی دوتا مطلب از اخبار سراسر دنیا و جرم و جنایت ها خوندم و بسی مشعوف گردیدم و نتیجش این وضعیه که دارم.

و اما مطلب امروز:

با شروع ماه آذر ،تولد و تولد بازیها شروع میشه. اما من در یه اقدام انتحاری اولین تولد رو پیچوندم.

امروز تولد آقاجونمه و خودش مسافرته. ١٠٠ ساله بشه انشاله و خدای مهربونم طول عمر و سلامتی همراه با عزت رو بهش بده.

ما یعنی اعضای خانواده ام طی یه اقدام تولد آقاجون رو امسال پیچوندیم. نیشخند

فردا تولد جوجوهه.

جوجوی عزیزم و عشقم و این جنگولک بازیها هم خبری نیست چون باهاش قهرم نیشخند

از اون هفته که نه تنها توی اثاث کشی مامانم اینا هیچ کمکی نکرد و 3 روز تعطیلات رو که من اونجا بودم به هر نحوی که تونست پیچوند، وقتی طبق معمول داداشش و مامانش حوصلشون سر رفت و نشستن به جای ما برای تعطیلاتمون برنامه ریختن و مثلاً همه چیز از یه پیشنهاد شروع شد، قرار گذاشتن 4 شنبه شب رو عید تشریف ببرن خونه دائیشون. انگار نه انگار عید بود و جوجو حتی برای عید دیدنی هم خونه مامانم نیومد و وقتی داداشش به من گفت شب بریم خونه دائی بعد از طی مراسمی من قبول کردم برای ساعت 7 برم و از همون اول هم گفتم ساعت 7، جوجو خان انگار میخواد به حضور امام زمان مشرف بشه، حکم کرد که باید ساعت 5 بریم. گفتم عزیز من بنده 3 روزه حمام نرفتم، قیافم هم که انگار از سر کوره های آجرپزی فرار کردم چطوری اینجوری بیام؟؟ (داشتم خونه مادر گرام کارگری میکردم )

از نظر جوجو خان، اونجوری من خیلی هم خوب بودم. منم گفتم دوست داشتی 7 میام ایشون هم قهر کردن. من باز یکمی نازش رو کشیدم و دیدم ایشون فرمودن برو کنار خوشم ازت نمیاد.

مرتیکه (باز جوش آوردم از یادآوریش) فکر کرده من از پشت کوه اومدم که تا ایشون ندا دادن لبیک بگم.

خلاصه از همون لحظه هم باهاش حرفی نزدم  تا کلمه زیبای گ ه خوردم رو به زبون نیاره آش همینه و کاسه همین.

البته جوجو هم از این بابت ناراحت نیستا. مثلاً دیشب رسیدم خونه دیدم ماشینش جلوی دره. تا 1 ساعت بعدش هم تشریف نیاوردن. وقتی هم اومد یه تیشرت دهاتی از مدل هایی که از وقتی نوزاد بودم از ریختشون بدم می اومد تنش بود و کلی هم خوشحال بود. فکر کنم باز مامان گرامش ته کمد هاش رو ریخته بیرون و از لباس های کوچیک شده داداش جوجو برای این بچه لباس پیدا کرده. یا احتمالاً داداش جوجو قراره برای بار سوم در این ماه تشریف ببرن تجدید خرید و ته مونده لباس هاشون به جوجو رسیده. هر چی بود حالم ازش بهم خورد.

و نتیجه همه این توضیحات اینکه کادویی که براش خریده بودم رو بهش نمیدم.

کادو که هیچی کوفت هم بهش نمیدم.

نیاین بگین باز شما دعوا کردینا ،،،، اعصاب ندارم من!

.

.

میگم اگه یه همکار احمق داشته باشین (همون که انتظار داره وقتی حالش خوب بود من نیشم رو باز کنم) هر اتفاقی می افته منو صدا میکنه میگه میشه بیایی توی اتاق، من وسط کار باید کارمو ول کنم میرم میگم بععله؟  میفرماد به خانوم ک.. گفتم چرا فلانی پول نریخته به حساب، میگه هروقت لازم بود میریزه، پس منم از این به بعد هر وقت لازم بود از مشتری ها پول میگیرم. حالا این خانوم ک.. کیه؟ مدیر عامل مون دلقک

خوب من باید بگم ااااااااااااا یا بگم عجب !!! چی باید جواب چیزیو بدم که هیچ ربطی به من نداره و کلی هم اعصابم به گه کشیده شده که وسط کار و حساب و کتاب باید ول کنم کارو برم همچین مزخرفیو بشنوم؟؟

امروز همه چیز عالیه تا روح و روان منو به تاراج ببره.

خدایا شروع ماه تولدم باید اینجوری میبود؟؟

کرمممممت رو شکر مهربون من. ماچ یعنی من عاشقمتمممم قلب

راستی یادم رفت بگم بعد از اینکه خونه دائیش اینا نرفتیم مامان جوجو تشریف آوردن خونمون و در جواب من که گفتم جوجو انتظار داشته با اون ریخت بیام خونه دائی ، فرمودن زهرا (زندائیشون) همیشه ساده میاد خونه ما . برای جالب بود که من با زن همسن مادر شوهرم مقایسه میشم نه با عروس هاش.

اینم از مزایای اینکه با خانوم ها همسن ننه ات بجوشی. این میشه نتیجش.

از اینجا هم فهمیدم فکر منور جوجو خان از کجا پیدا شده. خمیازه

راستی از اس ام اس های تبلیغاتی هم به اندازه این همکارم بیزارم. عین همن ، اه